ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦١ - پدرم شهيد شد
نيست!
امام فرمود: «من از او هستم و او از من است».[١]
واثق مُرد، ابن زيات كشته شد
خيران اسباطى مىگويد: وقتى كه درمدينه خدمت حضرت هادى (ع) رسيدم، فرمود: «از واثق (پادشاه وقت) چه خبر دارى؟»
گفتم: قربانت شوم، به سلامت بوده وده روز پيش او را ملاقات نمودم. فرمود: «اهل مدينه مىگويند: مرده است». وقتى كه فرمود: مىگويند، دانستم كه گفتار خود او ست. سپس فرمود: «جعفر (متوكل) چه مىكرد؟» گفتم: در زندان به بدترين حال بود. فرمود: او (بعد از واثق) صاحب اين امر (سلطنت) است. فرمود: ابن زيات (وزير و اثق) چه مىكرد؟ گفتم: قربانت! مردم با او هستند وفرمان، فرمان اوست. حضرت فرمود: «اين مقام براى او شوم است»، سپس ساكت شد و فرمود: «ناچار مقدرات خداوند و احكام الهى جارى مىشود».
اى خيران! واثق مرد، ومتوكل به جاى او نشست، و ابن زيات كشته شد، گفتم: كى؟ قربانت شوم! فرمود: شش روز پس از خروج تو (از مدينه).[٢]
هرگز با وى همنشين نمىشوى!
يعقوب بن يسار روايت مىكند كه، متوكل مىگفت: واى بر شما، كار ابن الرضا حضرت هادى (ع) مرا عاجز كرده، نه حاضر است با من شراب بخورد و نه در مجلس شراب من بنشيند؛ ونه من در اين امور فرصتى مىيابم (كه او را به اين كارها وارد كنم) گفتند: اگر از او فرصتى نيابى، در عوض اين برادرش موسى است كه شرابخوار و نوازنده است، مىخورد و مىنوشد و عشقبازى مىكند، بفرستيد او را بياورند و مطلب را بر مردم مشتبه كنيد. بگوييد حترام وارد كردند، وهمه بنىهاشم، سران لشكر و مردم استقبالش كردند، و غرض اين بود كه وقتى مىرسد املاكى به او واگذار كند و دخترى به او بدهد و ساقيان شراب وكنيزكان نوازنده را نزد او بفرستد، و با او مواصله و احسان كند، و منزل عالى برايش قرار دهد كه خود در آنجا به ديدنش رود. وقتى كه موسى وارد شد، حضرت هادى (ع) در پل وصيف، جايى كه آنجا به استقال واردين مىروند، با او ملاقات كرده، به او سلام نمود و حقّش را ادا كرد، سپس فرمود: «اين مرد تو را احضار كرده كه احترامت را هتك و پايمال كند و رتبهات را پايين آورد، مبادا هرگز به شراب خوارى اقرار كنى». موسى گفت: اگر مرا براى اينكار خواسته پس چه كنم؟ فرمود: رتبه خويش فرو مياور و چنين كارى نكن كه او هتك احترام تو را خواسته است. موسى نپذيرفت و حضرت تكرار كرد، تا چون ديد اجابت نمىكند، فرمود: ولى بدان كه مجلس مورد نظر او مجلسى است كه هرگز تو با او در آن جمع نمىشويد.
همان شد كه حضرت فرمود، سه سال موسى آنجا اقامت كرد و هر روز صبح بر درب سراى او مىرفت. يك روز مىگفتند: مست است فردا صبح بيا، روز ديگر مىرفت، مىگفتند: دوا خورده و روز ديگر مىگفتند: كار دارد، و سه سال به همين منوال گذشت تا متوكل از دنيا رفت و در چنين مجلسى با هم جمع نشدند[٣].
بازگرد جز خير چيزى نمىبينى!
كافور خادم گويد: در سامره در مجاورت حضرت هادى (ع) صنعتگرانى بودند، وآنجا مثل شهرى شده بود. يونس نقاش بر آن جناب وارد مىشد وخدمت او مىكرد. روزى لرزان آمد و گفت: سرور من! شما را وصيت مىكنم كه با اهل و عيالم نيكى كنيد. فرمود: «چه خبر است؟» گفت: خيال دارم فرار كنم. حضرت تبسمكنان فرمود: «چرا؟» گفت: براى اينكه ابن بغا (گويا از سران ترك بوده) نگين بىارزشى براى من فرستاد كه بر آن نقشى بزنم. موقع نقاشى دو قسمت شد، وفردا وعده اوست كه [آن نگين را پس] بگيرد (موسى بن بغا) هم كه حالش معلوم است، يا هزار تازيانه مىزند يا مىكشد.
حضرت فرمود: «برو به منزلت، تا فردا فرج مىرسد و جز خير، چيز ديگرى نيست». باز فردا صبح زود لرزان آمد وگفت: فرستاده او آمده، نگين را مىخواهد. فرمود: «برو كه جز خير نمىبينى». گفت: چه جواب گويم؟ خنديد و فرمود: «برو ببين چه خبر آورده، هرگز جز خير نيست». رفت و بعد از مدتى خندان بازگشت وعرض كرد: فرستاده گفت: كنيزكان بر سر اين نگين خصومت مىكنند، اگر ممكن است آن را دو قسمت كن تا تو را بى نياز كنيم. حضرت فرمود: «خداوندا! سپاس، مخصوص توست كه ما را از آنها قرار دادى كه حق شكر تو را بجاى آورند، به او چه گفتى؟» عرض كرد: گفتم مرا مهلت دهيد تا درباره آن فكركنم چگونه اين كار را انجام دهم. فرمود: «درست گفتى».[٤]
چنين گمانى نكن!
از حسن بن مصعب مدائنى روايت شده كه، مسئله سجده بر شيشه را (به وسيله نامهاى كه نوشته بودم) از امام على النقى (ع) پرسش نمودم. چون نامه را فرستادم با خود گفتم: شيشه هم از چيزهايى است كه زمين آن را مىروياند و گفته اند كه آنچه را زمين مىروياند مىشود بر آن سجده كرد!
از طرف آن حضرت جواب آمد: «بر شيشه سجده مكن، اگر گمان مىكنى كه آن هم از اشيايى است كه زمين آن را مىروياند (درست است) ولى استحاله شده». زيرا شيشه از ريگ ونمك است، نمك هم از زمين شوره زار است (وبه زمين شوره زار نمىشود سجده كرد).[٥]
پدرم شهيد شد
هارون بن فضل گويد: در آن روزى كه امام جواد (ع) از دنيا رفت، شنيدم كه امام على النقى (ع) اين آيه را تلاوت مىفرمود: «إِنَّالِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، پدرم امام جواد (ع) از دنيا رحلت كرد». از آن حضرت پرسيدند: شما از كجا مىدانى؟ فرمود: «ضعف وسستى دچار به من دست داد، كه سابقه آن را نداشتم.[٦]