ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦١ - خون و باروت
خون و باروت
در كجاى روزها و شبهاى اين چنين ايستادهاى؟
كدام قله را زير گامهايت فرسودهاى كه آسمان، تو را تنگ در آغوش فشرده است؟
سرزمينت را فرياد مىزنى؟ دستهايت جوانههاى سنگ مىدهند، انگشتانت را نشانه مىكنى، پرتاب مىكنى، تمام بغضهاى فشرده در گلويت را. فرياد مىزنى خشمى را كه در چشمهايت توفان به پا كرده
است.
بر دوش مىكشى نعش سرزمينت را، تكههاى پاره پارهاش را.
با بوى درختان در خون نشسته، در فضا منتشر مىشوى.
فرياد مىزنى از آن سوى تاريخ، صدايت مىپيچد در سالها صبر و شكنجه.
دست مىبرى، خاك در مشتهايت فوران مىكند، از لابلاى انگشتانت سرازير مىشود.
عقدههاى گلويت سنگ مىشود، پرتاب مىكنى.
بغضت مجال نمىدهد، مىبارى بر سياهى تاريخ، مىبارى تا صفحات تاريخ را بشويى از اينهمه ظلم.
كودكانت را مىبينى كه مىدوند بىسرانجام در كوچههاى خون و باروت.
مادرانت را كه بر سينه مىكوبند اندوه از دست دادن فرزندانشان را.
بيت المقدس، نفست در سينه حبس مىشود؛ با كدام گلوى گداخته فرياد مىزنى كه خورشيد، قطره قطره فرو مىچكد در تشنگىات براى رسيدن؟
دلهايت جوانه مىدهند.
بوى خون مىدهد پارههاى كشورت.
نگاه مىكنى در دود و خون و باروت، دستهايت را بلند مىكنى تا از شاخههاى آسمان نيز سنگ بچينى- سنگ؛ تنها سنگ
تو را هزار فانوس، شب را هزار دريچه ناگشوده، تو را فريادى از جنس آهن، شهر را صداى گلوله و فروريختن، بايست!
فرياد بزن خشم سى سالهات را.
درختان زيتون سرزمينت شاخه بر خشكيدگى گستردهاند.
تو را فريادى بايد از جنس آوازهاى به يغما رفته كشورت، تا بيدار كنى خواب سنگين خاك را تا فرو بپاشد تكه تكه پيكر ابليس كه چنگ بر سكوت سرزمينت انداخته است.
فرياد بزن تا هم نوا با تو، تمام رودهاى جهان به خروش درآيند.
حميده رضايى