ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٧ - شايد تا سه شنبه اى ديگر
شايد تا سهشنبه اى ديگر
صدف رسولى
«آدميزاد طوما طولانى انتظار است.»
در فكر بودن: چه خوب بود كه آدم براى انتظار كشيدن جايى داشت. مثلًا كنار خيابانى قدم مىزد، مىرفت، مىآمد.
دوستى فكرم را شنيد! گفت: مى شناسمت، انتظارت را مىدانم، برخيز! لباس بپوش به سفيدى دلهاى عاشقان به ميعادگاه مىريم.
من حيرت زده لباس وضو بر تن كردم. كفشهاى بودن پوشيدم و عينك دين بر چشم زدم.
دلم همچون كبوترى در قفس مىتپيد.
دست دوست در دستم و پاى راه در پايم، رفتيم. در ميان راه نه صداى اتوبوس را شنيدم و نه پچپچ مسافران را، تنها نقطهاى بود كه به سمت دريا جريان داشت.
آنقدر رفتيم تا بالاخره چشمهاى منتظرم تابلوى عجيبى ديد: مسجد مقدس امام زمان (عج).
در ريههايم وضوح بال تمام پرندههاى جهان بود.
چه آسمانى! غرق نور!
و من در ميان حيرت و نور گم شده بودم، هميشه قطرهها در دريا گم يم شوند، دريايى كه پر بود از فرشتگان، ايستاده، نشسته، در ركوع، در سجود، با چشمهايى اشكبار و نگاهى به آسمان.
اينهمه تسبيح را در يكجا نديده بود كه در دستها بچرخند و بگويندك تنها تو را مىپرستيم و تنها از تو كمك مى جوييم.
آسمان شب از اين همه خورشيد روز شده بود؛ با اين حال به زمين حسرت مىخورد كه قدمگاه عاشقان، زمين بود.
و زمين! و حتى من هم به زمين حسرت مىخوردم، دهان باز كن! بگو، بگو كه از كدام طرف رفت و از كدام طرف مى آيد؟ حرف بزن اى خاك! چيزى بگو!
آتش را با خاك هم مىتوان خاموش كرد. برخيز و شعلههاى اين پروانهها را خاموش كن. حرفى بزن! بگو كه شمع را كجا پنهان كردهاى؟
و عجبا! عجبا كه اين پروانهها نه به شعله شمع كه به ياد شمع آتش گرفتهاند! نگاهى به اطراف بينداز و ببيم كه هر جا پرستويى به آرزوى پرواز آمده، پس زمان كوچ كى فرا مىرسد؟ سرد است! هوا سرد است. اين همه زمزمه را بشنو: مشهدىها، قمىها، اصفهانىها، تهرانىها و آن خانواده كه از پاكستان آمدهاند.
چه ميهمانى است! چه باشكوه و ميزبان با لبخندى محزون همچون آفتابى از پشت ابر به ميهمانانش رسيدگى مىكند، حضورش را مى توان در صداى پرندگان بيابانهاى اطراف شنيد و در ميان موج جمعيت، مىتوان حضورش را بين خاكها و سنگهاى جمكران بوئيد؛ شايد از اينجا رد شده باشد. دوست دوباره به سراغم آمد: موقع رفتن است.
مىگويم: هنوز نيامده؟
و لبخند مى زند: هفته ديگر هم مى آئيم، اگر دعوتمان كردند و من گنبد و منارههاى مسجد را در ميان اشكهايم بدرود مىگويم، شايد تا سهشنبه ديگر.
پىنوشت:
\* سپهرى، سهراب، «هشت كتاب.»