اهل بيت (ع) در قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧٢١
١١٤٢.امّ سلمه: روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله در اتاق من نشسته بود و فرمود: كسى بر من وارد نشود. من [بيرون اتاق] منتظر ماندم. در اين هنگام حسين عليه السلاموارد اتاق شد. صداى هق هق رسول خدا صلى الله عليه و آله را شنيدم كه مى گريست. به داخل اتاق نگاهى افكندم ديدم حسين در بغل پيامبر صلى الله عليه و آله است و آن حضرت به پيشانى او دست مى كشد و مى گريد. عرض كردم: به خدا، متوجه نشدم كه او وارد شد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: جبرئيل در اتاق با ما بود و گفت: او را دوست دارى؟ گفتم: از دنيا آرى [همينها را دوست دارم] جبرئيل گفت: بدان كه امّت تو، اين را در سرزمينى به نام كربلا خواهند كشت. جبرئيل، از خاك آن جا مقدارى برداشت و به پيامبر صلى الله عليه و آله نشان داد. زمانى كه حسين را محاصره كردند تا او را به قتل رسانند فرمود: نام اين سرزمين چيست؟ عرض كردند: كربلا. فرمود: خدا و رسول او راست فرمود اين جا سرزمين كرب [اندوه] و بلاست.
١١٤٣.عبداللّه بن نُجىّ از قول پدرش نقل مى كند كه زمانى كه على عليه السلامبه صفين مى رفت، وى ابريق دار آن حضرت بود و همراه ايشان حركت مى كرد. چون برابر نينوا رسيد صدا زد: صبر كن اباعبداللّه ، در كنار شط فرات صبر كن، اباعبداللّه . عرض كردم: چه شده است؟ فرمود: روزى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدم، ديدم چشمانش گريان است. عرض كردم: اى پيامبر خدا، كسى شما را ناراحت كرده است؟ چرا ديدگانتان گريان است؟ فرمود: نه. اندكى پيش جبرئيل از پيش من رفت. او به من گفت كه حسين در نزديك شط فرات به قتل خواهد رسيد. جبرئيل به من گفت: آيا مى خواهى از شميم تربتش به تو ببويانم؟ گفتم: آرى. پس جبرئيل دستش را دراز كرد و مشتى خاك برداشت و آن را به من داد و لذا بى اختيار گريه ام گرفت.
١١٤٤.محمّدبن عمروبن حسن: ما در كنار نهر كربلا به همراه حسين عليه السلامبوديم. حضرت به شمر بن ذى الجوشن نگاهى كرد و فرمود: خدا و رسول او راست فرمود. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: گويى سگِ پيسه اى را مى بينم كه در خون اهل بيت من دهان مى زند. شمر پيس بود.