ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٠ - خورشيد در شب
نكتههاى اخلاقى و پيامدهاى تربيتى تشرف شيخ محمد كوفى
خورشيد در شب
سخنرانى حجتالاسلام سيد ابوالحسن مهدوى
داستان امروز ما مربوط است به حضرت حجت الاسلام حاج شيخ محمد كوفى كه اصالتاً اهل شوشتر خوزستان بودند و در كتاب ها و صحبت ها با عنوان «آقا شيخ محمد كوفى» از ايشان ياد مى شود.
آن مرحوم تشرفات زيادى به محضر شريف حضرت داشته اند كه در اين جلسه يكى از آنها را كه در شب هاى قدر اتفاق افتاده با هم مرور مى كنيم.
مرحوم شيخ محمد كوفى نقل مى كند كه در يكى از سال ها تصميم گرفتم با توجه به مناسبت هاى شب قدر و انتساب آن به مولايمان حضرت اميرالمؤمنين (ع) به مسجد كوفه كه محل وقوع حوادث بوده بودم و در آنجا احيا بگيرم و در سوگ آن حضرت عزادارى كنم.
شب نوزدهم بود كه خودم را به مسد كوفه رسانده و بعد از افطار به گوشه اى از مسجد رفتم تا كمى استراحت كنم و بتوانم اعمال آن شب را با حال بهترى انجام دهم. بعد از گذشت مدتى ناگهان از خواب پريدم و ديدم كه هوا كاملًا روشن شده؛ گويى كه چند دقيقه بعد آفتاب طلوع مى كند. خيلى ناراحت شدم و با خودم گفتم كه نگاه كن ما آمديم اينجا احياى بهترى داشته باشيم ولى اين قدر خوابمان گرفت كه كم مانده نماز صبحمان هم قضا شود.
با عجله بلند شدم كه سريع وضو بگيرم و نمازم را قبل از قضا شدن به جا بياورم. هنوز از مسجد خارج نشده بودم كه در اتاق جانبى مسجد ديدم چند نفر نشسته اند و يك نفر در ميان آنها خوابيده و عبايى روى خود كشيده اند. يك پيرمرد روحانى معمم كنار ايشان نشسته بود و تا چشمش به من افتاد مرا به اسم صدا زد و گفت تو هم بيا اينجا بنشين. من به طور كلى مسئله قضا شدن نماز و طلوع آفتاب را فراموش كردم.
پيرمرد شروع كرد به احوال پرسى از خودم و چند تن از علماى نجف و من هم جواب مى دادم. پرسيدم اين آقايى كه عبا بر سرشان كشيده اند كيستند؟ فرمودند: آقاى عالَم هستند. من تعجب كردم و با خودم گفتم: آقاى عالَم يك نفر بيشتر نيست از همين جهت، رو به پيرمرد كرده و گفتم: ايشان آقاى عالِم هستند. ديدم دوباره او صحبت هاى قبلى اش را تكرار كرد. آن مرد خوابيده هم ناگهان رو به پيرمرد كرد و فرمودند: «يا خضر، رهايش كن» و به قول ما بحث را كش نده. گويا كه در آن لحظه بيشتر تمايل نداشتند كه من ايشان را بشناسم. اندكى بعد آن مرد خوابيده طلب آب كرد و ديدم كه جوانى آب به دست ظاهر شد و آن را به ايشان تقديم كرد.
ايشان قدرى از آب نوشيدند و بقيه اش را به شيخ محمد كوفى تعارف كرده بودند. شيخ محمد كوفى هم به گمان اينكه داخل روز شده اند، نيت روزه كرده و دست ايشان را رد نموده بود. جوان بعد از آن غايب شده بود و باز هم شيخ محمد كوفى متوجه نشده بود.
جناب خضر فرمودند: «اجازه مى دهيد آقا شيخ محمد را هم با خودمان ببريم؟» فرمودند: «نه، او بايد سه امتحان پس بدهد»
صحبت ها كه به اينجا رسيد چون خيلى نگران قضا شدن نمازم بودم اجازه مرخصى گرفتم و رفتم بيرون كه وضو بگيرم. پايم را كه بيرون مسجد گذاشتم در نهايت ناباورى ديدم كه هوا كاملًا تاريك است. تعجب كردم و تمام ماجرا را در ذهنم مرور كردم. متوجه شدم كه نور نه از خورشيد كه از همان آقاى عالَم و امام زمان (ع) بود.
ده نكته راجع به اين تشرف وجود دارد كه خدمتتان عرض مى كنم:
اول، لزوم توجه جدى به شب هاى مهم و سرنوشت ساز قدر و رعايت آداب آنهاست. دوم حفظ شعائر دينى در اين