ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٤ - اى ابر بهار، بر سر باغ ببار
شعر و ادب
اى ابر بهار، بر سر باغ ببار
|
اينجا همه پيوسته تو را مى خوانند |
لب تشنه و خسته تو را مى خوانند |
|
|
اى ابر بهار، بر سر باغ ببار |
گل هاى زبان بسته تو را مى خوانند |
|
|
آن ديده كه سفله پرور و سافل نيست |
آنى ز تو و خاطره ات غافل نيست |
|
|
چشم تو و آفتاب از نسل هم اند |
خورشيد نگاه تو ولى آفل نيست |
|
|
چون وصف تو را به مردگان گفت لبم |
روشن به زبان كهكشان گفت لبم |
|
|
خورشيد هزار بوسه زد بر دهنم |
تا نام تو را به آسمان گفت لبم |
|
|
اى آمدنت رمز شكوفايى باغ |
از توست جمال گل و زيبايى باغ |
|
|
پاييز هجوم بى امان آورده ست |
برخيز و برس به داد تنهايى باغ |
|
|
در خانه خاك تشنه، اى رود بيا |
جان از غم دورى تو فرسود بيا! |
|
|
از پنجره هاى بسته نوميد شديم |
اى بازترين منظر موعود، بيا! |
|
|
دل بى تو به درد و داغ مى انجامد |
هر نغمه به بانگ زاغ مى انجامد |
|
|
اين تازه جوانه اى كه بر شاخه ماست |
با آمدنت به باغ مى انجامد |
|
|
هر چند دلم دست خوش افسوس است |
روز و شب من آيينه كابوس است |
|
|
در ساحل انتظار موعود، منم |
آن قطره كه آبستن اقيانوس است |
|
|
گل افشاند بهار، آرام آرام |
مى جوشد چشم سار، آرام آرام |
|
|
موعود منور زمين مى تابد |
از قله انتظار، آرام آرام |
|
|
در فصل خزان به جانبت آمده ايم |
چون باد وزان به جانبت آمده ايم |
|
|
از اين همه زرد بى امان دل تنگيم |
سبزى تو! از آن به جانبت آمده ايم |
|
|
آن يار كه دل گرم غزل خوانى اوست |
جان غرق بهاران و گل افشانى اوست |
|
|
بلبل ز ازل، طفل دبستانى اوست |
گل يك ورق از دفتر پنهانى اوست |
|
|
بر سينه شراره مرحمت كن يا حق |
ميلاد دوباره مرحمت كن يا حق |
|
|
غرق شب تيره ايم و خالى ز شهاب |
سوسوى ستاره مرحمت كن يا حق |