ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٣ - ب) امامت و غيبت
٩١: ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قالُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ عَلى بَشَرٍ مِنْ شَيْءٍ.
[١٠]. سوره مومنون (٢٣)، آيه ١١٦- ١١٥: أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ.
[١١]. البته بحث ولايت معنوى و هدايت باطنى غير از بحث هدايت ظاهرى است. تبيين فوق براى ضرورت هدايت ظاهرى است.
[١٢]. براى بحث عميق و دقيقى درخصوص مقايسه آراء اقبال لاهورى، استاد مطهرى، و دكتر سروش به كتاب وحى و افعال گفتارى، نوشته عليرضا قائمىنيا مراجعه نماييد.
[١٣]. توجه شود كه ما همواره بايد تعبيرى از بلوغ عقل ارايه دهيم كه نافى وحى نباشد و اصل بحث در همين جاست. خود وحى انسان را به تعقل فرا مىخواند، و تعقل مىكنيم تا ديندار شويم نه اينكه بىدين شويم؛ و اين مسئله مهمى است كه مورد غفلت جدى دكتر سروش قرار گرفته است.
[١٤]. در منطق سروش اين سخن، تحكمى است و لذا وى در برخى آثار خود تصريح كردهاست كه بحث ما يك بحث پسين است يعنى معما چو حل گشت، آسان شود. چون ختم نبوت رخ داده مى گوييم كه عقل به بلوغ رسيده است وگرنه هيچ معيارى در كار نيست. هرچند اين سخن تا حدودى درست است كه ما بعد از وقوع ختم نبوت به تبيين آن پرداختهايم. اما آيا اين سخن منطقاً مستلزم تحكمى و بى معيار بودن اين مطلب نيست. آيا تحليل پس از عمل هميشه به معناى تحكمى بودن و بى معيار بودن است. آيا تحليلهايى كه از تاريخ به عمل مىآيد، همگى تحكمى است. آيا امروزه نمىتوان مثلًا گفت كه ناپلئون در فلان اقدامش فلان اشتباه را كرد كه شكست خورد و اگر آن اشتباه را نمىكرد شكست نمىخورد. البته قبول دارم كه معما چو حل گشت آسان شود اما نه به اين معنا كه تبيين معماى حل شده، لزوماً يك سخن تحكمى مى باشد.
[١٥]. توجه شود عقل در اينجا به معناى استدلال نيست بلكه مطلق فهم است. حضرت على (ع)، از باب نمونه، به حدى از توان فهم رسيده بود كه پيامبر اكرم (ص) بتواند در گوش او ظرف چند دقيقه هزار باب علم باز كند كه از هر يك هزار باب ديگر باز شود. مخصوصاً به تعبير باز شدن باب علم در اين حديث معروف بايد توجه كرد. نگفت پيامبر يك سلسله اطلاعات (داده) به من داد، بلكه گفت باب علم باز كرد و براى همين است كه حديث «أنا مدينة العلم و على بابها» حديث بسيار عميقى در باب چگونگى جمع بين خاتميت و امامت است.
[١٦]. البته توجه شود كه مقام بحث ما در خصوص فهم دين است، وگرنه ائمه دو شان ديگر (شأن ولايت معنوى و باطنى، و شأن حكومت كردن) هم دارند كه اينكه چرا آنها اين دو شان را دارند و رابطه اين دو شأن با شأن فوق در چيست، مجال ديگرى را مىطلبد.
[١٧]. با اين بيان مذهب شيعه را مذهب جعفرى ناميدهاند سخن گزافى نبوده است زيرا عمده روشهاى فهم در زمان امام صادق (ع) تثبيت شد.
[١٨]. اين استدلال را از بيان علامه طباطبايى در تفسير الميزان استفاده كردهام. ايشان در آنجا پس از مطرح كردن روش تفسير قرآن با قرآن، اين اشكال را مطرح كردهاند كه آيا اين كار به معنى نفى مراجعه به پيامبر نيست؟ آيا مگر براى فهم قرآن نبايد به پيامبر مراجعه كرد؟ و پاسخى كه ايشان داده كه مبناى راه حل ما قرار گرفته اين است كه «ما خود روش تفسير قرآن با قرآن را از ائمه (ع) ياد گرفتهايم.»
[١٩]. عين عبارات ايشان در اين زمينه چنين است: «و اينك بر آن مىافزايم كه شيعيان با طرح نظريه غيبت، خاتميت را دو قرن و نيم به تأخير انداختند وگرنه همان آثارى كه بر غيبت مترتّب است بر خاتميت هم متفّرع است، با اين تفاوت كه براى خاتمّيت ذاتى رسول، تبيين خردپسندترى مىتوان عرضه كرد تا براى غيبت عرضى و ناگهانى و نامنتظر امام منتظر. «رهاسازى عقل انسانى» و «به خود وانهادگى» آدميان را كه از بركات خاتميت برشمرده بودم ... معنايش اين است كه پس از درگذشت خاتم رسولان، آدميان در همه چيز حتى (و بالاخّص) در فهم دين به خود وانهادهاند و ديگر هيچ دست آسمانى آنان را پابهپا نمىبرد تا شيوه راه رفتن بياموزند. و هيچ نداى آسمانى تفسير «درست» و نهايى دين را در گوش آنان نمىخواند تا از بدفهمى مصون بمانند. راه ديندارى از آن پس، چون راه زندگى، از ميان زد و خوردها مىگذرد و تكامل خود را نه از دخالتهاى گاه و بيگاه ماورائى، بل از تنازع و تعاون خردهاى وارسته زمينى مىگيرد كه در نقد و فهم و تحليل، بىپروا و از تقليد رستهاند. اين رهايى از دخالت مستقيم آسمان را شيعيان از دوران غيبت مهدى آغاز مىكنند و ديگر مسلمانان، به گفته اقبال، از هنگام رحلت محمّد (ص).» (پاسخ دوم به آقاى بهمنپور، ٤/ ٧/ ١٣٨٤)
[٢٠]. مهمترين شاهد ما بر اين مدعا رفتار خود ائمه (ع) در شاگرد پروراندن و ارجاع مردم به اين شاگردان است، كه توضيحش گذشت.
[٢١]. البته توجه شود كه بحث بر سر ضرورت و عدم ضرورت است نه بر سر فايدهرسانىهاى متعددى كه بر حضور ملموس امام در جامعه مترتب است. ترديدى نيست كه با غيبت امام دستمان از بسيارى از معارف اسلامى كوتاه شده و راهى را كه با حضور امام مىتوانستيم در مدت كوتاهى طى كنيم اكنون بايد افتان و خيزان و در طى مدتى بس طولانىتر طى كنيم، اما سخن ما بر سر ضرورت حضور بود كه وظيفهاى را بر دوش امام مىگذارد، و اگر آن وظيفه در حداقل خود انجام شود ضرورت منتفى مىشود و از آن پس حضور امام از باب لطفى است كه به جامعه مىشود و ديگر، غيبتش به معناى بر زمين ماندن وظيفهاى كه ضرورتا بر عهده امام بوده، نيست.
[٢٢]. سوره حجر (١٥)، آيه ٩.
[٢٣]. در اين آيه تعبير جمع به كار برده شده است و اگر در نظاير اين گونه تعبيرات دقت شود مواقعى فعل خدا با تعبير جمع به كار برده مىشود كه فعل او از طريق واسطههايى نظير فرشتگان يا اولياءالله انجام شود؛ پس اين محافظت از ذكر (=قرآن) قطعا فعل مستقيم خدا نيست بلكه با توجه به جايگاه هدايتى ائمه (ع) كارى است كه خداوند تعالى از طريق ائمه انجام مىدهد.
[٢٤]. خادمى شيرازى، محمد، تحفه امام مهدى (ع)، ص ١٢٠، به نقل از بحارالأنوار، ج ٥٣، ص ١٧٥.