ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٢
مىباشند.
حضرت يوسف (ع) مدتى طولانى غايب شد تا اينكه برادران بر او داخل شدند پس آنها را شناخت در حالىكه آنها آن حضرت را نشناختند.[١]
حضرت قائم (ع) نيز از خلق غائب شده، در عين حالى كه در ميان آنها راه مىروند و آنان را مىشناسند ولى آنها ايشان را نمىشناسند.
يوسف (ع) خداوند امرش را يك شبه اصلاح فرمود، كه پادشاه مصر آن خواب را ديد.
حضرت قائم (ع) نيز خداوند متعال امر آن حضرت (ع) را در يك شب اصلاح مىفرمايد، پس در آن يك شب ياران حضرتش را از بلاد دور جمع مىكند.
امام باقر (ع) مىفرمايند:
در صاحب اين امر شباهتى (سنتى) از يوسف (ع) هست و آن اينكه خداوند عز و جل در يك شب امر او را اصلاح مىفرمايد.[٢]
و از پيغمبر اكرم (ص) مروى است كه فرمودند:
مهدى از ما اهل بيت است، خداوند امر او را در يك شب اصلاح مىكند.[٣]
يوسف (ع) دچار زندان شد، و گفت:
رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ.[٤]
در قائم (ع) نيز، مطابق حديثى كه از امام باقر (ع) آورديم، چنين است:
در صاحب اين امر سنتى از موسى و سنتى از عيسى و سنتى از يوسف و سنتى از محمد (ص) هست ... و اما سنت از يوسف، زندان و غيبت است.[٥]
معناى اين سخن آن است كه دنيا با همه فراخى و زمين با همه پهناوريش براى ولى عصر (عج) زندان شده، به طورى كه از ستم معاندين و مخالفتشان ايمن نيست، از درگاه خداوند متعال مىخواهيم كه فرجش را تعجيل و خروج ايشان را سهل گرداند.
يوسف (ع) چند سال در زندان ماند.
قائم (ع)، اى كاش مىدانستم كه چقدر در اين زندان غيبت به سر خواهند برد و كى بيرون خواهند آمد.
يوسف (ع) از خاص و عام خودش غايب شد و از برادرانش مخفى ماند و امر او بر پدرش يعقوب مشكل شد با اينكه مسافت ميان او، خاندان و شيعيانش نزديك بود.
قائم (ع) نيز همينطور است. امام باقر (ع) در بيان شباهت حضرت قائم (ع) به جمعى از پيغمبران چنين مىفرمايند:
و اما شباهت او به يوسف بن يعقوب (ع) غيبت از خاص و عام و مخفى بودن از برادران و پوشيده شدن امر او از پدرش يعقوب پيغمبر (ع) با وجود نزديك بودن مسافت بين آن حضرت با پدر و خاندان و پيروانش مىباشد.[٦]
شباهت به حضرت خضر (ع):
حضرت خضر (ع) خداوند عمرش را طولانى نموده، و اين موضوع نزد شيعه و سنى مسلم است و روايات بسيارى بر آن دلالت دارد، از جمله:
داود رقى مىگويد:
دو تن از برادرانم به قصد زيارت مسافرت كردند، يكى از آن دو از شدت تشنگى بىتاب شد به طورى كه از الاغ خود به زمين افتاد، و ديگرى نيز بر روى دست او افتاد، ولى از جاى برخاست و نماز خواند و به درگاه خدا و پيغمبر و اميرالمؤمنين و امامان (ع) استغاثه كرد و يك يك آنها را نام برد تا به نام جعفر بن محمد (ع) رسيد، و شروع به التماس كردن و صدا زدن آن حضرت كرد، كه ناگاه مردى را ديد به بالينش ايستاده و مىگويد: جريان تو چيست؟ ماجراى خود را برايش بازگو كرد. آن مرد قطعهچوبى به او داد و گفت: اين را بين دو لب او (دوست از حال رفته) بگذار. همين كار را كرد يك مرتبه ديد او چشمش را باز كرد و برخاست نشست و اصلًا تشنگى احساس نمىكند، و رفتند تا قبر مطهر را زيارت كردند.
و چون به سوى كوفه مراجعت كردند، آن كسى كه دعا كرده بود به مدينه سفر كرد و بر امام صادق (ع) وارد شد، آن حضرت فرمودند: بنشين، حال برادرت چگونه است؟ آن چوب كجاست؟ عرض كردم: اى آقاى من وقتى برادرم به آن حال افتاد خيلى غمناك شدم و هنگامىكه خداوند روح او را بازگرداند از خوشحالى چوب را فراموش كردم. حضرت صادق (ع) فرمود: ساعتى كه تو در غم برادرت فرو رفتى برادرم خضر نزد من آمد، به دست او براى تو قطعه چوبى از درخت طوبى فرستادم. سپس آن حضرت به خادم خود رو كرد و گفت: برو و آن جاى عطر را بياور، خادم رفت و آنرا آورد، حضرت آن را گشود و همان قطعه چوب را بيرون آورد، و به آن شخص نشان