ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٥ - موعود
كرد. يعنى در عرصه نگاه فلسفى به جهان، انديشه غرب حول ماترياليزم شكل گرفته. ما وقتى مىگوييم ماترياليزم عموماً مىرويم سراغ گونهاى الحاد در حاليكه ماترياليزم، الحادنيست، نچراليزم هم نيست، يعنى طبيعت گرايى هم نيست. ماترياليزم يك نوع نگاه به عالم است و اين اساس فلسفه غرب است. بسيارى از متدينين غرب، از فيلسوفان بزرگشان، مؤمنند، اما انديشهها شان، انديشههاى ماترياليستى است. به عبارت ديگر، در اينجا، صرفاً ماترياليزم فلسفى به معناى رايج منظورمان نيست. ماترياليزم روش شناختى است، يعنى در بطن و در مايه، نگاه به عالم، ماترياليستى است. در عرصه فلسفه، ماترياليزم اصل بوده، در عرصه انسانساسى امانيسم به عنوان محور اصلى تحليل غرب است، در عرصه جامعه شناختى و سياسى ليبراليزم است و بقيه انديشه هايى كه مطرح شده، حول اين شكل گرفته است. در عرصه دين و فرهنگ هم سكولاريزم است و اين چهار ستون است كه در واقع خيمه تمدن غرب را بر پا نگهداشته است.
حالا در درون اين فضا، تاريخ تفسير شده، يعنى تاريخى كه در اين فضا تفسير شده، فلسفهاى است كه نگاهش به جهان، نگاه مادى است. يعنى دنبال عواملى مىگردد كه در جهان ماده وجود دارد. ظواهرى تاثير مىگذارند و تاريخ را مىسازند. يعنى حادثه يعنى اصل در تحليل فلسفه تاريخ حادثه است و اين كنار هم قرار گرفتن حادثه هاست كه تاريخ را مىسازد. اگر قانونى وجود دارد به ظاهر همين حادثههاست، فراتر از حادثه، ما تاريخى نداريم. در باب انسانشناسى، انسانى كه مىخواهد اين تاريخ را رقم بزند، در اين فضاى فلسفى قرار دارد، انسان غربى است. يعنى آن چيزى كه در امانيسم تفسير شده است. انسانى كه داراى دو محرك اصلى است: يكى شهوت و ديگر غضب، يعنى هر نوع تحول انسان در دوران تاريخى را شما براساس اين دوتا مىتوانيد تحليل بكنيد. حالا من عرض خواهم كرد، كه در اين مورد هيچ فرقى بين ماركسيسم و ليبراليسم وجود ندارد.
حتى انديشههاى اگريستانسيالستى هم در داخل همين چارچوب تحليل و ارايه مىشود. آنها براى انسان فقط شهوت و غضب قائلند. البته اگزيستانسياليسم يك عامل سومى هم اضافه مىكند كه راجع به آن هم بحث خواهيم كرد. اما، اصل، انسانى است كه دو محرك قوى دارد، يكى شهوت و ديگرى غضب، در عرصه جامعه رقابت آزاد اين انسانها در دوران حوادث عينى و واقعى است كه مىخواهد جامعه را تشكيل بدهد، و بهترين مدل و الگوى مطلوب براى آينده تاريخ در واقع نوعى رقابت است كه در يك تفسير ميشود ليبراليسم كه نهايتاً اگر بخواهيم خوب دقت كنيم، ماركسيسم در درونش نوعى ليبراليسم تعبيه شده است.
در كنار همه اينها در عرصه فرهنگ، ما با سكولاريزم مواجه هستيم. سكولاريزم در واقع متمم عناصر ديگر در جامعه غرب است. يعنى در واقع اگر ما بخواهيم در اين جامعه زندگى كنيم و اگر قرار است تاريخى داشته باشيم و جامعه داشته باشيم به عنوان جامعه مطلوب، جامعهاى است كه در آن دين، در كنار بقيه يك زيست تبعى دارد. يعنى در كنار درخت تناور فرهنگ و دانش بايد يك زايدهاى هم اين طرف وجود داشته باشد، كه در واقع مىخواهد ارضا بكند يك سلسله ابعاد روحى و روانى انسان را، اين به عنوان آن عنصرى است كه مىخواهد فشارهاى اجتماعى، فشارهاى روانى درون انسان را از اين طريق تخليه كند. مفهوم دين اين است و غرب براساس اين چهار عامل، هم قانونمندى تاريخ را تحليل مىكند، هم نحوه حركت تاريخ را و هم جامعه مطلوب را يعنى جامعه مطلوب، جامعهاى است كه در آن عناصر استانداردى كه در مبانى انديشه فلسفى نهفته، به عنوان محور اساسى قرار مىگيرد.
با اين نگاه مىتوان گرايشهاى غالب را در انديشه غرب به دو دسته تقسيم كرد. يعنى به عبارت ديگر از رنسانس به اين سو، دو گرايش غالب در تفسير تاريخ داريم. يكى گرايش ليبراليستى- ماركسيستى است و يكى گرايش اگزيستا نسياليستى چرا ما ليبراليزم را كنار ماركسيزم مىگذاريم، با