ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٧ - كى مى رسى از راه ؟
ميهمان ماه
سعيد بيابانكى
در سال ١٣٤٧ در خمينىشهر متولد شد. تحصيلات ابتدايى را در دبستان سروش، راهنمايى را در مدرسه مهرگان و دبيرستان را در مدرسه شهيد رجايى به پايان رساند و در سال ٦٧ در رشته مهندسى كامپيوتر دانشگاه اصفهان پذيرفته شد.
شعر را از اواخر دوران دبيرستان شروع كرد. نخستين استادان او زندهياد خليل بلدى (باغبان)، اصغر حاج حيدرى (خاسته) و محمد مستقيمى (راهى) در انجمن ادبى سروش خمينىشهر بودند. او با ورود به دانشگاه با فريد اصفهانى آشنا شد و به دنبال آن با خسرو احتشامى. آشنايى با اين شاعران سبب شد تا بيابانكى شعر را جدىتر بگيرد و رفته رفته شعر بخشى از زندگى وى شد. نخستين حضور جدى او در عرصه همايشهاى ادبى به سال ١٣٦٦ در كنگره شعر جنگ در دانشگاه اهواز برمىگردد. او در آن كنگره با شاعرانى مثل زندهياد نصرالله مردانى، زندهياد حسن حسينى و استاد قيصر امينپور آشنا شد و روند شاعرى او به كلى دگرگون گرديد. از آن پس با حضور در كنگرههاى شعر دانشجويان كشور، موقعيت ادبى او در شعر امروز تثبيت شد. در سال ١٣٦٩ نخستين مجموعه شعرش با نام «ردپايى بر برف» توسط حوزه هنرى تهران به چاپ رسيد كه بسيار مورد توجه منتقدان و مخاطبان واقع شد و خيلى زود هر ٥٠٠٠ جلد آن به فروش رسيد. دومين مجموعه شعر او در سال ١٣٧٦ با نام «نيمى از خورشيد» توسط نشر همسايه قم به چاپ رسيد كه آن كتاب هم با اقبال خوبى روبهرو گرديد و خيلى سريع ناياب شد. سومين مجموعه شعر سعيد بيابانكى در سال ١٣٨٢ با نام «نه ترنجى نه انارى» چاپ شد كه با توجه به متفاوت بودن فضاى كتاب با كتابهاى رايج و كتابهاى قبل، مورد استقبال نسبتاً خوب رسانهها و مخاطبان قرار گرفت و چندين جلسه نقد و بررسى حضورى در خصوص آن در اصفهان، تهران و شيراز برپا شد.
بخشى از كارنامه درخشان سعيد بيابانكى از اين قرار است:
١. نفر اول كنگره ايثار و جانبازى، تهران، ١٣٧٣؛
٢. نفر اول جشنواره شعر رضوى، مشهد، ١٣٨٠؛
٣. شاعر برتر عاشورايى به همراه على معلم، حسن حسينى و على موسوى گرمارودى، دانشگاه تربيت مدرس تهران، ١٣٧٩؛
٤. انتشار چارپاره زندهرود در كتاب فارسى سال سوم راهنمايى، ١٣٧٩؛
٥. دعوت از سوى رايزنى فرهنگى جمهورى اسلامى ايران در تاجيكستان به منظور شعرخوانى در دانشگاههاى دوشنبه و كولاپ، ١٣٨٤.
چشمانتظار
|
خدا كند كه بهار رسيدنش برسد |
شب تولد چشمان روشنش برسد |
|
|
چو گرد بر سر راهش نشستهام شب و روز |
به اين اميد كه دستم به دامنش برسد |
|
|
هزار دست پر از خواهشند و گوش به زنگ |
كه آن انارترين روز چيدنش برسد |
|
|
چه سالها كه در اين دشت خوشهچين ماندم |
كه دست خالى شوقم به خرمنش برسد |
|
|
بر اين مشام و بر اين جان چه مىشود يا رب |
نسيمى از چمنش بويى از تنش برسد |
|
|
خداى من دل چشم انتظار من تا چند |
به دوردست فلك بانگ شيونش برسد؟ |
|
|
چقدر بر لب اين جاده منتظر ماندن |
خدا كند كه از آن دور توسنش برسد |