ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٤ - نسيم صبحگاهى
نسيم صبحگاهى
سيد مهدى رجائى
ياد و نام وجود مقدس و مبارك امام زمان عليه السلام تسلى دهنده كليه دردها و آلام روحى است، و عشق ديدار آن بزرگوار؛ بزرگترين آرزوى عاشقان آن حضرت.
در طول تاريخ افراد بىشمارى بودند كه در آرزوى ديدار آن حضرت از اين دنيا رفتند و افراد بىشمار ديگرى به آرزوى ديرينه خود رسيدند و چشم خود را به ديدار آن سرور روشن نمودند. شرط ديدار آن حضرت خواستن است و به دنبال آن رفتن.
يكى از افرادى كه سعى فراوان نمود و به سعادت ديدار آن حضرت فايز گرديد؛ علىبين مهزيار اهوازى است و اينجانب تفصيل ملاقات وى را با آن حضرت در كتاب در محضر دوست در حكايت بيست و يكم آوردهام، و اين حكايت معروف است به داستان على بن مهزيار، كه در اكثر كتب حديثى موجود است و اغلب علما همچون شيخ صدوق و شيخ طوسى و شيخ نعمانى و شيخ طبرسى و ديگران هم، اين داستان را در كتابهاى خود نقل كردهاند و جريان تشرف ايشان چنين است:
على بن مهزيار مىگويد: بيست حجم كردم به قصد آنكه شايد به خدمت حضرت صاحب الامر عليه السلام برسم و ميسر نمىشد، تا آنكه شبى خوابيده بودم، ناگاه صدايى شنيدم كه كسى به من گفت: يا بن مهزيار! امسال به حج برو! كه امام خود را خواهى ديد، ديوانه وار از خواب بيدار شدم و بقيه شب را به عبادت صبح كردم
چون صبح شد چند رفيق همسفرى پيدا كردم و به عزم حج از خانه بيرون رفتم، تا آنكه وارد كوفه شديم، و در آنجا تفحص بسيارى نموديم، و اثر و خبرى نيافتيم، پس با همراهان بيرون رفتم به عزم حج و داخل شهر مدينه منوره شدم و چند روزى توقف كردم و از حال حضرت صاحب الزمان عليه السلام تجسس و تفحص نمودم و هيچ خبرى نيافتم، و چشمم به جمال آن بزرگوار روشن نگرديد.
بسيار غمناك شدم، و ترسيد كه آرزوى ديدن آن بزرگوار به دل من بماند، پس به سوى مكه خارج شدم و در مكه جستجوى بسيار كردم و اثرى نيافتم و حجم و عمره خود را به يك هفته انجام دادم و در جميع اوقات در طلب ديدن چهره نورانى ايشان بودم، پس همينطور كه در يك شبى مشغول طواف بودم؛ ناگاه در كنار خود جوانى را ديدم خوش سيما و خوش بو كه با وقار راه مىرفت و طواف مىكرد، پس دل من به ديدن او آرام گرفت، نزد او رفتم. از من پرسيد: اهل كجايى؟ گفتم: از اهل عراقم. گفت: از كجاى عراق؟ گفتم: از اهواز، سپس گفت: ابن خضيب را مىشناسى؟ گفتم: بله خدا رحمت كند او را دعوت حق را لبيك گفته، گفت: خدا رحمت كند او را، چه بسيار طولانى بود شب زنده دارى او و زياد بود راز و نياز او به درگاه خداوند و چه زياد بود اشك ريختن او.
سپس گفت: آيا على بن ابراهيم بن مهزيار را مىشناسى؟ گفتم: من خود على بن ابراهيم مهزيارم، گفت: خدا زنده بدار تو را اى ابوالحسن! بعد از آن با من مصافحه و معانقه نمود و گفت: چه كردى علامتى را كه بين تو و بين امامت امام حسن عسگرى عليه السلام بود؟ گفتم: نزد من موجود است، گفت: آن را به من نشان بده، پس داخل كردم دست خود را در جيب خود و آن را خارج نمودم و به ايشان دادم، چون آن را ديد بى اختيار از ديده او اشك سرازير شد و بلند بلند گريه نمود تا آنكه لباس اوتر شد.
سپس به من گفت: به تو اذن داده شده كه خدمت مولاى خود برسى، برخيز برو به خانه ات و آماده سفر شو و چون هوا تاريك شد و ديده مردم را خواب گرفت برو به سوى شعب بنى عامر و وعده ما آنجا باشد و در آنجا تو را خواهم ديد.
پس به سوى خانهام رفتم و چون وقت موعود رسيد، مركب خود را آماده نمودم و سوار بر مركب شدم و با سرعت تمام خود را به محل وعده كه شعب بنى عامر بود رساندم، و آن جوان را در آنجا ديدم، او مرا به سوى خود خواند، به نزد او رفتم، همينكه نزديك شدم؛ اول او به من سلام كرد و گفت: برويم اى برادر
با هم حركت كرديم و در بين راه با همديگر مرتب