ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٦ - موعود
وجود آنكه در فلسفه تاريخ به ظاهر اين دو در تضاد با هم قرار مىگيرند و روى در روى هم اند؟ به همان دليل كه بنده عرض كردم اينها از يك منشاء نتيجه مىشوند و تحليلهايشان به يك نقطه مىانجامد. ويژگى مشترك آنها باتوجه به آنكه ويژگيهاى مشترك زياد دارند- به ويژه از نظرى كه در بحث ما مفيد است، حاكميت يك دترميزنيزم تاريخى است. يعنى هم ليبراليزم و هم ماركسيزم اين را مىپذيرند، كه آنچه كه در تاريخ اتفاق مىافتد يك جبر است. حالا تفاوت اين دو تا در واقع در برجسته كردن آن دو عاملى است كه قبلًا گفتيم كه آيا غلبه بايد با غضب باشد يا شهوت؟ يعنى آنچه كه محرك اصلى در درون انسان است، بر پايه غضب (يعنى تضاد، خشونت و درگيرى) شكل مىگيرد، يا بر پايه شهوت (تمايل و كششهاى همگنان). اين تفاوت در انسان است، مهم آن است كه شما هركدام را برترى بخشيد، داراى يك انديشه ماركسيستى خواهيد بود يا ليبراليستى. اين در عرضه انسانشناسى، در عرصه جامعه شناختى ما در واقع باز هم با دو گرايش در درون گرايش غالب مواجه هستيم. از نظر ماركسيزم و از نظر ليبراليزم، قانونمندى اجتماع يك جبر است، حالا مهم اين است كه آيا اين جبر، جبر بيرونى است يا درونى؟ يعنى آيا اين انسان از درون خودش براساس آن تمايلات درونى و برايند كششهاى درونى است كه حركتى را آغاز مىكند و اين حركت طبيعتاً در قانونمندى جهان، در قانونمندى تاريخ تأثير مىگذارد؟ يا حركت بيرونى است؟ يعنى تضاد طبقاتى است و تضاد بين انسان و ابزار توليد است كه نهايتاً انسان را به حركت وامىدارد، براساس عنصر غضب؟ ولى آنچه اين دو ديدگاه را مشترك مىسازد، همين جبر انگارى در تاريخ است.
از هر دو ديدگاه انسان در نهايت در تاريخ، عنصرى است كه بايد در درگاه قانون طبيعت و جامعه فنا شود و مىشود يعنى راهى جز اين ندارد.
ما در پايان اين انديشه، از فلسفه تاريخ كه عمدتاً قرن نوزدهم است و تا اوايل قرن بيستم ادامه پيدا مىكند، يعنى انديشه ماركسيستى و ليبراليستى گرايش غالب در فلسفه غرب است، مواجه هستيم كه آن آثار و آن درونمايههاى اين انديشه بروز دارد. اولين اثر اين نحوه نگاه در واقع يك از خودبيگانگى است. يعنى در يك رتبه حاكميت ماشينيزم است. يعنى وقتى قرار شد فنآورى، قانون طبيعت، بر انسان حاكم بشود و محور سود و سرمايه بشود، و انسان به تبع اقتصاد در جامعه تحليل بشود، در نهايت هم در ماركسيزم و هم در ليبراليزم با يك نوع ماشينيزم مواجه مىشويم. ماشينيزم، هم در عرصه فنآورى و هم در عرصه اجتماع انسانى كه در درون يك نظام ماشينى حضور پيدا مىكند و در درون چرخههاى اين نظام اجتماعى له مىشود. اولين اثرش اليناسيون] از خودبيگانگى [است. يعنى انسانيت انسان گرفته بشود. آن انسانييتى كه ما مىگوييم انسانيت والا در تفسير ليبراليستى يا ماركسيستى انسانيت همين است. همين چيزى است كه براساس شهوت و غضب عمل مىكند.
نهايت اين انديشه در قرن نوزدهم و بنبستهاى جديئى را كه اين نوع تفسير از تاريخ و تفسير از جهان ارايه مىكرد، و نقطههاى مطلوبى كه نشان مىداد، و به تدريج به شكست مىانجاميد، با موج اگزيستانسياليسم مواجه شد. يعنى دومين گرايش از فلسفه تاريخ، كسانى پيدا شدند كه در مقابل آن تفسير اولى از انسان و