ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٩ - آن روز تابستان
مغازه و همهمه مشتريان و رفت و آمد كارگران، برق آن نوشته را از آيينه چشمانت نمىربايد. رفتار مرشد چنين مىنمايد كه هر روز دستكم، يك مشترى مثل تو دارد كه بايد پاسخش را بدهد. تا لبتر مىكنى كه بپرسى: جناب مرشد! اين تابلو ... مىگويد: حكايتى دارد اين نوشته. چشم از تو برمىدارد. نگاهش به نقطهاى دور گره مىخورد و شهد شيرين خاطرهاش را چنين مزهمزه مىكند:
ديرزمانى وضع ما خيلى خوب بوده ديگ چلو مىفروختيم و مشترىها فراوان بودند. ما هم خدا را شكر مىكرديم كه كار مردم را راه مىاندازيم و روزى ما هم از راه حلال مىرسد. يكباره اوضاع زير و رو شد. مشترىها يكىيكى پس رفتند و كار ما از سكه افتاد، چندان كه روزى يك ديگ هم مصرف نمىشد. هر چه با خودم فكر مىكردم كه چرا اين طور شده، عقلم به جايى قد نمىداد. كيفيت غذا هيچ فرقى نكرده بود. تميزى و نظافت را هم رعايت مىكردم و مىكوشيدم با تهيه جنس مناسب و فروش ارزان غذا، هيچ كس ناراضى از مغازه بيرون نرود. شيخ خياط را مىشناختم كه نفْس و نفَس پاكى دارد. سراغ او رفتم. حال و روزم را برايش گفتم و از او خواستم تا عامل اين نابسامانى را برايم روشن كند تا درصدد رفع آن برآيم. قدرى در انديشه شد. سپس رو به من كرد و گفت: «به كسى مربوط نيست؛ همهاش تقصير خودت است كه مشترىها را رد مىكنى!»
تو به تقصير خود افتادى از اين در محروم
از كه مىنالى و فرياد چرا مىدارى؟
من كه وضع خودم را مىدانستم و انتظار چنين حرفى را نداشتم، بىدرنگ گفتم: «من؟ من كسى را رد نكردهام، جناب شيخ! حتّى از بچهها هم پذيرايى مىكنم و نصف كباب به آنها مىدهم. چطور مىشود مشترىها را خودم از مغازه برانم؟» شيخ برافروخته شد و پرسيد: آن سيد چه كسى بود كه سه روز غذاى نسيه خورده بود، بار آخر او را هُل دادى و از در مغازه بيرون كردى؟ مگر او مشترى نبود كه خودت او را راندى؟ ...
و من شرمنده و سراسيمه از نزد شيخ بيرون آمدم و شتابان در پى آن سيد افتادم كه پس از آن ماجرا به سراغ من نيامده بود. دربهدر گشتم تا او را يافتم و به هر صورتى كه بود از او پوزش خواستم و راضىاش كردم. از همان روز تصميم گرفتم با مردم رفتارى ديگر در پيش گيرم و به دنبال آن، اين تابلو را در مغازه نصب كردم. از آن زمان، دربه پاشنه ديگر چرخيد و خير و بركت به مغازه و زندگىام رو آورد.
... و تو آمده بودى كنار مرشد، تا براى پرسش خود پاسخى بيابى، امّا اكنون سؤالى ديگر، بزرگتر و مهمتر، در وجودت خيمه زده است: آن انسان روشنبين نيكنهاد كيست كه چنين شفّاف و زلال پرده از ماجرا برگرفت؟
از مرشد نشان وى را مىجويى و او تو را به كوچه «سياهها» در خيابان باغ فردوس در جنوب تهران راهنمايى مىكند. دومى ديگر، در مغازه مرشد نيستى، از آنجا بيرون مىزنى و خيابان حافظ را مىگيرى تا به باغ فردوس برسى. خانه شيخ را يافتهاى؛ منزلى ساده و محقّر در دو طبقه؛ ولى اندكى دير رسيدهاى. روزى چند است كه صداى تلاوت قرآن و ذكر و دعا و خواندن حزنآلود غزلهاى حافظ و شعرهاى طاق ديس از خانه به گوش نمىرسد. و باز تو، شيداى شنيدن شرح شيرين حيات شيخ، به اين در و آن در مىزنى تا كسى را بيابى كه عطش دمفزون تو را فرو نشاند و سينه شرحهشرحه تو را با خنكاى آبى گوارا و نوشين آرام كند. آماج همين پرسشها و نيازها هستى كه يكى از اهالى محل تو را به خود مىآورد و هنگامى كه گمشدهات را مىشناسد، تو را به آرامش مى خواند و از پس درنگى كوتاه مىگويد: خدا رحمت كند شيخ رجبعلى را. ساليانى در اين كوچه منزل داشت، همه به او احترام مىگذاشتند. وجود او مايه خير و بركت اين كوى و برزن بود. حتّى اوباش محل هم كه او را مىديدند، بساط قمار خود را برمىچيدند و حفظ ظاهر مىكردند تا شيخ بگذرد. علاقه خاصّى به اطعام داشت و با اين كه از مال دنيا چيزى نيندوخته بود، سفره خانهاش گسترده بود. فقيران و محرومان هم خيلى مورد احترام شيخ بودند و هنگامى كه رخت از اين جهان بركشيد، غوغايى بود در محله ما! بايد بودى و مىديدى! ...
محمد محمدى رى شهرى
پىنوشت:
برگرفته از كتاب: تنديس اخلاص، مؤسسه فرهنگى دارالحديث.
[١] هرم: گرمى آتش، شعله آتش.
[٢] وسع: توانايى، طاقت.