ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٥ - شاه راه بى قرارها
ببرد و شروع به سؤال كرد. سؤالات بسيارى در رابطه با دوستداران امام على (ع) و شيعيان مولا پرسيد و سيد با كمال آرامش و با متانت خاص و با حوصله به تمامى آنها پاسخ مىگفت.
زمان در گذر عالم معنا بود و هر چه بيشتر مىگذشت كوتاهتر به نظر مىرسيد. حاج على، حالى متفاوت داشت و در دل آرزو مىكرد كه اين لحظات هيچگاه به پايان نرسند. سؤالات حاج على بسيار بود و آنهايى كه مرتبط با او نبود و در رابطه با ديگران بود، بدون پاسخ مىماند و سيد از جواب گفتن اعراض مىنمود.
پس از مدتى كه در ذهن حاج على ثانيههايى بيش نيامده بود به دو راهىاى رسيدند به سمت شهر، يكى راه سلطانى و ديگرى راه سادات و آن سيد بزرگوار ميل كرد به راه سادات.
حاج على گفت: بيا از راه سلطانى برويم و آقا فرمودند: نه از راه خود مىرويم. و حاج على با تبعيت از سيد و همچون انسانى شيفته و مسحور، به دنبال او رفت. هنوز قدمى چند نرفته بود كه در صحن مقدّس نزد كفشدارى رسيدند. در رواق مطهر سيد مكث نفرمود و اذن دخول نخواند و داخل شد و دمِ درب حرم ايستاد رو به حاج على كرد و فرمود: زيارت كن. حاج على پاسخ داد: سرورم! نمىتوانم بخوانم. و سيد شروع به خواندن كرد تا حاج على به تبعيت از او بخواند و شروع كرد و فرمود:
ءَأدخل يا اللّه.
و آنگاه فرمود:
السّلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا اميرالمؤمنين، ...
تا به حضرت عسكرى (ع) رسيد و مكثى كوتاه كرد و فرمود:
السّلام عليك يا أبا محمّدٍ الحسن العسكرى؛ و آنگاه رو به حاج على كرد و فرمود: «حاج على! امام زمانت را مىشناسى؟»
حاج على كه با آمدنِ نام مولايش، دوباره به ياد درد نهفته در سينهاش افتاد، با اندوهى از حسرت پاسخ داد: «آرى! سرورم، چرا نمىشناسم».
فرمود: «پس بر امام زمانت سلام كن!»
ناگهان چيزى در دلِ حاج على فرو ريخت نگاهى ملتمسانه به صورت پر مهر سيد كرد، چشمانش در تلألؤ قطره اشكى مىدرخشيد و با دلى پر از اندوه زير لب زمزمه كرد: «السّلام عليك يا حجةالله، يا صاحب الزّمان» و ناگاه قطره اشك با انعكاسى از نورِ برگرفته از صورت پر مهر سيد، آرام آرام بر گونه حاج على غلتيد و راه را براى سيل اشك باز نكرد. سيد تبسمى كرد كه همان تبسم مانند آبى بر آتش، اين دل شوريده را آرام كرد. و فرمود:
و عليك السّلام و رحمة الله و بركاته.
پس وارد حرم شدند و ضريح مقدس را بوسيدند. حاجعلى در حال و هوايى فرو رفته بود كه گويى نورِ مولا بر قلبش تابيده شده و رها و فارغ از جهان و جهانيان در احوال خويش سير مىكرد. و كاش هيچ گاه از اين حال و هوا بيرون نمىآمد؛ اين آرزويى بود كه حاج على در دل مىپروراند و ملتمسانه از خداوند مىخواست كه از اين سيد گرانقدر، گرچه او را نمىشناخت، جدا نشود. پس از بوسيدن ضريح مقدس، سيد رو كرد به حاج على و فرمود: «زيارت كن.»
حاج على در پاسخ گفت: سرورم، نمىتوانم بخوانم.
سيد با نگاهى آرام پرسيد: من برايت بخوانم؟
و حاج على كه در دل آروزى چنين پرسشى از جانب سيد را داشت با شادمانى پاسخ داد: آرى.
و شروع كردند به خواندن زيارت امين الله: «السّلام عليكما يا أمينى الله فى أرضه» و بغض، راه گلوى حاج على را بست «... و حجّته على عباده ...» و حاج على را در حال خويش فرو برد. به راستى چه شبى بود آن شب براى حاج على و چه لحظاتِ پر بركتى بودند.
چراغهاى حرم روشن بود و بوى گلاب فضاى حرم را عطرآگين كرده بود. و نور مهتاب از ادامه لابهلاى شيشههاى پنجره نزديك درِ حرم، آرام بر سر و صورت زوار پاشيده مىشد. گويى ملائكه نيز حسرت مىخوردند به آن لحظاتِ دلنشين. صداها درهم مىپيچيد و در فضا گم مىشد، و تنها صدايى كه در گوش تكرار مىشد، صداى دلنشين سيد بود كه فرمود: «و عليك السّلام و رحمة الله و بركاته.»
حاج على، سجادهاش را كنار صف نمازگزاران پهن كرد و متوجه سيد شد كه به صورت انفرادى به نماز ايستاده. به طرف سيد رفت. صداها هنوز درهم و گنگ بود و صداى پاسخِ نامفهومِ سيد در گوشِ حاج على مىپيچيد و تكرار مىشد؛. بلند و بلندتر. با نگاه آخرين، تمام زواياى زيبا و دلنشين سيد را به خاطر سپرد. نگاه آرام و متين و لبخند هميشه دلنشين آقا را. آنگاه به سختى و با صورتى خيس از بارانِ عشقِ دلِ پر مهرش از آقا نگاه برگرفت و به صف نمازگزاران پيوست. در هر ركعتى كه مىگذشت، بيشتر به صحبتهاى سيد پىمىبرد. نورى كه فضاى حرم را آسمانى مىكرد. صورتى با رنگِ خدايى، عطرى آغشته از بهترين عطرهاى بهشت، و ناگهان در ركعت آخر نماز بود كه هر چيز در ذهنش خلأهاى غفلت را پر كردند. نماز با صداى مكبر به پايان رسيد. حاج على سراسيمه و بدون هدف، به دنبال گمشدهاى گشت كه در عالم خاكيان نمىديدش. نفسها تندتند مىشد و بغضِ سنگين راه گلويش را بسته بود.
دوان دوان به هر طرف گمشدهاش را جستجو مىكرد. او مولايش را دير شناخته بود و اين تنها حسرتى بود كه بى ترديد تا ابَد رهايش نمىكرد. به صحن مبارك آمد و نگاهى به آسمان كرد. آسمان، چه تيره و تار به نظر مىآمد. با نگاهى كه آسمان سيل اشك را رها كرد و زير لب زمزمه كرد: «السّلام عليك يا صاحب الزّمان.»
و ناگهان، صدايى در اعماق وجودش پاسخ داد: «و عليك السّلام و رحمةالله و بركاته».
و اين صدايى بود كه بعد از آن حادثه، تا زمان مرگ در گوشش مىپيچيد زمانى كه حاج على به آقايش سلام مىكرد.
و اين همان ندايى است كه هميشه در گوشِ جان عاشقان ظهور در پاسخِ سلامشان به مولايشان مىپيچد و عشق را تجلى مىكند.
پىنوشت:
براساس تشرفى از كتاب: كرامات الصالحين.