ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٥ - گوشه اى از خزانه علم امام (ع) در كودكى
و اذن طلبيديم، و اجازه فرمودند و به داخل شرفياب شديم. بر دوش احمد بن اسحاق انبانى قرار داشت كه محتوى ١٦٠ كيسه دينار و درهم بود و سر هر كيسه آن را صاحبش مهر زده بود.
سعد مى گويد: نمى توانم مولاى خود حضرت ابومحمد (ع) را در آن هنگام كه ديدارشان نمودم و نور سيمايشان ما را فرا گرفتهبود به چيزى تشبيه جز ماه شب چهارده تشبيه كنم. بر زانوى راست امام (ع) كودكى نشسته بود كه از نظر خلقت و منظر همچون ستاره مشترى، و فرق مباركش مانند الفى بين دو واو گشوده بود. در مقابل مولايمان انارى طلايى قرار داشت كه نقش هاى بديع آن در ميان دانه هاى قيمتيش مى درخشيد و آن را يكى از بزرگان بصره تقديم كرده بود. در دست آن حضرت (ع) قلمى قرار داشت كه چون مى خواستند با آن بر صفحه كاغذ چيزى بنويسند، آن طفل انگشتانشان را مى گرفت و مولاى ما انار را در مقابلش رها مى كردند و كودك را به آوردن آن سرگرم مى ساختند تا ايشان را از نوشتن باز ندارد.
به آن حضرت سلام نموديم و ايشان پاسخ گرمى دادند و اشاره كردند كه بنشينيم. هنگامى كه از نوشتن فارغ شدند، احمد بن اسحاق آن انبان را از زير عبايش بيرون آورد و مقابل حضرت (ع) نهاد. امام (ع) به آن طفل نگريستند و فرمودند:
فرزندم، مُهر را از هداياى شيعيان و دوستانت بردار.[١]
و آن كودك فرمود:
مولاى من آيا رواست كه دستى طاهر را به سوى هداياى آلوده و ناپاكى كه حلال و حرام آن در هم آميخته است دراز كنم.[٢]
و مولايم فرمودند:
اى پسر اسحاق، آنچه در انبان است را بيرون آور تا (اين كودك) حلال آن را از حرامش جدا نمايد.[٣]
همين كه احمد اولين كيسه را از انبان خارج ساخت، آن طفل فرمود:
اين كيسه متعلق به فلان شخص، فرزند فلان و ساكن فلان محله قم است. درون آن ٦٢ دينار است كه ٤٥ دينارش از محل بهاى فروش زمين سنگلاخى است كه صاحبش آن را از پدر خود به ارث برده بود و ١٤ دينارش از محل بهاى ٩ لباس و ٣ دينار از اجاره دكانهاست.[٤]
مولايمان فرمودند:
راست گفتى فرزندم، اكنون اين مرد را راهنمايى كن كه حرام كدام است.[٥]
آن كودك فرمود:
وارسى كن كه آن دينار رى مربوط به تاريخ فلان سال كه نقش يك طرف آن محو شده و آن طلاى آملى كه وزن آن ربع دينار است، كجاست. سبب حرمتش اين است كه صاحب اين دينارها در فلان ماه از فلان سال، يك من و يك چارك نخ را به همسايه خود داد تا آن را برايش ببافد ولى مدتى بعد دزد آن نخها را ربود. بافنده به صاحب آن خبر داد كه نخها ربوده شده اما صاحب آن گفته وى را تكذيب كرد و به جاى آنها يك من و نيم نخ از او بازستاند و از آن نخ ها جامه اى بافت كه اين دينار و آن طلا بهاى آن است.[٦]
وقتى كه احمد بن اسحاق آنرا گشود، درون آن نامهاى بود كه در آن نام صاحب مال و مقدار آن نوشته بود و دينارها و طلا با همان نشانه درون آن قرار داشت.
سپس كيسه ديگرى را بيرون آورد و آن كودك فرمود:
اين متعلق به فلان شخص، فرزند فلانى، ساكن فلان محله قم است و درون آن ٥٠ دينار مىباشد كه دست زدن به آن بر ما روا نيست.[٧]
عرض نمودم: چرا؟ فرمود:
زيرا اين از بهاى گندمى است كه صاحب آن بر كشاورزانش درباره تقسيم آن ستم كرده است و سهم خود ا با پيمانه كامل برداشته اما سهم كشاورزان را با پيمانه ناقص داده است.[٨]
مولايمان فرمودند:
راست گفتى فرزندم.
سپس به احمدبن اسحاق فرمودند:
همه اينها را بردار و به صاحبانشان بازگردان يا آنكه بسپار كه آن را به صاحبانشان بازگردانند، زيرا ما به آن نيازى نداريم، و لباس آن پيرزن را بياور.[٩]
و احمد گفت: آن لباس درون جامهدانى بود كه آن را فراموش كردم؛ و هنگامى كه رفت تا آن را بيرون بياورد، در آن هنگام امام (ع) به من نظرى نمودند و فرمودند:
اى سعد، براى چه اينجا آمدى؟[١٠]
عرض نمودم: احمد بن اسحاق مرا به ديدار مولايمان تشويق نمود. حضرت فرمودند:
آن سؤالاتى كه مى خواستى بپرسى چه؟[١١]
عرض كردم: سرورم آن سؤالات نيز باقى است. آنگاه امام فرمودند:
پس (آنها را) از نور چشمم سؤال كن.[١٢]
و آن طفل فرمود:
از هرچه برايت پيش آمده سؤال كن.[١٣]
عرضه داشتم: اى مولا و فرزند مولاى ما، از شما (اهل بيت) براى ما روايت كردهاند كه رسول خدا (ص) طلاق زنان خود را به دست اميرالمؤمنين (ع) قرار دادند، و حضرت امير (ع) در روز جنگ جمل به سراغ عايشه فرستادند و به او فرمودند: «تو با فتنهگرى خود بر