صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ٢٦٩
روز رفتم) مىآمد در مدرسه سپهسالار که مدرسه شهید مطهرى است حالا، درس مىگفت، من یک روز رفتم درس ایشان، مثل اینکه هیچ کارى ندارد، فقط طلبهاى است دارد درس مىگوید. اینطور قدرت روحى داشت، در صورتى که آنوقت در کوران آن مسائل سیاسى و چیز بود که باید حالا بروند مجلس و آن بساط را درست کند. از آنجا، پیش ما، رفت مجلس، آنوقت هم که مىرفت مجلس، یک نفرى بود که همه از او حساب مىبردند. من مجلس آنوقت را هم دیدهام، کانه مجلس منتظر بود که مدرس بیاید. با اینکه با او بد بودند ولى مجلس کانه احساس نقص مىکرد وقتى مدرس نبود. وقتى مدرس مىآمد مثل اینکه یک چیز تازهاى واقع شده. این براى چه بود؟ براى اینکه یک آدمى بود که نه به مقام اعتنا مىکرد و نه به دارائى و امثال ذلک، هیچ اعتنا نمىکرد، نه مقامى او را جذبش مىکرد. ایشان وضعش اینطور بود که (براى من نقل کردند این را که) داشت قلیان خودش را چاق مىکرد، خودش اینطور بود، فرمانفرماى آن روز (حالا که من مىگویم فرمانفرما، شما به ذهنتان نمىآید که یعنى چه) فرمانفرماى آن روز وارد شده بود منزلش، گفته بود که به او حضرت والا من قلیان را آبش را مىریزم تو این را، آتش سرخ کن را درست کن، یا بعکس. از اینجا همچو او را کوچک مىکرد که دیگر نه، طمع دیگر نمىتوانست بکند. وقتى اینطور با او رفتار کرد که بیا این آتش سرخ کن را گردش بده، آن آدمى که همه برایش تعظیم مىکردند، همه برایش چه مىکردند، این وقتى اینطورى مىرسیده، این شخصیتها را اینطورى از بین مىبرد که مبادا طمع کند که از ایشان چیزى بخواهد. من بودم آنجا که یک کسى یک چیزى نوشته بود، زمان قدرت رضاشاه، زمانى که آنوقت باز شاه نبود، آنوقت یک قلدر نفهمى بود که هیچ چیز را ابقا نمىکرد، یک کسى آمد گفت من یک چیزى نوشتم براى عدلیه، شما بدهید ببرند پیش حضرت اشرف (یک همچو تعبیرهائى) که ببینند. گفت، رضاخان که باز نمىداند اصلش عدلیه را با الف نویسند یا با ع مىنویسند، من بدهم این را او ببینند؟ نه اینکه این را در غیاب مىگفت، در حضورشان هم مىگفت. اینجورى بود وضعش. این چه بود؟ براى اینکه وارسته بود، وابسته به هواهاى نفس نبود، اتخذ هوى الله نبود. این، هواى نفسانى خودش را اله خودش قرار نداده بود، این اله خودش را خدا قرار داده بود. این براى مقام و براى جاه و براى وضعیت کذا نمىرفت عمل بکند، او براى خدا عمل مىکرد. کسى که براى خدا عمل مىکند، وضع زندگیش هم آن است، دیگر از آن وضع بدتر که دیگر نمىشود برایش، براى چه دیگر چه بکند، از هیچ کس هم نمىترسید. وقتى که رضا شاه ریخت به مجلس که چیز مىکردند، فریاد مىزدند آن قلدرهاى اطرافش که زنده باد کذا و زنده باد کذا، مدرس رفت ایستاد و گفت که مرده باد کذا، زنده باد خودم. خوب، در مقابل او شما نمىدانید حالا، در مقابل او ایستادن یعنى چه و او ایستاد. این براى این بود که از هواهاى نفسانى آزاد بود، وارسته بود، وابسته نبود.
تمام وابستگىها وابستگى است که انسان به خودش دارد
تمام وابستگىها وابستگىاى است که انسان به خودش دارد، تمام وابستگى ها از خود آدم پیدا