ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ١٦٠ - داستان صالح
خداى خودم درخواست مىكنم كه هر چه بخواهيد اجابت كند. گفتند منصفانه است.
براى اين كار روز عيد را در نظر گرفتند. روز عيد فرا رسيد. در پيشگاه مبارك بتها! مراسمى با شكوه و خيره كننده تشكيل دادند. مراسمى كه هر بينندهاى را غرق در شكوه و عظمت ظاهرى خود ميكرد ولى جامد و بى روح بود! خوردنيها و نوشابهها در خور عيد و مراسم خدايگان بود! خوردند و نوشيدند و شادى كردند. بخصوص كه صالح را در اين مسابقه، شكست خورده ميپنداشتند. سرانجام مسابقه آغاز شد.
صالح پيش آمد. در پيشگاه بتان با قلبى سرشار از تنفر، آغاز راز و نياز كرد، خواهش كرد، استغاثه كرد و ... اما از يك مشت اجسام بى جان چه كارى ساخته بود! طبيعى است كه پاسخى نميدادند.
صالح رو بسوى قوم كرد، گفت: ملاحظه مىكنيد كه اينان مرا پاسخ نميدهند.
اجازه دهيد از خداوند يكتا، آن مظهر عظمت و شكوه حقيقى، در خواست كنم تا شما را اجابت كند.
در آنجا سنگى عظيم بود. اشاره به سنگ كردند. گفتند: اگر از اين سنگ، شترى زيبا بيرون آورى ترا تصديق مىكنيم.
صالح از خداى خود در خواست كرد كه اين خواسته را مستجاب فرمايد. سنگ بصدا در آمد. صدايى بس هولناك كه نزديك بود عقل را از آنها بربايد. سپس همچون زنى كه بدرد زايمان گرفتار است و بخود مىپيچد، بناله درآمد. ناليد و ناليد و سرانجام شكم سنگ شكافته شد و شترى آن چنان كه آنها خواسته بودند از دل سنگ بيرون آمد. آرى سنگ زائيد و ماده شترى بدنيا آورد! قوم غرق در حيرت شده بودند. نوزاد- كه از عظمت و زيبايى بى نظير و در نوع خود مثل و مانند ندارد- در برابر چشمان حيرت زده قوم، بدرد زائيدن گرفتار شد و در فاصله چند لحظه كره شترى بدنيا آورد! حادثهاى عظيم بود. خداى صالح روى خدايان مصنوعى را سياه كرده بود! صالح به پيروزى بزرگى رسيده است. قوم در برابر اين حادثه شگفت انگيز، بر سر دو راهى