ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٣ - پله هاى احساس
انجام مىدادند. حالتى مثل دويدن داشتند، و ما به شتاب از ميان آنها رد شديم و به پلههايى رسيديم كه بايد از آنها پايين مىرفتيم. نام اين پلهها را چه بگويم؟
پلههاى احساس!
پلّههاى فرو ريختن قلبها، پلّههاى فَوران شور و عشق. پلههاى جوشيدن اشك. حالا كه به اين نقطه رسيدى حالت چطور است؟ ...
هر كس به نوعى احساسات خود را بروز مىدهد. يكى به خاك مىافتد. يكى مىگريد. يكى در حيرت فرو مى رود، و يكى آرام آرام اشك مىريزد. همه اينها عزيز است، همه اين حالتها ناب است، خالص است.
پروانهها را مىبينى كه مىچرخند. گرد حرم مىچرخند. احرامپوشان، سفيدپوشان هر كدام با احساسات خاص خودشان، همگام و همراه مىچرخند و مىچرخند.
آن قدر فرشته در فضاى حرم فراوان است كه از آسمان و زمين به تو الهام مىشود. گوش جانت آنقدر حرفهاى خوب مىشنود؛ راه چشمت آنقدر باز است و چشمه اشكت آنقدر مىجوشد كه احساس مىكنى روى زمين نيستى. مىخواهى با پروانهها پرواز كنى. چشمهايت مىخواهند از حدقه بيرون بيايند. چشمهايت مىخواهند كعبه را ببلعند. چشمهاى خستهات شستشو مىشوند. آرام مىگيرند. تسكين مىيابند.
اينجا در خانه خداست! مقابل در ايستادهاى. نمىدانى چه بگويى؟
- خدايا سلام! من هم آمدم. مرا هم آوردى!
چقدر كلمه كم است، چقدر زبان كوتاه است. چه حرفهايى دارى كه بزنى، اما زبانت نمىچرخد، هى نگاه مىكنى و مىگريى. فقط نگاه است و بس!
حرف نزن. به خودت ناراحتى نده! آرام بگير. بچه گمشدهاى پدرش را پيدا كرده است.
- قبله من! از فرسنگها راه به كنارت آمدهام. مىدانى كه هر روز در پنج وعده از دورهاى دور روبرويت مىايستادم. سجادهام را پهن مىكردم و مقابلت مىايستادم. اما رو به كدام ضلع تو، نمىدانم. چه رازها كه هر روز با تو مىگفتم. چه حرفها در قنوتم با تو مىزدم. چه چيزها كه در سجدهام از تو مىخواستم. حالا در كنارت هستم. حالا در چند قدمى من هستى. مىخواهم در آغوشت بگيرم. آنقدر تو را ببوسم، آنقدر روى سنگهاى قشنگت اشك بريزم تا با آب چشمانم آنها را شستشو دهم.
حالا ديگر احساس مىكنى وجودت لبريز شده است. هر چقدر ظرفيت داشتى، تكميل است در تب و تاب مىافتى. حالا ديگر برخيز و خود را به دريا بريز. به موجها بپيوند. از خودت بزرگتر شدهاى. رود كوچكى هستى كه براى زنده ماندن بايد به دريا بپيوندى، برخيز! بلند شو، برو و با خدا دست بده! به او بگو كه آمدهاى.
توصيف زيارت خانه خدا، كعبه دلها از زبان يك عاشق؛ به نقل از كتاب: جاپاى ابراهيم.