ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٩ - كسى آرام مى آيد
كسى آرام مى آيد
كسى آرام مىآيد
كه بوى نرگسش
جان مرا آشفته مىسازد
كسى آرام مىايد
چنان كه گام او سقف گلويم
را فرو ريزد
كسى آهسته مىخواند:
يكى آرام مى آيد
پشت ابرهاى تيره و سنگين
به روى سينهام مى كارد او
آرامشى رنگين
صداى انتظار قلب من بىتاب مىگردد
غبار يأس و نوميدى
به قعر تيرگىها مىگريزد باز
كسى آرام مى آيد
كه چشمانش بلور آسمان را در هم آميزد
و دستانش به گرمى دست سردم را
ميان باغچه بر شاخه تقدير بنشاند
كسى آهسته تر از مستى هر جام مىآيد
كسى بر اسب رؤيايى نشسته
چون نسيم خواب مىآيد
كسى آرام مىآيد
و من انديشهام بى تاب
از حسن وجود او
و او مستانه مىراند
كنون
بر مركب خورشيد
نواى جنگى از آن سوى نخلستان
به گوش بىقرار آب مى آيد
گلو خشكيده اى فرياد مىدارد
گمانم او كه مىآيد
با خود جرعهاى از آب مىآرد
كسى آرام مىآيد
يكى، مرد بزرگ از قلّه محراب
و من در اشتياق ديدنش
جام صبورى را همى لبريز مىبينم
يكى، مردى،
عزيزى، دلبرى،
كمياب مى آيد
زمين را غرق نور و شادى و اميد
مىسازد
كسى آرام مىآيد
بازيارى لارى