ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥١ - حيرانى ميلان كوندرا
و عارى از هرگونه نشانههاى «فطرت» و همسان با هم از لابهلاى ماشينها و خانههاى فوق مدرن رفت و آمد مىكنند.
جز اين نيست كه غرب، با از بين بردن سابقه فرهنگى و نشانهها و عناصر معنوى ساير اقوام و زدودن همه هويتهاى مذهبى و شاعرانه، سعى در دستيابى به فرهنگ جهانى، و به عبارتى «جهانى كاملًا غربى» دارد.
جرج اورول و «١٩٨٤»
اورول (١٩٥٠- ١٩٠٣ م.)، با خلق اوتپياى ١٩٨٤ به وجهى ديگر از اين سمت و سير، بر بشر غربى و البته ساختار برخى حكومتهاى توتاليتر آن اعتراض مىكند. از آنجا كه او خود وابسته به يك «جنبش كارگرى سوسياليستى بود»، همه اعتراض خود را متوجه نظامهاى سوسياليستى مىكند و در كتاب ١٩٨٤ از زبان يكى از قهرمانانش مىنويسد:
... براى تو زمان آن رسيده كه چيزهايى كه در معناى قدرت بدانى .... اين شعار خوب را كه «آزادى بردگى است» مىدانى. هيچ به خاطرت رسيده است كه اين شعار را مىتوان وارونه كرد: «بردگى آزادى است». تنها و آزاد، انسان همواره شكست مىخورد، بايد هم چنين باشد اما اگر بتواند خالصانه و مخلصانه تسليم شود، اگر بتواند از هويت خويش بگريزد، اگر بتواند چنان در حزب مستحيل شود كه خود حزب گردد، آنگاه قدرقدرت و جاودانه است.
دومين چيزى كه بايد متوجه باشى اين است كه قدرت، اعمال قدرت بر روى انسانهاست. بر روى جسم اما بالاتر از آن بر روى ذهن.
به قول شهيد آوينى، اورول، عالم جديد را كه «اراده به قدرت» و توجه به قدرت است دريافته است،[١] چنانكه حكومتهاى توتاليتر استالينى مظهر همين ارادهاند. در مدينه سال ١٩٨٤، جنگ صلح است، بردگى آزادى است و جهل نيرو و قدرت است.[٢]
دنياى ما- جهان مدرن غربى- طى قرن بيستم بدل به مصداق خارجى و ظهور تصوير خيالى و ذهنى هاكسلى و اورول شد. سير در حيويّت تمام، دور شدن از وطن مألوف، غرقه شدن در خودكامى در سايه صورت مترقى زندگى مادى و تكنولوژيك كه بشر غربى غافلانه آن را «كمال» مىشناسد. در حالى كه در همين قرن، چنانكه اورول پيشبينى مىكرد، معنى واژهها در ادبيات سياسى و اجتماعى وارونه شدهاند.
جنگ، صلح شد. بردگى، آزادى معنى شد و تسليم بىقيد سياستمداران پشتپرده و اربابان قدرت دموكراسى و ليبراليسم و جهانىسازى، فريبى بزرگ براى مبدل كردن همه جغرافياى زمينى به شهر يكپارچه «بوخافسكى» هاكسلى كه تصوير آن را در «دنياى قشنگ نو» عرضه كرده بود.
حيرانى ميلان كوندرا
چنانچه كسى قصد برشمردن نام «منتقدان تاريخ جديد غرب» از ميان اهل ادب و فرهنگ غرب و ذكر پارهاى از سخنان و آثارشان را داشته باشد، مجموعهاى بزرگ در قد و قواره دايرةالمعارف بزرگ فرانسه فراهم خواهد آمد. نمىبايست از نظر دور داشت كه بسيارى از اينان در مطالعه و اظهار رأى خود با مسايل زير نيز رويارو بوده و هستند:
١. از داخل و در ميان امواج متلاطم تاريخ غربى به آن نگريستهاند.
٢. با همان روش و «متدولوژى» مرسوم و رايج غربى (و البته مورد نقد) به ارزيابى و اظهار رأى نشستهاند.
٣. تنها وجهى از يك كل را مشاهده و ملاك اظهار رأى درباره آن قرار دادهاند.
٤. با حقيقت «شرق» و بنياد نظرى و مبادى آن بيگانهاند و جز تعداد معدودى كه «از طريق تتبع و پژوهش منابع» و گاه همنشينى با برخى عالمان و متفكران شرقى» بر وجوهى از فرهنگ شرق آگاهى يافته و آن را حصول كردهاند، بقيه «شرق سكولاريزه شده» را اساس «نگاه به شرق» قرار دادهاند كه در اين ميان «شرقشناسان» گوى سبقت را از همگان ربوده و بدل به همواركنندگان راه سلطه سياسى- نظامى غرب در شرق نشدهاند.
ميلان كوندرا[٣]، نويسنده و منتقد چك كه آراى انتقادى او درباره تاريخ تحول رمان غربى قابل تأمل است، با توجه به بحران بشر اروپايى و گفتوگو از اينكه «فلسفه و علوم غربى، هستى انسان را فراموش كردهاند» و با بيان اين مقدمات مىنويسد:
در قرون وسطى [وحدت اروپا] بر مذهبى مشترك [مسيحيت] مبتنى بود. در عصر جديد، مذهب از صحنه خارج شده و ... جا به فرهنگ داده است، مشتمل بر ارزشهاى والا كه انسان اروپايى خود را با آن يكى مىداند، تعريف مىكند و به عنوان اروپايى باز مىشناسد.
حال به نظر مىرسد كه در قرن ما تغيير ديگرى صورت مىگيرد، به همان اهميت تغييرى كه قرون وسطى را از عصر جديد جدا ساخت. درست همانطور كه مدتها پيش خدا جاى خود را به فرهنگ داد [اكنون] فرهنگ به نوبه خود جا خالى مىكند.[٤]