ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٣٤ - «قصه ابراهيم و ذبح»
اولين بشارتى است كه خداوند درباره فرزند به ابراهيم داد و چون براى ابراهيم از «ساره» اسحاق متولد شد و به سن سه سالگى رسيد، روزى اسماعيل به نزد ابراهيم آمده و اسحاق را در دامن پدر ديد، او را از جاى خود بلند كرده و خود در دامن ابراهيم نشست، «ساره» مادر اسحاق چون اين حالت را ديد به ابراهيم گفت: آيا فرزند هاجر يعنى اسماعيل، فرزند من، اسحاق را از جاى خود بر مىدارد و خود به جاى آن مىنشيند؟ نه هرگز، بايد هاجر و فرزند او را از شهر دور كرده و از نزد من بجانب ديگرى ببرى.
ابراهيم نسبت به «ساره» احترام زيادى قائل بود چه اين كه او از فرزندان پيامبران و دختر خاله ابراهيم بود. «ابراهيم» را اين كار، سخت آمده و از فراق و جدايى اسماعيل غمگين گرديد، چون شب شد رسولى از جانب خداوند آمده و رؤياى ذبح اسماعيل را بر ابراهيم عرضه داشت كه در موسم حج ذبح كند.
ابراهيم بامداد با غم و اندوه از ديدن اين خواب بيدار شد و چون موسم حج آن سال رسيد هاجر و اسماعيل را در ماه (ذيحجه) برداشته و به همراه خود از شام به سوى مكه روانه گردانيد تا در آنجا، هنگام موسم حج اسماعيل را ذبح كند.
اول ابراهيم به ساختن پايههاى «بيت الحرام» مشغول شده و چون آنها را بالا آورد به عنوان حاجى به سوى منى روانه شد، برنامه آنجا را تمام كرده و به سوى بيت برگشت و با فرزند خود بيت را طواف كرد و به جانب سعى رهسپار شدند، در آنجا ابراهيم به اسماعيل گفت اى پسرك من در خواب ديدم كه تو را ذبح مىكنم در موسم اين سال، پس چه نظر دارى؟ اسماعيل گفت: اى پدر انجام كن آنچه فرمان شدهاى، چون از برنامه سعى فارق شدند به سوى منى آمدند و اين در روز (قربان) بود، تا آمدند به «جمره وسطى» رسيدند و ابراهيم فرزند خود اسماعيل را بر روى زمين قرار داد تا او را ذبح كند، پس ندا آمد: اى ابراهيم راست آوردى رؤياى خود را ... پس بجاى اسماعيل قوچى