ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٨ - عريضه
و از آن حضرت استمداد كند.
او عزم خود را جزم كرده و هر روز به اين كار اقدام مىنمايد. براى اين منظور، نامه خود را درون گل پاكى مىپيچد و هر روز قبل از طلوع آفتاب از دروازه نجف بيرون مىرود به طورى كه هيچ كس او را نبيند و از كارش سردرنياورد.
اين كار را سى و هشت يا سى و نه روز انجام مىدهد. هر روز كه مىگذرد نگرانى و انتظار او بيشتر و صبرش كمتر و كمتر مىشود، زيرا هنوز هيچ خبرى نشده است.
به همين دليل اوقاتش بسيار تلخ است و حال و حوصله حرف زدن با هيچكس را ندارد.
با خودش مىگويد: ديدى سيد! امام زمان هم به داد تو نرسيد! اين آخرين تير تركش تو بود، حالا مىخواهى چه كنى؟
تو اگر يك ذره هم پيش خدا و امام زمان آبرو داشتى به دادت مىرسيدند، پس چه شد آن همه مهربانى و آقايى كه از اين بزرگوار تعريف مىكردند؟
پس چرا به داد من نمىرسد؟
سيد غرق در اين افكار بود كه ناگهان آن صداى گرم و صميمى را از پشت سر شنيد: سيدمحمد! سلام عليكم! اما سيد آنقدر توى فكر بود و دل و دماغ حرف زدن با كسى را نداشت كه اجباراً فقط به جواب سلام خشك و كوتاهى اكتفا كرد و بىاعتنا به راه خود ادامه داد.
شايد با خودش فكر كرد: من حال صحبت با كسى را ندارم و مىخواهم توى حال خودم باشم، معلوم نيست اين فرد از كجا پيدايش شده و مىخواهد با من صحبت كند، اى كاش يك جورى مرا رها مىكرد و مىرفت.
اما آن شخص مقدارى از راه را همراه سيد آمد و اينبار با لحن و لهجه قريه و محل سكونت او پرسيد: سيد، بگو ببينم چه مشكلى دارى؟ سى و هشت يا سى و نه روز است هر روز از نجف خارج مىشوى و به فلان مكان مىروى و عريضه به آب مىاندازى و فكر مىكنى كه امام زمانت از مشكل تو اطلاع ندارد!
در اينجا ناگهان مثل اينكه سيدمحمد را برق گرفت! در جاى خود ايستاد و در همان لحظه فكرهاى مختلفى از ذهنش عبور كرد. من كه مخفيانه اين كار را انجام مىدادم و مطمئنم هيچ كس مرا نديده و از كارم مطلع نبوده است، پس اين شخص از كجا اين حرفها را مىزند؟
از طرفى كسى از اهل جبل عامل در اين شهر نيست كه من او را نشناسم.
كم كم سيد نگاه خود را از روى زمين به طرف بالا كشيد و پاها و لباس فرد ناشناس را ورانداز كرد و تعجبش دوچندان شد، زيرا ديد آن شخص چفيه و عقال پوشيده است، در حالى كه اين لباس در جبل عامل اصلًا مرسوم نبود و هيچ كس آن را نمىپوشيد.
همين طور كه نگاهش بالا مىآمد، در صورت آن فرد ناشناس خيره ماند.
آه! چه سيماى نورانى، معنوى، جذاب و مليحى! در عين حال چقدر مهابت و بزرگى در آن موج مىزند، به طورى كه چشم را جرأت ماندن در آن چهره ملكوتى نيست!
خدايا اين شخص كيست؟ چقدر مهربان، جذاب و باعظمت است. او از كجا كار مرا فهميده؟ از كجا مىداند من نزديك به چهل روز به امام زمان نامه نوشتهام؟ اصلًا از كجا اسم مرا مىداند؟
ناگهان فكرى از خاطرش گذشت كه بشدت او را هيجان زده كرد.
يعنى ...، يعنى ممكن است اين آقا، حجت بالغه خدا، قطب عالم امكان، آقا امام زمان باشد؟
دهانش خشك شده بود و هيچ حرفى نمىتوانست بزند و از طرفى، نمىدانست در آن لحظات چه كارى انجام دهد.
فكرى به نظرش رسيد. قبلًا شنيده بود دست مبارك آن حضرت بسيار نرم و لطيف است. با خودش گفت: با اين آقا دست مىدهم، اگر دستش همانگونه باشد كه شنيدهام، آن وقت ادب و احترام لازم را به جا خواهم آورد.
با همين فكر دست خود را بالا آورد و با آن شخص دست داد. لطافت و نرمى فوق العادهاى را احساس كرد و يقين نمود كه او، مقصد و مقصود تمام عالم و منجى همه انسانها، امام عصر عليه السلام است. اينجا بود كه شوق و ذوقش دوچندان شد، ضربان قلبش شدت گرفت و دست و پاى خود را گم كرد.