مباني نظري تجربه ديني - الشیرواني، علی - الصفحة ٢٧٣ - فصل پنجم تجربه دينى به مثابه گوهر دين
هرجا و در هر كس اين احوال وجود داشته باشد، دين هست و گرنه، دين نيست. ميزان تدين شخص نيز به درجه شدت و ضعف اين احوال در او بستگى دارد. هرچه اين احوال شديدتر باشد، انسان متدينتر است و به هر ميزان كه اين احوال در او ضعيفتر باشد، تدين او كمتر خواهد بود.
داورى درباره اين ديدگاه، به تعريف ما از دين بستگى دارد؛ يعنى پاسخ به اين پرسش كه دين چيست؟ ترديدى نيست كه اگر همچون جيمز دين را «احساسات، اعمال و تجربيات افراد هنگام تنهايى، آنگاه كه خود را در برابر هر آنچه الهى مىنامند، مىيابند»[١] بدانيم، تجربه دينى، حقيقت دين و در نتيجه، گوهر آن خواهد بود. شلايرماخر نيز معتقد است كه «دين حقيقى احساس و ميل به بى نهايت است.»[٢] و «[دين] به خودى خود، عاطفه است، تجلى موجود نامحدود در مورد موجود محدود، رؤيت خدا در موجود محدود و رؤيت موجود محدود در خداوند.»[٣] اتو نيز به اين امر تمايل دارد.
روشن است كه نزاع بر سر تعريف دين، تا حدودى نزاعى لفظى و بىثمر است. شخص مىتواند ادعا كند كه «دين يعنى احساسات خاصى كه در انسان هنگام مواجهه با امر قدسى برانگيخته مىشود.» آنگاه با شيوه پديدارشناسى، اين احساسات را بررسى و توصيف نمايد و سپس ادعا كند كه گوهر دين، همين احساسات است و هرچه بيرون از آن باشد، جنبه ثانوى دارد.
اين سخن، نه قابل رد است و نه برهانى آن را پشتيبانى مىكند، بلكه بيشتر به همانگويى مىماند.
از سوى ديگر، اگر دين را مضمون پيام پيامبران بدانيم و بگوييم كه دين يعنى آنچه خداوند (حقيقت غايى) توسط رسولان خود براى هدايت بشر، در اختيار ايشان گذارده است، بايد به نفى گوهر دين بودن تجربه دينى به معناى ياد شده (كه يكسان انگارى حقيقت آن دو است) فتوا داد؛[٤] زيرا تجربه دينى مؤمنان و پيروان رسولان، احوالى است
[١] جان هيك، فلسفه دين، ترجمه بهرام راد، ص ٢٣.
[٢] Schleiermacher, on Religion, p. ٣٩.
[٣] Ibid,. p. ٣٦.
[٤] بعضى معتقدان تجربه دينى در پاسخ مىگويند: وحى نيز يك تجربه دينى بود. وحى كه صرف ابلاغ احكام شريعت