ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢ - امّا بعد
امّا بعد
اسماعيل شفيعى سروستانى
در چشم بر هم زدنى، درست در همان ايام كه بسيارى از ما شهر را امن و دنيا را به كام مىپنداشتند؛ درست در همان ايام كه بسيارى از ما تكليف خود را به انجام رسانده مىدانستند و لشكريانِ خصم را منهزم؛
درست در همان ايام، كه جنگ و جبه و ميداندارى را در نبرد رويارو و ميدان سياست و سياستمدارى مىپنداشتند؛
بادى گزنده و مسموم وزيدن گرفت. آرام پيش آمد، از هر دروازه و سيمخاردارى گذشت، بىآنكه كسى را در برابر خويش ببيند.
از ميان سنگرها، كارخانهها و ساختمانها گذشت، بىآنكه كسى حضورش را احساس كند.
بىصدا آمد امّا از منفذ گوشها، ذهنها و انديشهها گذشت و سم مهلك خود را در رگ و پى قوىترين و سالمترين نسلى كه آنان را مصون از هر گزندى مىشناختيم، تزريق كرد.
در چشم بر هم زدنى جماعت بىشمارى مسموم شدند، آلوده ترديد، شبه و سؤالهاى بىپاسخ.
باد مسموم بنمايه و پايههاى باورها، ايمان و اعتقادات را نشانه رفته بود.
باد مسموم بر مركب غفلت ما سوار بود! غفلت از مصونيت بخشى، بستن درزها و رخنهها؛
غفلت از آمادگى براى پاسخگويى و پيراستن شبهها؛
غفلت از ضروت بيدارى، به روز بودن و مترصد بودن در سنگرهاى فرهنگى؛
غفلت از نابكارانِ آراسته پيراهن، نشسته بر مصدر امور فرهنگى سازمانها، نهادها، وزارتخانهها،
غفلت از ديگرگونى و تحوّل زمان، دوره و نسلى كه مىپرسد، مىطلبد، مىكاود و ما را به چالش مىخواند؛
غفلت از جنود ابليس و خصم زخمى؛
غفلت از لغزشگاه مال، دارايى و مقام كه وقتى يورش مىآورد، عارف و عامّى را در خود مىپيچد. همه را به خود مشغول مىدارد، غرقه مىكند و از كارايى مىاندازد.
در چشم بر هم زدنى جبهاى به مراتب بزرگتر از همه ميدانهاى تجربه شده فراروى ما گشوده شد و در اين احوال:
١. جماعتى چون كبك، سر در برف، خود را در امان پنداشتند؛
٢. جماعتى فرافكنى را راه خلاصى دانستند و در هر فرصت لعنت و دشنام به خصم نثار كردند؛