ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٢ - خاطرات يك جاسوس
باعث آسودگى خيال ما مىشد.
پس از سفرى خستهكننده به آستانه رسيدم و در آنجا خود را به اسم «محمد» معرفى كردم. به مسجد (محل اجتماع مسلمين براى عبادت خداوند) رفتم. نظم و نظافت و طاعتى كه در مسجد از آنها ديدم، نظر مرا جلب كرد و با خود گفتم: چرا بايد با اينها جنگ كنيم؟ آيا مسيح ما را به اين كار سفارش كرده است؟
اما فوراً به خود آمدم و از اين انديشه شيطانى گريختم و با خود تجديد پيمان كردم كه اين راه را تا به آخر دنبال كنم.
در آن جا به عالم پير و سالخوردهاى به نام «احمد افندم» برخوردم. وى مردى پاكدل، پرحوصله، روشنضمير و نيكپسند بود؛ صفاتى كه حتى در بهترين روحانيون خود نظير آنها را نديده بودم. شيخ مىكوشيد روز و شب به محمد- پيغمبر- تشبه كند. او را ايدهآل خود مىدانست و هرگاه نام وى را بر زبان مىآورد چشمهايش پر از اشك مىشد. از اقبال من اين بود كه وى حتى يك بار هم از اصل و نسب من نپرسيد و فقط مرا با نام «محمد افندى» صدا مىزد. هر نكته اى كه از او مىپرسيدم در كمال مهربانى به من پاسخ مىداد چرا كه فهميده بود كه من در كشور آنها مهمان هستم و آمدهام آنجا كار كنم و در سايه سلطانى كه نماينده محمد پيغمبر بود زندگى كنم. (در واقع دليل من براى ماندن در آستانه همين بود). به شيخ گفته بودم كه من جوانى هستم كه پدر و مادرم از دنيا رفتهاند و هيچ برادرى هم ندارم. پدر و مادرم اندكى پول برايم باقى گذاردند و من هم تصميم گرفتم كار كنم و قرآن و حديث بياموزم. از اين رو به مركز اسلام آمدم تا دين و دنيا را به چنگ آورم. شيخ بسيار مرا تحسين كرد و سخنانى با من گفت كه آنها را همچنان كه گفته در اين جا ذكر مىكنم. وى گفت: به خاطر علل و عواملى احترام تو بر ما واجب است:
١. تو مسلمانى و مسلمانان با هم برادرند.
٢. تو مهمانى و رسول خدا هم فرموده است: «ميهمان را گرامى بداريد».
٣. تو در پى علم و دانشى و اسلام به گرامى داشتن دانشجو تأكيد مىفرمايد.
٤. تو در پى كسب و كارى و درحديث آمده است كه «كاسب محبوب خداست».
من از شنيدن اين گفتهها بسيار شگفتزده شدم و با خود گفتم: اى كاش مسيحيت نيز از چنين حقايق تابناكى برخوردار مىبود. اما از اين تعجب كردم كه اسلام با اين رفعت و والايى چطور به دست حكام و زمامداران مغرور و عالمان بىخبر از دنيا دچار ضعف و سستى شده است؟!
به شيخ گفتم: مىخواهم قرآن بياموزم. شيخ از اين درخواست من استقبال كرد و «سوره حمد» را به من ياد داد و معانى آن را برايم تفسير كرد. من نيز به هنگام گفتم برخى الفاظ با مشقت روبهرو مىشدم و اين مشقت گاه به منتهاى خود مىرسيد. به خاطر دارم كه نتوانستم آيه «و على امم ممن معك» را بگويم مگر پس از دهها بار تكرار آن در ظرف يك هفته. چرا كه شيخ گفته بود كه بايد در اين آيه ادغام را رعايت كنى آن چنان كه هشت «ميم» شنيده شود. به هر صورت كه بود قرآن را ظرف دو سال كامل از آغاز تا پايان پيش شيخ خواندم.
وقتى شيخ مىخواست قرآن به من بياموزد، همچنان كه وضو مىگرفت، براى اين كار هم وضو مىساخت و به من نيز دستور مىداد كه مثل او وضو بگيرم. آن گاه هر دو رو به قبله مىنشستيم.
بد نيست در اين جا متذكر شوم كه وضو در نظر مسلمين نوعى شستشوست. آنها نخست صورت و سپس دست راست را از انگشتان تا آرنج مىشويند و در مرحله چهارم سر و پشت گوشها و گردن را مسح مىكنند و در آخر پاها را مىشويند.
آنها مىگويند: پيش از وضو بهتر اين است كه شخص آب در دهان و بينى بگرداند. من از مسواك كردن بسيار ناراحت مىشدم و به جان مىآمدم. در حقيقت مسواك عبارت است از چوبى كه مسلمين براى پاك كردن دندانهايشان پيش از گرفتن وضو به دهانشان داخل مىكنند. من اعتقاد داشتم كه اين چوب به دهان و دندانها آسيب مىرساند كه گاهى هم دهان را زخمى مىكرد و خون مىانداخت. با اين وصف من مجبور به انجام چنين كارى بودم. چون مسواك كردن در نظر مسلمين سنتى مؤكد بود و پيامبرشان نيز آنها را به اين كار دستور داده بود و مسلمين هم براى اين عمل خاصيتهاى بسيارى ذكر مىكردند.