ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٧ - موعود
تاريخ، معتقد شدند كه در كنار عوامل درونى مانند شهوت و غضب، و كاركردهاى درونى انسان و جامعه، ما يك عنصر برترى داريم، كه آن عنصر اراده انسان است. يعنى زمانى كه نيچه در قرن نوزدهم فرياد مىزد و مىگفت: خدا مرده است، انسانيت مرده است. هر دو راهم با هم مىگفت، منظورش همين بود. يعنى تفسيرى كه از خدا در غرب بود، سرانجام به اينجا رسيد كه اين خدا در اينجاها ديگر نقشى ندارد. ميگفت: ما از تشييع جنازه خدا برمىگرديم منظورش آن خدا بود. يعنى خدايى كه ارسطو درست كرده بود، كنار نظامهاى غربى تعبين شده بود، و هيچ كاركردى هم نداشت. حرف نيچه اين بود كه در واقع پايان دوره را مىخواست اعلام كند. پايان انسانيت را اعلام كند و او بعد به دنبال آينده ديگرى برمىآيد.
اساسى كه اگزيستانسياليسم، نيچه به يك معنا و كىيركگور به معناى ديگر بنياد گذاشتند اين است كه ما بياييم انسان را و اراده انسان را حاكم كنيم. بگوييم آنچه كه سرنوشت خود انسان را رقم مىزند، آنچه كه حيات آينده انسان را تعيين مىكند، انسان است. اما در اينجا هم با وجود اينكه ما با اراده مواجهيم، عناصرى وجود دارد. در تفكر اگزيستانسياليسم، كه در نهايت نتيجهاى مشابه با انديشههاى ليبراليستى و ماركسيستى را تحويل مىدهد. ارادهاى را كه ما در تفسير فلسفى از تاريخ اگزيستانسياليسم مشاهده مىكنيم. ارادهاى است رها در ميان عناصرى قانونمند. يعنى اراده است در مقابل جبر قانونمند حاكم بر طبيعت و تاريخ. يعنى هيچ وقت اگزيستانسياليسم نتوانست تفسير بكند كه اين اراده انسان كجا كارگر مىافتد؟ اگر ماهيت انسان را رقم مىزند، نسبت به جامعه چه نقشى دارد؟ آيا در مقابل قانون طبيعت تأثيرى دارد؟ آيا مىتواند تاريخ را رقم بزند؟ البته اينجا بحث زياد است. گرايشهاى مختلفى هم در اگزيستانسياليسم بود، ولى در نهايت مكتبهاى اگزيستا نسياليستى هيچ كدام نتوانستند براى اراده انسان در رقم زدن سرنوشت جامعه و تاريخ جايى باز كنند. حاصلش اين شد كه يك انسانى است كه آگاه است، احساس مؤوليت مىكند، اراده دارد، اما على رغم اين ارادهاش هيچ سنتى، هيچ مبنايى كه براساس آن بتوان تاريخ را رقم زد وجود ندارد. حاصل اين نحوه برخورد اگزيستانسياليسم، همان چيزى شد كه گاهى اوقات به عنوان درخودماندگى تعبير و تفسير مىشود. يعنى اگر ليبراليسم و ماركسيسم ما را به نوعى از خودبيگانگى و له كردن انسان در درون دستگاه طبيعت و تاريخ كشاند، اگزيستانسياليزم انسان را آگاه كرد، با خودش و درونمايه هايش آشنا كرد و چون در جهانى او را رها كرد كه هيچ تأثيرى ندارد و هيچ سرنوشت ساز نيست. اين انسان در خود مانده شد. حاصل اين انديشهها پوچگرايى بود. يعين شما در فلسفههاى اگزيستا نسياليستى مىبينيد، كه آنها حتى يك مقدار مايههاى ايمانى دارند، يعنى اگزيستانسيا ليستهاى ايمانى، به نوعى سعى مىكنند با ايمان اين را جبران كنند، اما شما باز هم نهيليزم] پوچگرايى [را مىبينيد. يكى از مشكلاتى كه در برداشت فلسفههاى ليبراليستى- ماركسيستى از تاريخ وجود داشت، اين بود كه قانونمندى طبيعت و تاريخ را كه در گرايش ليبراليستى- ماركسيستى وجود داشت در گرايش اگزيستا نسياليستى هم مىبينيم و اين عملًا تاريخ و جامعه را حاكم مىكند و انسان را مغفول و نكته دوم جريان اصول ارزشى و اخلاقى است. همانطور كه گرايش اول هيچ بنيانى براى حركت انسان مطرح نمىكرد، يعنى نمىتوانست يك سرى اصول و چارچوبهايى را براى اين حركت ترسيم كند (اصول ثابت)، در انديشه اگزيستانسياليسم هم همينطور بود. يعنى نسبت اخلاقى و نسبت فرهنگى هم در اين انديشه هست. اين را من از اين باب تأكيد كردم كه ان شاءاللَّه برسيم، در فلسفه تاريخ شيعى، ببينيم كه از اين عناصر موجود در اين مكتبها و عناصرى كه در اينجا مغفول مانده، چه عناصرى در مكتب فكرى شيعه وجود دارد؟ و چگونه در انديشه شيعه اين عناصر موجود با عناصر مفقود، به گونهاى رقم مىخورد كه يك تفسير معقول و روشن و شفافى را از فلسفه تاريخ ارايه مىدهند؟
ادامه دارد