انقلاب الاسلام بين الخواص و العوام - اسپناقچى پاشازاده، محمدعارف - الصفحة ١٢٨
تعالى اقباله- را به خواص و عام پيغام داده، از حدود سمرقند دلپسند- حماه الله و حرسه- تا نهايت سرحد تاشكند به جمع ميرزايان و خان و سلطان و بهادران و اغلاننژادان و امراى الوس و امراى تومان و زعماء جيوش و مرزبانان و جمله طايعان و تابعان ازبكيّه و جغتاى دودمان چنگيزخان را تنبيه نموده و از اين اشارت پربشارت خبير و آگاه ساخته، در صدد جمعيت و قسط قورلتاى به مشاوره آراى سعادت نماى و اتفاق بر تصميم ازاله آن گروه مكروه متغلبه و فرق ضاله رفضه- لعنهم الله و دمّرهم- حق سبحانه و تعالى ما را و ايشان را در هر مهم مخصوص خاصّه در اين خصوص موفق و مظهر گردانيده، فساد آن ظالمان را از فراحال جهان و جهانيان برطرف و بر فتاد نمايد «وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ».[١] و در خدمت رسول مشار اليه عمدة الخواص خورشيد بهادر- رزقت سلامته- اصدار يافته كه بعد از بساطبوسى به زودى در رسيده باشد كه به جمعيت فريقين را در حوالى اصفهان و زندهرود سبب گشته، خبر ظفر اثر خداوندى را به احبّا در رساند «وَ ما ذلِكَ عَلَى اللَّهِ بِعَزِيزٍ»[٢] باقى مكنونات را از مشار اليه استفسار فرمايند «و هو يحكى عنّا كما يحكى اللسان عن الفؤاد» و اگر كمخدمتى از ما نسبت به جناب محمد بيگ- ادام الله تعالى- واقع شده، معذوريم، چه كما ينبغى خدمت دلخواه به خدام درگاه فلك بارگاه امر مشكل است و بيان اعتذار در آن اولى و انسب. زياده چه اطناب دهد كه اطناب چتر فلكساى با، و به اوتاد توفيق مستحكم و الويه نصرت طراز با نسايم فتح و ظفر جلوگر باد. بحق النون و الصاد. حرره فى اواخر جمادى الثانية ٩٢٠ انتهى.[٣]
[وقايع سال نهصد و بيست و يكم [٩٢١]]
وقايع محرم الحرام سنه ٩٢١
در روز هشتم محرم الحرام، ينگىچرىها شوريده، شبانه به خانههاى احمد پاشاى دوقهگيناوغلى و پيرى پاشا رفته، فضاحى و بىحرمتى و بىعارى نمودند و فردا هم به ديوان آمده داد و فرياد و قيل و قال زياد كردند. اين رفتار ناهموار تا روز هجدهم طول كشيد. آخر الامر حضرت خداوندگار احمد پاشاى دوقهگيناوغلى را به حضور خواسته، به ضربت يك
[١] - بقره، ٢٠٧
[٢] - ابراهيم، ٢٠
[٣] - مؤلف در حاشيه اين مطلب را به عنوان استطراد آورده است: از مآل نامه عبيد خان اوزبيك چند مطلب بسيار مهم تاريخى فهميده مىشود كه در هيچيك از كتب تواريخ كه به نظر مطالعه نگارنده رسيده نگاشته نشده است. اول- بودن خواهر شاه اسماعيل به[ زنى] نجم ثانى كه اين مطلب از جمله( معهذا كلب الاصغر وكالت سير آن كلب الاكبر از عين نادانى به نجم ثانىاش ملقب نمود و به ازدواج كليبة النساء ملطّخ ساخته) واضح گردد. ثانى- اسير شدن آن خانم با شوهر به عبيد خان اوزبيك- كه اين فقره هم از جمله( و موطوئه عميمهاش ... را با شتربانى چند به جمّازه سوارى از راه و بيراهه عيش و طيش كنان به تبريز رسانيده كه روسياهى شوهر بداخترش را به سفيد و سياه عرضه داشت كه چيزى مستور و مخفى نماند) معلوم مىشود. ثالث- از الفاظ( موطوئه عميمه!) و( عيش و طيش كنان) معلوم مىگردد كه در حق مشار اليها، اوزبيكىها بسيار بىحرمتى، بل بىعصمتى كردهاند./ عارف.