مباني نظري تجربه ديني - الشیرواني، علی - الصفحة ٢٧١ - فصل پنجم تجربه دينى به مثابه گوهر دين
آمد. اين دوره، كه از حوالى قرن هفدهم آغاز مىگردد، داراى دو ويژگى عمده است:
١. انسانمحورى يا خود بنياد انديشى؛ بدين معنا كه به هر چيز از منظر انسان نگريسته مىشود و انسان محور مختصات مىگردد.
٢. تكيه بر توانايىهاى عقل. انسان مدرن با تكيه بر توانايىهاى عقل در پى دست يابى به روايتهاى بزرگ[١] درباره جهان هستى برآمد، با اين گمان كه عقل مىتواند فارغ از محدوديتهاى فرهنگى و زبانى، بى طرفانه، به كل هستى بنگرد و تصاوير بزرگ و روايتهاى كلى از آن ترسيم كند.
هر يك از اين دو ويژگى دوره مدرن، به گونهاى در اهتمام ورزيدن به تجربه دينى و دادن نقش كانونى به آن در دين، مؤثر بوده است، البته به دو گونه كاملاً متفاوت؛ يعنى نقش يكى ايجابى و نقش ديگرى سلبى بوده است.
توضيح اين كه عقل گرايى افراطى، از سوى بسيارى از انديشمندان پس از دكارت نفىشد. شايد بيش از همه، هيوم در اين باره اصرار داشت. از نظر او براهين اثبات وجود خدا ناتمام بود و تثليث، امرى غيربرهانى به شمار مىآمد. تعارض علم با آموزههاى مسيحيت نيز مشكل را دو چندان كرده بود. علم نوين كه با گاليله شروع به باليدن كرده بود سر سازگارى با تعاليم رسمى كليسا نداشت.
كانت نيز اين نكته را كه دين با عقلگرايى افراطى سازگار نمىافتد و آموزههاى دينى را با عقل نمىتوان به اثبات رساند، از هيوم پذيرفت و بهتر از او آن را تبيين كرد. پيشنهاد كانت اين بود كه دين را بايد از حوزه عقل نظرى خارج كرد و به قلمرو عقل عملى، يعنى اخلاق، درآورد. از نظر او وجود خدا از آن رو پذيرفتنى است كه پيشفرض عقل عملى و اخلاق است، نه به خاطر ادلهاى كه از سوى عقل نظرى بر اثبات آن اقامه شده است، زيرا آن ادله داراى معارض است. اين انديشه موجب گشت كانت حقيقت دين را همان اخلاق بداند و فتوا دهد كه دين و اخلاق يكى هستند. اين ديدگاه را اتو تحويل دين به اخلاق مىخواند و به شدت با آن مخالفت مىكند.[٢]
چهره خشك و بى روح عقلگرايى افراطى، زمينهاى براى پيدايش رمانتيسم شد كه بر
[١] grand narative.
[٢] همين نوشتار، ص ٧١ - ٧٨.