ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢١ - عطر بهشت
عطر بهشت
تشنگى او را به ستوه آورده بود.
پاهايش توان رفتن نداشت.
لرزش خفيفى كه از ساعتى پيش بر جانش نشسته بود، لحظه به لحظه بيشتر آزردهاش مىساخت.
راه دور بود و بيابان دراز.
از آب هم خبرى نبود كه نبود!
به زحمت بدن نحيفش را كه گمان مىكرد كوهى سنگين، بىتابش كرده به جلو مىراند.
كمكم حس آشنا به سراغش آمد.
حسى شبيه مُردن كه بارها آزموده بود.
راستى كه پيرزنى چون او دلى براى بستن به دنيا نداشت كه از كندن آن بيمناك باشد!
چشمهايش را برهم گذاشت تا در اين آخرين ساعتهاى بودن، دوباره خاطرات خود را مرور كند
و از تكرار آنها سيراب گردد ....
از همان نخستين ديدار شيفته كودك خردسالى شده بود كه پس از چند سال جدايى از مادر، اينك به آغوشِ پر مهر او بازگشته و حال هر سه راهى سفرى كه يك ماهه به يثرب بودند.
مادر براى زيارت مزار شويش.
كودك براى همراهى مادر.
و او، براى اين كه دلش را مهياى منزلتى كند كه شايستهاش خواهد گشت ....
نخلهاى بخشنده، كشتزارهاى آباد و سرسبزى و طراوتى كه خالصانه هديه هر نگاه مىشد، تصاوير شگفتانگيزى بودند كه توجه كودك را به خود جلب مىكرد.
و او نيز از ديدن لذت و شوق و لبخندهاى شادمانه كودك سر از پا نمىشناخت.
حتى درد از دست دادن مادر و رنج دوباره يتيمى، ميان اشكهاى سرخ كودك و شانههاى سبز او به تساوى تقسيم شد.
با اين همه خاطره آن روز براى او چيزى ديگر بود ....
دستهاى كوچك كودك را در دست گرفته بود، چنان كه گويى از جانش نگهدارى مىكرد و مىرفتند تا در كوچه پسكوچههاى مدينه جلوههاى زندگى را بيابند.
چند تن از مردان يهود آنها را ديدند و به سويشان آمدند.
چارهاى جز ايستادن نبود.
يكى از مردان خيره به چهره كودك نگريست.
و او آشكارا صداى بىتابى قلبش را مىشنيد.
مرد جلوتر آمد. پرسيد: نام اين كودك چيست؟
زن پاسخ داد.
مرد دوباره خيره شد. آنگاه نام پدر كودك را پرسيد؛
زن پاسخ داد.
مرد ماتش برد. رنگش پريد. دلش فرو ريخت.
او نگران به حالتهاى مرد مىنگريست.
دقايقى گذشت.
مرد گفت: اين پسر، پيامبر اين امت است.
و اين شهر محل هجرت است.
و او سرآسيمه دست كودك را محكمتر فشرد و از آنجا دور شدند ....
چشمانش را كه گشود دلوى را پيش روى خويش ديد كه لبريز از جارى زلال آب بود.
بىقرار از جاى برخاست.
پرسان به اين سو و آن سو نگريست.
اما جز رد پاى فرشتگان چيزى نيافت.
عطر بهشت فضا را پر كرده بود ....
«ام ايمن» پيشانى روشنش را بر وسيع خاك نهاد و عاشقانه زمزمه كرد:
سبحانالله!
سبحانالله از عظمت نام و ياد پرمهر محمد (ص) كه كوچكترين ثمره عشق ورزيدن به او حياتى دوباره است.
ديگر به چيزى فكر نمىكرد. اما تابلوها دستبردار نبودند:
آزاديش در خاندان پيامبر (ص) ...
ازدواجش با زيد به درخواست پيامبر (ص) ...
به دنيا آمدن اسامه كه عزيز پيامبر (ص) بود ...
پرستاريش در جنگها كه ستايش پيامبر (ص) را به همراه داشت ...
خدمت وفادارانهاش به دختر پيامبر (ص) كه چندماهى بيشتر از شهادتش نمىگذشت ...
خروجش از شهر بىفاطمه پيامبر (ص) ...
گرفتارى امروزش در بيابانهاى ميان مكه و مدينه پيامبر (ص) ...
و لطف بيكران خداى پيامبر (ص) به او ....