اهل بيت (ع) در قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧٣٥
١١٥٨.محمّدبن حسن از محمّدبن ابراهيم: يكى از فرزندان حسن عليه السلامرا نزد ابوجعفر [منصور دوانيقى] آوردند. او به محمّد بن ابراهيم بن حسن نگاهى كرد و گفت: ديباج اصفر تويى؟ گفت: آرى. منصور گفت: به خدا قسم، تو را به چنان وضعى بكشم كه تاكنون هيچ يك از افراد خاندانت را چنان نكشته باشم. سپس دستور داد ستونى را شكاف دادند و او را زنده زنده داخل آن كردند و رويش را بستند.
١١٥٩.محمّدبن اسماعيل: از جدّم موسى بن عبداللّه شنيدم كه مى گفت: در سياه چالى زندانى شديم به طورى كه وقت هاى نماز را تنها از طريق جزءهايى كه على بن حسن بن حسن بن حسن قرائت مى كرد تشخيص مى داديم.
١١٦٠.موسى بن عبداللّه بن موسى: على بن حسن در زندان ابوجعفر [منصور ]در حال سجده از دنيا رفت. عبداللّه گفت: برادرزاده ام را بيدار كنيد؛ چون فكر مى كنم در حال سجده خوابش برده است. اما چون او را تكان دادند ديدند از دنيا رفته است. عبداللّه گفت: خدا از تو خشنود بادا، من مى دانستم تو بيم آن دارى كه در اين جا بميرى.