نهج البلاغه - فيض الاسلام اصفهانى، على نقى - الصفحة ٤٠٥ - ١٣٠ - از سخنان آن حضرت عليه السّلام است كه بابى ذرّ، رحمه اللّه، فرموده هنگاميكه او را (از مدينه) به ربذه اخراج نمودند
بامام عليه السّلام جسارت كرد، حضرت هم پاسخ داده فرمود: اى عثمان چه ميگوئى اين ابوذرّ كه حاضر است دوست خاصّ رسول خدا است، عثمان رو به ابو ذرّ آورده گفت از شهر ما بيرون شو، ابوذرّ گفت بخدا سوگند من هم ميل ندارم در جوار تو باشم، گفت به عراق برو و هر چند خواهى آنجا توقّف نما، گفت هر جا بروم از گفتن سخن حقّ خوددارى نخواهم نمود، گفت كدام زمين را دشمن دارى؟ گفت: ربذه كه در آنجا بر غير دين اسلام بودم، پس بمروان ابن حكم فرمان داد تا او را بر شترى بى جهاز سوار كرده به ربذه برد و او در آنجا بود تا در سال هشتم از خلافت عثمان وفات نمود، هنگام مرگ همسر او، و يا بقول بعضى دخترش از تنهائى و بىكسى گريه ميكرد، ابوذر گفت گريه مكن كه پيغمبر اكرم بمن خبر داده كه در تنهائى خواهم مرد، و مردانى شايسته متكفّل دفن من خواهند بود، بعد گفت چون من از دنيا رفتم گوسفندى بريان كن و بر سر راه بنشين گروهى از اهل اسلام مىرسند و احوالت را مىپرسند، بگو ابوذرّ غفارىّ كه از اصحاب رسول خدا بوده وفات كرده، آنان از شنيدن اين خبر همراه تو بمنزل خواهند آمد آنها را طعام ده دفن مرا متكفّل خواهند شد، آن زن بعد از وفات بر سر راه نشست جماعتى از اهل عراق از مكّه معظّمه مراجعت مىكردند به آنجا رسيدند، احنف ابن قيس تميمىّ، صعصعة ابن صوحان عبدىّ، خارجة ابن صلت تميمىّ، عبد اللّه ابن سلمه سهمىّ، هلال ابن مالك مزنىّ، جرير ابن عبد اللّه بجلىّ، اسود ابن قيس نخعىّ، مالك ابن حارث اشتر نخعىّ از ميان ايشان جدا شده بسوى آن زن آمده گفتند: ترا چه رخ داده، گفت صاحب رسول خدا، صلّى اللَّه عليه و آله، ابوذرّ غفارىّ از دنيا رفته و من تنها ماندهام، آنان گريه كنان به خانهاش رفته و غسل داده كفن نموده بر او نماز گزارده دفنش كردند، پس مالك اشتر برخاسته خطبهاى خواند و اوصاف پسنديده و مظلوميّت او را ياد آورى نمود و بر او دعاء كرده طعام خوردند و حركت كردند. خلاصه در وقتى كه عثمان امر به اخراج او از مدينه نمود دستور داد كسى با او سخن نگفته مشايعتش ننمايند، چون از مدينه خارج شد امير المؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهم السّلام، و عقيل و عبد اللّه ابن جعفر و عمّار ابن ياسر براى وداع با او بيرون رفتند، امام عليه السّلام او را دلدارى داده فرمود):
(١) اى ابوذرّ تو براى (رضاء و خوشنودى) خدا بخشم آمدى، پس اميدوار باش به آن كه براى او خشمگين شدى، (٢) اين قوم (عثمان و معاويه و پيروانشان) بر دنياى خود از تو ترسيدند