ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٦ - خلوتى با دوست
خلوتى با دوست
محبوبىفرد
وقتى با خود مى انديشى كه على (ع) آن بزرگ مرد تاريخ بشريت، آن امام متّقين و آن قلّه بلند معارف الهى و مظهر عدل و راستى را چرا آزردند، چرا خلافتش را غصب كرده و او را خانه نشين كردند و چرا همسرش فاطمه زهرا (س) را كه به تنهايى به دفاع از ولايت پرداخته بود، ميان در و ديوار نهادند، تا جايى كه آن كوه صبر را اين گونه به شكوه در آوردند كه فرمود: «خردمندانه تر آن ديدم كه خار در چشم و استخوان در گلو، صبر پيشه كنم و كردم، در حالى كه به غصب خلافتم را به تماشا نشسته بودم»[١]، به خود مى گويى: اى كاش بودم و دعوت حضرت زهرا (س) را بى پاسخ نمى گذاشتم، آن گاه كه آن مظلومه مغصوبه[٢] ك به يك به در خانه ياران و صحابه مى رفت تا به يارى على (ع)- امام زمان خويش برخيزند.
وقتى مى شنوى عدم حمايت امت، چگونه امام حسن مجتبى (ع)، آن امام غريب را به پذيرش صلح و تحمل حكومت معاويه پليد و نيرنگ باز ناچار ساخت، وقتى نداى «هل من ناصر ينصرنى» امام حسين (ع)، آن يادگار رسول خدا را به ياد مى آورى، و وقتى كه تداوم و استمرار اين بى توجهى شيعيان را در زمان ساير ائمه (ع) نسبت به حق امام زمان خود و يارى اهل بيت- با وجود ابراز علاقه و احترام- در مقابل آن همه ظلم به حق ايشان، مى شنوى، دلت به درد مى آيد. بغضى ناخودآگاه راه گلويت را مى بندد. گوشه خلوتى جستجو مى كنى و آرام آرام اشكى گرم بر گونه هايت مى لغزد و به خاك مى افتد. در انديشه فرو مى روى. نكند تو هم همان كارى را با امام زمانت بكنى كه روزگارى آنان با ولى زمان خود انجام دادند.
حُزنى پنهان و غمى جانسوز در دل دارى كه حتى در مناسبت ها و ايام شادى و خوشى هم رهايت نمى كند. همه اسباب خوشى فراهم است. اما باز يك چيزى كم است. يك كسى. كه جاى خالى اش را در اعماق قلبت و با تمام وجودت احساس مى كنى.
|
شاهد و مطروب و مى جمله مهياست، ولى |
عيش بى يار ميسر نشود، يار كجاست؟ |