ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٣ - حكايت حاج مؤمن
چند روزى بعد به تهران رفتيم در تهران ده روز توقف داشتيم. براى گرفتن جواز حركت كه در آن وقت لازم بود به كلانترى مراجعه كرديم مرا گرفتند و بردند.
جماعت بسيارى آنجا بودند. هر كس را كه مىآوردند لباسش را از تنش بيرون مىآوردند و كت و شلوار به او مىپوشاندند و كلاه پهلوى سرش مىگذاشتند، ولى وقتى مرا بردند لباس مرا نكندند فقط كت و شلوار و كلاهى به من دادند و مرا مرخص كرد. وقتى بيرون آمدم كت و شلوار را به فقيرى دادم و كلاه را هم به دور افكندم.
بعد از ده روز توقف حركت كرديم. آقاى سيد هاشم يك ماشين دربست اجاره كردند كه خانوادهشان در زحمت نباشند. در دروازه تهران كه ماشين براى رسيدگى به جوازات توقف كرده بود ديدم از خارج ماشين كسى مرا صدا مىزند. وقتى نگاه كردم آن مرد محترم را ديدم. فرمود: «به اين آقا بفرماييد شخصى است مىخواهد با ما به مشهد بيايد اجازه مىدهيد. او قبول مىكند.»
آمدم به آقا سيد هاشم گفتم و ايشان قبول كردند. آن مرد آمد و پهلوى من در ماشين نشست و فرمود: «در اين چند روزى كه با هم هستيم هر چه مىگويم بايد بشنويد و تخلف نكنيد.»
اولًا شما ديگر حق نداريد از غذاى اين آقا و ديگرى بخوريد مگر آنچه من آوردهام.» قبول نمودم. ظهر شد در محلى به نام «شاهآباد» براى نماز و صرف نهار توقف نمودند. آقا سيد هاشم مشغول خوردن غذايى كه تهيه نموده بودند شدند به من هم تعارف كردند ولى من قبول نكردم اصرار كردند خجالت كشيدم. لقمه اول را كه برداشتم ديدم آن شخص محترم از در قهوهخانه وارد شد، مرا صدا زد و گفت: «مگر من نگفتم از غذاى كسى نخوريد؟ گفتم: خيلى اصرار نمودند و من خجالت كشيدم و ناچار شدم.» فرمود: «حالا برويد اگر مىتوانيد بخوريد». وقتى من رفتم ديدم در ظرفها تمام چرك و خون است حالم تغيير نمود. برگشتم و مختصر غذايى در سفره داشتند با ايشان خورديم و چه بسيار لذيذ و خوش طعم بود. تا چند روزى كه با آن مرد بزرگ بوديم فقط با ايشان هم غذا بودم و هر شب وقت مغرب دست مرا مىگرفت و مىبرد، مثل اينكه زمين مىچرخد بعد از چند قدم به صحرايى مىرسيديم نورانى و چراغهاى فراوان، خيمههاى بسيار برپا و صفوف جماعت برقرار. مرا در صف آخر مىنشاند و خودش مىرفت در صف اول و بعد از اتمام نماز مىآمد و مانند اول دست مرا مىگرفت بعد از چند قدم به محل خود مىرسيديم تا روز آخر كه به مشهد وارد مىشديم به من فرمود: «حاج مؤمن! امروز روز آخر عمر من است و من امروز مىميرم و تمام اين ملاقاتها و مقدمات براى امروز بوده كه شما متكفل دفن من شويد و آقاى سيد هاشم هم با شما شركت كند و اين كفن من است و اين مبلغ هم براى حمل جنازه و غسل و دفن، مرا نزديك پنجره فولاد دفن كنيد و هيچكس حق دخالت در اين كار ندارد و همين مقدار از پول كافى است.» من به ايشان گفتم «تكليف من چيست؟» فرمود: «سيدى از اهل شيراز كه تحصيلاتش در نجف انجام شده و به شيراز برمىگردد با او مجالست و مصاحبت داشته باش براى تو بسيار نافع است و علامتش آن است كه آن سيد مسجد جامع شيراز را كه زير خاك پوشيده است خاكهاى آن را برمىدارد و به كمك مردم، مسجد را مىسازد و احيا مىكند.»[١]
شرح اين مطالب در كتاب داستانهاى شگفت نوشته آيت الله دستغيب شيرازى (ره) آمده است. ولى ايشان، اين جملات را كه مربوط به خود ايشان بوده را در اين كتاب ذكر ننمودهاند.
مرحوم حاج مؤمن ادامه دادند: وقتى به يك فرسخى مشهد رسيديم كه جوازات را مىنوشتند و گنبد مطهر پيدا بود ديدم اين مرد بزرگ كه نامش غلامحسين بود رفت در محلى رو به قبله خوابيد و عبا را سركشيد وقتى خواستيم سوار شويم او را صدا زديم ديديم از دنيا رفته است. من فرياد مىزدم و گريه مىكردم و داستان را براى آقا سيد هاشم گفتم ايشان به من اعتراض نمودند چرا زودتر نگفتى. گفتم اجازه نداشتم و آقا سيد هاشم نزديك آمدند و عبا را كنار زدند و صورت نورانى آن مرد را ديدند بىحال شدند و تا چهار سال بعد كه زنده بودند از گريه در منبر و منزل براى آن مرد بزرگ خوددارى نمىنمودند.
خلاصه همان طورى كه فرموده بودند بدون كم و زياد همان مقدار از پول را كه داده بودند مصرف شد و جنازه را پشت پنجره فولاد دفن كرديم.
و بعدها كه آقاى دستغيب از نجف آمدند و با نشانهاى كه داده بودند كه مسجد را احيا مىكنند مسجد را ساختند و من توفيق مجالست و مصاحبت ايشان را يافتم.
بعد از شهادت آيتاللَّه دستغيب (ره) آقا شيخ محمد على شفيعى- كه از اهل علم و مقيم سامرا بودند- همين داستان را كه خود از حاج مؤمن شنيده بودند براى بنده نقل نمودند البته به اضافه يك مطلب و آن اينكه آقاى حاج مؤمن فرموده است كه اين مرد بزرگ در خاتمه فرمودند: «بدان كه شما قبل از آن سيد خواهيد مرد و آن سيد متكفل غسل و كفن و دفن شما مىشود و آن سيد را شهيد مىكنند.»
اين جمله براى اثبات واقعيت و حقيقت انقلاب بسيار جالب است كه آن مرد بزرگ فرمودند: «و آن سيد را شهيد مىكنند.»
پى نوشتها:
برگرفته از كتاب: ناگفتههاى عارفان، ص ١٠٥- ١١١ به نقل از داستانهاى شگفت، شهيد آيت الله دستغيب (ره)، داستان ٣٤.
[١]. شرح اين مطالب در كتاب داستانهاى شگفت نوشته آيت الله دستغيب شيرازى (ره) آمده است. ولى ايشان، اين جملات را كه مربوط به خود ايشان بوده است، در آنجا ذكر ننمودهاند.