ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ١٥٢ - داستان هود
حال آنها معلوم بود اگر باقى مىماندند، ايمان نمىآوردند. چنان كه در جاى ديگر مىفرمايد:
(لَقَدْ أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَمَّا ظَلَمُوا وَ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ وَ ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا) (يونس ١٣: گذشتگان را بعد از آنكه ظلم كردند و فرستادگان ما دلايل روشن بسوى ايشان آمدند، هلاك كرديم كه ايمان نمىآوردند) از اين آيه استفاده ميشود كه قوم هود گرفتار عذاب شدند و نسل آنها منقرض شد.
داستان هود
خلاصه آنچه سدّى و محمد بن اسحاق و مفسرين ديگر در داستان هود گفتهاند، اين است كه: قوم عاد در يمن مىزيستند. گردش و آمد و رفت اين قبيله، ميان عمان تا حضرموت بود. آنها داراى زراعت و نخلستان بودند. عمرشان دراز و پيكرشان بزرگ بود و بت مىپرستيدند.
خداوند هود را كه داراى شخصيتى برجسته و از خانوادهاى متوسط بوده به سوى آنها فرستاد تا آنها را دعوت به توحيد كند. آنها وى را تكذيب و به آزارش پرداختند.
مدت هفت سال- و بقولى سه سال- خداوند بر آنها باران نفرستاد و گرفتار قحطى شدند. در آن زمان معمول بود كه هر گاه مردم دچار بلا و سختى مىشدند به خانه كعبه پناه مىبردند. ساكنان مكه در آن وقت عمالقه- از نسل عمليق بن لاوذ بن سام بن نوح- بودند و رئيس آنها معاوية بن بكر بود كه از جانب مادر با قوم عاد خويشاوندى داشت.
از جانب قوم عاد هيأتى مأموريت يافتند كه به مكه آيند و براى قوم دعا كنند تا خداوند بر آنها باران نازل كند. آنها بر معاويه كه در خارج مكه بود وارد شدند.
وى آنها را احترام كرد و مدت يك ماه با شراب و ديگر خوردنيها از آنها پذيرايى كرد.
معاويه كه مىدانست آنها براى كار ديگرى بمكه آمدهاند، از طولانى شدن توقف آنها خسته شد و خجالت مىكشيد كه به آنها بگويد كه بدنبال هدف خويش روند.
اين مطلب را با دو زن كه براى آنها خوانندگى مىكردند، در ميان گذاشت. گفتند:
شعرى بگو تا براى آنها بخوانيم. چه مىدانند گوينده شعر كيست؟! وى اشعارى گفت