ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٦ - روياى صادقه
بيرون پريد. همه جا تاريك بود. شعله بخارى، عجيب چشم را مى زد. كمى چابه جا شد، دلش مىخواست فرياد بزند. حرفهايى كه درخواب شنيده بود، او را شادمان مىساخت. يك مرتبه بلند شد، تصميم گرفت تا زن را از خوابى كه ديده بود آگاه كند. هنوز از اتاق بيرون نرفته بود كه درباز شد و زن با پتويى كه دردست داشت وارد شد. پتو راكنار آسد مرتضى گذاشت و آرام لبخند زد و گفت: «چيزى شده آقا سيد! خيلى خوشحالى، داشتى كجا مىرفتى؟»
آسدمرتضى دست زن راگرفت وهمانجا كنارخود نشاند. پچ پچ مرد سكوت اتاق را مىشكست و كم كم لبخند روى لبهاى زن جاگرفت ....
\*\*\*
آسيدمرتضى، دستهايش راروى شانه طلبه زد و گفت: «به به سلام عليكم مرد مؤمن.»
طلبه لبخندى زد و گفت: «سلام ازماست آقا سيّد، حالتان خوب است ان شاءالله؟»
سيّد نان راجا به جا كرد وگفت: «الحمدلله شما چطورى؟ با درس و كلاس چه مىكنى؟»
طلبه گفت: «ماهم شكر خدا خوبيم، درس هم مىخوانيم ديگر»
آسدمرتضى، نان را به سمت طلبه جلو كشيد وگفت: «بفرما، نان داغ» طلبه به نانها نگاهى انداخت وتشكركرد.
سيد مرتضى اصرار كرد و دراين هنگام طلبه تكهاى از نان را جداكرد و بوسيد. درحالىكه آن را درجيب مىگداشت، گفت: «خيلى ممنون سيد جان. اين هم محض تبرك.»
آسيدمرتضى خنده اش را فروخورد وگفت: «خب، قبول باشه، ديشب هم كه جمكران بوديد، چى شد، خوش گذشت تو برف و سرما؟»
طلبه خنديد و گفت: «چى شد راستى، چرا شما تشريف نياورديد؟ اتفاقاً ما كمى منتظرتان شديم، بعد گفتيم، شايد خودتان رفتيد، چون به هرحال ما هربار در مسجد همديگر را مىبينيم ...» و لبخندى معنىدار زد و گفت: «به هر حال، خيلى خوب بود. جاى شما بسيار خالى بود. خوش گذشت.»
سيد مرتضى گفت: «خوش به سعادتتان، من لياقت نداشتم. گفتم تو اين برف و سرما، حتماً آقاى بافقى نمىرود.» طلبه قدم هايش را آهستهتر برداشت و گفت: «نه، اتفاقاً ماچند روز قبل، يعنى من و چند تاى ديگر از طلبهها، به آقاى بافقى گفته بوديم كه شب پنج شنبه مىخواهيم به جمكران برويم و باهم قرارگذاشتيم و به خاطر همين از سرميدان مير، باهم به سوى مسجد حركت كرديم.»
آسيد مرتضى نگاهش را روى چشمهاى طلبه نگاهداشت و گفت: «تواين برف و سرما، مشكل نبود، چطور رفتيد؟ راه را گم نكرديد؟» طلبه گفت: «راستش را بخواهيد، نه» و بعد سرش را پايين انداخت و با لبخند ادامه داد، «نمى دانم خيلى معنويتمان بالارفته بود و شوق رسيدن به مسجد را داشتيم ياعنايت و توجه حضرت ولى عصر (عج) بود، طورى كه انگار نه انگار برف آمده، زمين خشك بود، خيلى زود و راحت رسيديم جمكران.»
آسيدمرتضى كه دقيقاً به حرفهايش گوش مىداد، يكدفعه قلبش تيركشيد، آب دهانش را به سختى فروداد و گفت: «پس بگو، شما آنجا صفا مىكرديد ومن اينجا دلم مثل سيروسركه مىجوشيد كه نكند اتفاقى بيفتد.» و ساكت شد.
منتظر بود تا هرچه زودتر طلبه چيزى يا عنايتى را تعريف كند تا او از رؤياى صادقهاى كه ديده بود مطمئن شود. طلبه گفت: «سيّد جان، شما هم خودتان راعذاب نمىدادى، توكل مىكردى به خدا.» طلبه ادامه داد: «اتفاقاً جايمان خيلى هم گرم و خوب بود. گرمى و آتش و لحاف هم داشتيم.»
آسدمرتضى برفها را زير پايش فشرد وگفت: «بهبه، تعريف كن ببينم، خودتان لحاف و اين چيزها را برده بوديد؟» طلبه گفت: «نه، آقا سيّد، ما خودمان هم كه راه افتاديم، وقتى آنهمه برف را ديديم، مطمئن نبوديم كه بتوانيم به مسجد برسيم. ولى خب، آقاى بافقى، خدائيش، خيلى ايمان قويّى دارد. دلش خيلى قرص و محكم بود. مثل هردفعه راه افتاد. ما فقط اميدمان به خدا بود و اينكه حضرت ولى عصر (عج)، مارا مىبيند، خودش هم كمكمان مىكند.»
آسدمرتضى، دستش را زير نان برد تا گرم كند و بعد گفت: «ببينم نكند حضرت راديديد، هان؟ لحاف وآتش رانگفتى بالاخره ازكجا آورديد؟»
طلبه گفت: «اى بابا، تاكجا پيش رفتى، بگذار از اينجا برايت بگويم، وقتى رسيديم مسجد، خيلى سرما به ما فشارآورده بود. زانوهايمان رابغل گرفته بوديم گوشهاى كز كرديم. اما خيلى وقتى نگذشته بود كه ديديم سيد بزرگوارى وارد مسجد شد، خيلى هم