ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٣ - بن بست فلسفه مدرن
شيداى فطرى
همه انسانها، فطرتى الهى دارند كه همواره آنها را به سوى خداوند فرا ميخواند. اين صدايى است كه هيچگاه خاموش نميشود و نورى است كه فروغ آن افول نميكند: «لا تبديل لخلق الله».
فطرت، همان بعد ملكوتى و روحانى انسان است كه در عالم الستْ، در محضر ربوبى بوده و او را به روشنى شناخته است. عبدالله بن سنان از امام صادق (ع) پرسيد: كدام فطرت است كه آيه شريف «فِطْرَتَاللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها» از آن ياد كرده است؟ امام فرمود: «اسلام است كه وقتى خداوند از بشر بر توحيد خويش پيمان ميگرفت، به مؤمن و كافر فرمود: ألست بربّكم».[١]
ابن مسكان ميگويد از امام صادق (ع) پرسيدم: گواهى گرفتن كه در آيه «وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى ...» آمده آيا ديدن حقيقى بوده است؟ فرمود: «آرى؛ اما مردم آن را از ياد بردهاند؛ ولى اصل آن معرفت را از دست ندادند و به زودى به ياد خواهند آورد و اگر معرفت هم از دست ميرفت، هيچ كس نميفهميد خالق و روزى دهندهاش كيست».[٢]
فطرت، سطحى از وجود انسان است كه در محضر خدا حاضر بوده و شاهد جلال و جمال، شكوه و كمال، نور و سرور، علم و قدرت، لطف و رحمت و ساير كمالات جلوههاى صفات عالى الهى است؛ از اين رو گرايشهايى از جان آدمى سر بر كشيده، او را به سوى سرچشمه بيكران هستى و كمال هدايت ميكند. با تكيه بر اين سرمايه معنوى درون و مطالعه فطرت و دنبال كردن آروزها و خواستههايش ميتوان به اصل هستى، زيبايى، عشق و كمال رسيد. كسى كه كتاب فطرت را مطالعه كند، به خدا ميرسد. فطرت، هادى درونى و دعوت رساى خدا است كه از درون هر انسان، برخاسته، او را به سوى مقصد حقيقى و اصل خويش فراميخواند. طبيعت انسان، چيزى جز اين تن مادى است كه بيشتر مردم خود را با آن اشتباه ميگيرند و فراموش ميكنند كه در حقيقت، روحند و هويت اصيلشان منوط به فطرت و بعد ملكوتى وجودشان است.
اگر مردم، فطرت الهى خويش را در نظر نگيرند و مقتضيات آن را با مقتضيات طبيعت از هم با نشناسند، از هدايتهاى فطرى محروم و در تمنيات طبيعى گرفتار مىشوند.[٣] در اين صورت، فريفته امورى خواهد شد كه مطلوب حقيقى و مورد تمنّاى فطرت نيست. البته هدايت فطرى و دعوت الهى كه نور او در وجود ما است هيچگاه خاموش نميشود؛ ولى كسانى كه از پس حجاب طبيعت آن را ميشنوند و ميبينند، از ملاقات با حقيقت ناب محروم شده، از كژراهه تمنّاهاى طبيعى براى تحقق خواستههاى فطرى ميكوشند و خود فريبى معنوى از همين جا آغاز ميشود. در اين وضعيت، انسان در پى خواستههاى طبيعى ميرود و ميپندارد حقيقت و معنويت را خواهد يافت يا خواستههاى مادى و عادى خود را معنويت و مصداق راستين نياز فطرى خويش ميانگارد.
معنويتهاى نوظهور، در راستاى تمناى فطرى انسان هستند؛ ولى پاسخى مسخ شده به آن ميدهند. فطرت، شيفته عاشق شدن و دل بستن است؛ اما معنويتهاى نوظهور نظير «اشو» و «كوئيلو»، عشقى هوسناك و شهوتآلود را پيشنهاد ميكنند. فطرت ما تشنه مشاهده عظمت، شكوه و جلال الهى و تجربه هيبت و خشيت در برابر آن است؛ اما «مرلين منسون» پاسخ آن را كليپها و موسيقى هولناك بلك متال ميدهد. ما شيداى پرستيدن هستيم؛ ولى «سايبابا» خود را خداى پرستيدنى و خالق هستى معرفى ميكند.
بن بست فلسفه مدرن
از حدود چهارصد سال پيش در مغرب زمين، انديشهاى پيدا شد كه بعدها تمام جهان را فراگرفت و آن ايده، توانايى بشر در تأمين سعادت و بينيازى از دين و تعاليم مقدس بود. انسان دوره رنسانس، پنداشت كه با سه شعار «عقل»، «طبيعت» و «پيشرفت» ميتواند بهشت موعود را در زمين بنا كند[٤] و فرياد استغنا از دين و معنويات و خداوند را در زمين طنين افكن سازد؛ اما با گذشت چند قرن و وضعيت فلاكتبار زمين در قرن بيستم و پس از دو جنگ ويرانگر جهانى و آسيبهاى گسترده محيط زيست به واسطه تكنولوژى و رشد دانش بشرى در سه شعار عصر روشنگرى ترديد جدى پديد آمد. آيا عقل براى فهم هر چه به فراتر از آن وجود ندارد؟ و آيا پيشرفت علمى و مادى ميتواند به خوشبختى و كاميابى بشر منجر شود؟
اين ترديدها، مرحله نوينى را براى تمدن كنونى بشر ايجاد كرده كه آن را دوره پست مدرن مينامند. در اين دوران، مرز ميان مدرن و كهن كمرنگ شده و بشر، درمان ناكاميها و جبران شكستهاى خود را در ميراث كهن بشرى از جمله معنويات ميجويد. شكست علم، تكنولوژى، اصالت دادن به عقل دنياانديش، طبيعتگرايى افراطى و نفى ماوراء، زمينهساز رويش و پيدايش فرقههاى نوظهور معنويتگرا بوده است. معنويتهاى نو ظهور، ميكوشند عالم غيب و فراطبيعت بارز اين نو نگرش به عالم است كه با طرح ايده سفر روح به عوالم بالا، از طبيعت فرا رفته و با راههايى كه پيشنهاد ميكند عقل را با شيوههاى ديگرى جايگزين كرده است و ميخواهد به جاى پيشرفت در زمين، تعالى و عروج روح را به انسان معاصر پيشنهاد كند.[٥]
پى نوشتها:
[١]. كافى، ج ٢، ص ١٢.
[٢]. تفسير قمى، ج ١، ص ٢٤٨.
[٣]. آيت الله شاهآبادى، رشحات البحار، ص ٦.
[٤]. لوسين گلدمن، فلسفه روشنگرى، ترجمه شيوا كاويانى، مقدمه مترجم، ص ٢١١٩.
[٥]. پائول توئيچل، اكنكار، كليد جهانهاى اسرار، ترجمه: هوشنگ اهرپور، ص ١٥.