اهل بيت (ع) در قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٦١٣
٩٤٦.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ـ به على عليه السلامـ : كسى از عرب تو را دشمن ندارد، مگر حرام زاده.
٩٤٧.امام على عليه السلام: كافر و زنازاده مرا دوست ندارند.
٩٤٨.امام باقر عليه السلام: هر كه صبح كند و خنكاى محبّت ما را در دلش احساس كند پس خداوند را بر نخستين نعمت سپاس گويد: عرض شد: نخستين نعمت كدام است؟ فرمود: حلال زادگى.
٩٤٩.امام صادق عليه السلام: هركه خنكاى محبّت ما را در دلش يافت، براى مادرش زياد دعا كند؛ زيرا [معلوم مى شود كه] به پدرش خيانت نكرده است.
٩٥٠.ابن بكير از امام صادق عليه السلام: هركس مارا دوست بدارد و در وضعى هم نباشد كه مايه عيب و ننگ او باشد، چنين كسى از مخلصان خداى تبارك و تعالى است. عرض كردم: فدايت شوم، يعنى چه در وضعى نباشد كه مايه عيب و ننگ او باشد؟ فرمود: در نسبش متهم نباشد. در خبرى ديگر آمده است: زنازاده نباشد.
٩٥١.امام صادق عليه السلام: به خدا سوگند كه از عرب و عجم ما را دوست ندارند مگر كسانى كه خانواده دار و شريف و اصيل هستند و از اين رو از اينان و آنان ما را دشمن ندارد، مگر كسى كه آلوده و بى نسب باشد.
٩٥٢.عبادة بن صامت: ما فرزندان خود را با محك دوستى على بن ابى طالب عليه السلاممى آزموديم؛ اگر يكى از آنها را مى ديديم كه على بن ابى طالب را دوست ندارد، مى فهميديم كه از [نطفه] ما نيست و حرام زاده است.
٩٥٣.محبوب بن ابى الزناد: انصار مى گفتند: ما حرامزاده بودن افراد را از طريق دشمنى با على بن ابى طالب مى شناختيم. عيسى بن ابى دُلَف مى گويد برادرش دُلَف ـ كه به مناسبت نام او پدرش را ابودلف مى گفتند ـ از على بن ابى طالب بد مى گفت و او و پيروانش را تحقير مى كرد و آنان را به نادانى نسبت مى داد. يك روز كه در مجلس پدر خود نشسته بود و پدرش حضور نداشت، گفت: اينها مى گويند كه هركس از على عيب جويى كند حرامزاده است و شما غيرت امير را ـ مقصود او پدرش بود ـ مى دانيد و امكان ندارد به احدى از اهل حرم او گمان بد برده شود، ولى با اين حال من على را دشمن مى دارم! عيسى مى گويد: هنوز اين سخن را تمام نكرده بود كه ابودلف وارد شد و ما با ديدن او به احترامش بلند شديم. او گفت: آن چه را دُلَف گفت، شنيدم. حديث، دروغ نيست و خبرى كه در اين باره وارد شده است، محل اختلاف نمى باشد. به خدا قسم، او (دُلَف) زنا زاده و نطفه حيض است؛ زيرا من بيمار بودم و خواهرم كنيزى را كه متعلق به او بود و من دل بسته اش بودم، نزد من فرستاد. طاقت نياوردم و با او كه حيض بود همبستر شدم و آن كنيز، دُلف را حامله شد و وقتى معلوم شد حامله است، خواهرم او را به من بخشيد. پس، دشمنى دلف با پدرش و عداوت و مخالفتش با وى ـ كه اظهار تشيّع و علاقه به على مى كرد ـ به آن جا رسيد كه بعد از مرگ پدرش، از او بدگويى مى كرد.