ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٣ - خاطرات يك جاسوس
در زمان اقامتم در آستانه پيش خادم مسجد مىخوابيدم و در مقابل به وى پول مىدادم. خادم مردى تندخو و نامش «مروان افندى» بود. مروان نام يكى از اصحاب محمد است و خادم به اين اسم شريف بسيار افتخار مىكرد و به من مىگفت: اگر خدا پسرى به تو داد اسم او را «مروان» بگذار كه مروان يكى از بزرگترين شخصيتهاى مجاهد اسلام است. من شبها پيش همان خادم، شام مىخوردم و او برايم شام آماده مىكرد. روزهاى جمعه كه در واقع عيد مسلمين است، تعطيل بودم اما ساير روزها نزد نجارى كه آنجا بود كار مىكردم. از آنجا كه من فقط صبحها پيش نجار كار مىكردم، نصف دستمزدى را كه به ديگر كارگرانش مىداد به من مىپرداخت. اين نجار نامش «خالد» بود. وقتى دست از كار مىكشيد درباره فضائل خالدبن وليد، فاتح اسلامى و صحابى پيامبر و كسى كه در راه اسلام زحمات فراوانى كشيد، بسيار رودهدرازى مىكرد. اما گاه نيز با خودش مىگفت: اميرالمؤمنين عمربن خطاب وقتى به خالفت رسيد، خالد بن وليد را عزل كرد.
خالد، صاحب دكان، مردى بداخلاق و تا حدى زياد تندخو بود اما نمىدانم چرا نسبت به من اطمينان داشت؟ شايد به من از اين بابت اعتماد داشت كه من يك شنونده مطيع براى او بودم و با وى در مسايل دينى و يا مسايلى كه مربوط به مغازهاش مىشد وارد بحث و گفتوگو نمىشدم. اما خالد اگرچه در ظاهر و پيش رفقايش خود را مردى پايبند به دين نشان مىداد در باطن چنان به شريعت توجه نمىكرد. در نماز جمعه حاضر مىشد اما ساير روزها نمىدانم كه اصلًا نماز مىخواند يا نه؟
من در دكان نهار مىخوردم، سپس براى خواندن نماز به مسجد مىرفتم و تا وقت عصر در مسجد مىماندم. چون از خواندن نماز عصر فارغ مىشدم به خانه «شيخ احمد» مىرفتم و دو ساعت پيش او مىماندم و از وى قرآن و زبان تركى و زبان عربى را ياد مىگرفتم و هر جمعه زكات حقوقى را كه در يك هفته گرفته بودم، به او مىپرداختم. در واقع زكات رشوهاى بود كه از جانب من به خاطر استمرار رابطهام با شيخ، به او پرداخت مىشد و از طرفى براى آن بود كه وى بهتر به من آموزش دهد.
او هم در ياد دادن قرآن و اصول اسلام و ظرايف و دقائق زبان هاى عربى و تركى اصلًا كوتاهى به خرج نمىداد. وقتى شيخ احمد آگاه شد كه من مجرد هستم، پيشنهاد كرد كه يكى از دخترانش را به همسرى من درآورد اما من با طرح اين بهانه كه «عنّين» هستم و فاقد آن چيزى كه مردان بايد داشته باشند، از پذيرش درخواست او امتناع كردم. البته وقتى اين بهانه را مطرح كردم كه شيخ بسيار بر خواسته خود پامىفشرد به طورى كه نزديك بود رابطه من و او بريده شود زيرا او مىگفت: ازدواج سنت پيامبر است و آن حضرت فرموده: «هر كه از سنت من روى بگداند از من نيست». در اين موقع هيچ چارهاى نداشتم جز اين كه بيمارى دروغين را اظهار كنم. شيخ هم قانع شد و روابط دوباره با همان صفا و دوستى برقرار گرديد.
پس از سپرى شدن دو سال از اقامتم در آستانه از شيخ اجازه خواستم كه بگذارد به وطنم برگردم اما شيخ اجازه نداد و گفت: چرا مىخواهى برگردى؟ در آستانه هرچه دلت بخواهد و چشمت بپسندد فراهم است، خداوند هم دنيا و دين را در آستانه قرار داده است. آنگاه به دنبال اين سخن گفت: تو قبلًا گفته بودى كه پدر و مادرت از دنيا رفتهاند و هيچ برادرى هم ندارى. بنابراين آستانه را وطن خود فرض كن. شيخ از آنجا كه با من نيز به شدت با او مأنوس شده بود، پيوسته اصرار مىكرد نزد او بمانم. البته من نيز به شدت با او مأنوس شده بودم ليكن وظيفهاى كه به من محول شده بود، مرا وادار مىساخت كه به لندن بازگردم و گزارش مفصلى از اوضاع مركز خلافت تقديم آنها كنم و دستورات جديدى در مورد كار و وظايفم دريافت دارم.
در طول مدت اقامتم در آستانه، عادتا هر ماه گزارشى از حال خود و نيز تحوالت و مشاهداتم به وزارت مستعمرات ارسال مىكردم.[١]
... در روز خداحافظى با شيخ، او بسيار مىگريست و وقت خداحافظى به من گفت: خدا به همراهت پسرم، اگر دوباره به اين جا آمدى و من از دنيا رفته بودم مرا ياد كن. به زودى در قيامت در كنار رسول خدا با هم ديدار خواهيم كرد.
واقعيت اين است كه من نيز به شدت متأثر شدم و اشكهايم جارى شد، اما به هر حال وظيفه بالاتر از احساسات و عواطف است.
پىنوشتها:
[١]. نويسنده اعتراف مىكند كه رؤساى من حتى سفارش به انجام امور زشت و ممنوع كه ممكن است در راه رسيدن به اهداف مورد نظر بريتانيا تسهيلاتى فراهم آورد، هيچ ابايى نداشتند، و من نيز كه چارهاى غير از اطاعت نداشتم، بدون آن كه حتّى كلمهاى بر زبان آورم، وظيفهام را به انجام مىرساندم.