ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١١ - دفع شبهات با تولد امام جواد (ع)
عاقلى هم ممكن است در ميان مردمى كه خاتميت پيامبر اكرم (ص) را از ضروريات مىدانند ادعاى نبوت كنند؟!
تصميم گرفتم او را از نزديك ببينم. با زندانبان ارتباط برقرار كردم و داخل زندان رفتم. او را مردى عاقل و فهميده و منظم ديدم. ازجريان كارش پرسيدم گفت: من در شام در مكانى كه به نام «رأس الحسين» معروف است اشتغال به عبادت داشتم. روزى مرد جوانى مقابل من ظاهر شد و به من گفت: برخيز همراه من بيا. من گويى كه اختيار از دست داده باشم، بىدرنگ از جا برخاستم و همراهش رفتم و ناگهان خود را در مسجد كوفه ديدم و حيرت زده شدم! گفت: اينجا را مىشناسى؟ گفتم: بله، مسجد كوفه است. به نماز ايستاد و من هم مشغول نماز شدم.
پس از نماز برخاست و به من گفت: بيا. پس از چند قدم ديدم مسجدالنبى در مدينه است! به نماز ايستاديم و پس از زيارت و نماز خود را در مكه و مسجدالحرام ديدم! به تبعيت از او مناسك را انجام دادم. ناگهان به خود آمدم و ديدم در همان مكان اول خود در شام و رأس الحسين هستم و جز من كسى اينجا نيست!! در حيرت فرو رفتم كه آيا خوابى بود ديدم؟ پس از گذشت يك سال باز همان جريان تكرار شد و آن آقا آمد و با هم به كوفه و مدينه و مكه رفتيم و برگشتيم!
من فهميدم اين خواب نيست و يك سير واقعى است. تا خواست از من جدا بشود، دست به دامنش زدم و گفتم: تو را قسم مىدهم به حق همان خدايى كه اين قدرت را به تو داده است بگو كه هستى؟ پس از تأمل طولانى گفت:
من محمد بن على بن موسى هستم. اين را گفت و از چشمم ناپديد شد. فهميدم او امام جواد (ع) بوده است. اين جريان را من به بعضى از دوستان گفتم و در ميان مردم نقل شد تا به گوش وزير خليفه عباسى محمد بن عبدالملك رسيد. او كه آدمى متكبر، جبار و دشمن سرسخت آل على (ع) بود از شنيدن اين منقبت از امام جواد (ع) سخت برآشفت و دستور داد مرا به تهمت اينكه ادعاى نبوت كردهام، دستگير و زنجير به گردن اينجا بياورند و زندانىام كنند.
على بن خالد مىگويد: من دلم به حال او سوخت و گفتم شايد اشتباها يا مغرضانه چنين گزارش به وزير دادهاند. تو خودت شرح حال خود را بنويس و من از طريقى به دست وزير مىرسانم. اميد است راه نجاتى يافت شود. او نوشت و من هم به وزير رساندم. وقتى جواب آمد، ديدم پايين همان نامه نوشته: بگو همان كسى كه آمده تو را از شام به كوفه و مدينه و مكه برده و برگردانده است بيايد و از زندان نجاتت دهد!
من ديدم او مطلب را مسخره گرفته است و آن مرد بىپناه هيچ راهى براى خلاصى از زندان نخواهد داشت. اندكى براى آرامش خاطر او با او صحبت كردم و رفتم. فردا آمدم كه باز ببينم و با او انس بگيرم، ديدم بيرون زندان بسيار شلوغ است و زندانبانان مضطربانه به هر طرفى مى دوند و پرس و جو مىكنند. از زندانبان كه با او آشنا شده بودم، پرسيدم: چه شده است؟ گفت: آن زندانى شامى از ديشب ناپديد شده است! با اينكه درهاى زندان بسته بوده، معلوم نيست چه شده است؟ آيا به زمين فرو رفته يا به آسمان صعود كرده؟ من پيش خود گفتم: او نه آسمان صعود كرده و نه به زمين فرو رفته بلكه همان كسى كه او را از شام به كوفه و مدينه و مكه برده و برگردانده، همان كس آمده و او را از زندان نجات داده است. آنگاه همين على بن خالد كه زيدى مذهب بود مىگويد: از آن لحظه من مستبصر شدم و از مذهب انحرافى خود برگشتم و شيعه امامى شدم.[١]
حاصل آنكه قدم اول در مسائل مربوط به امامت اعتقاد به اصل لزوم امامت براى به دست آوردن حقايق دينى در دنيا و تأمين حيات و سعادت ابدى در آخرت است. قدم دوم معرفت و شناخت امام، در حد توانايى و امكان و قدم سوم تبعيت و پيروى كامل از تعليمات امام.
پى نوشتها:
اين سخنرانى در تاريخ ١٠ رجب ١٤٢٥ ق. برابر با ٦ شهريور ١٣٨٣ ايراد شده است.
[١]. بحارالانوار، ج ٢٧، ص ١٧٩.
[٢]. همان، ص ١٧٢.
[٣]. سوره بقره (٢)، آيه ٤٥.
[٤]. تفسير الصافى، مقدمههاى ٤ و ٨.
[٥]. بحارالانوار، ج ٢٦، ص ٢.
[٦]. سوره نبأ (٧٨)، آيات ١ تا ٣.
[٧]. تفسير البرهان، ج ٤، ص ٤٢٠.
[٨]. سوره نبأ (٧٨)، آيه ٤٠.
[٩]. بحارالانوار، ج ٢، ص ٣٠.
[١٠]. مفاتيح الجنان، زيارت جامعه كبيره.
[١١]. مفاتيح الجنان، زيارت جامعه كبيره.
[١٢]. تحف العقول، ص ١٦٠.
[١٣]. سوره حديد (٥٧)، آيه ٤.
[١٤]. سوره غافر (٤٠)، آيه ١٩.
[١٥]. بحارالانوار، ج ١، ص ٨٤.
[١٦]. الكافى، ج ١، ص ٢٠٠.
[١٧]. مفاتيح الجنان، دعاى عديله.
[١٨]. الكافى، ج ١، ص ٢٠١.
[١٩]. بحارالانوار، ج ٢٦، ص ٢.
[٢٠]. بحارالانوار، ج ٥٠، ص ٣٥.
[٢١]. سوره مريم (١٩)، آيه ٣٠.
[٢٢]. بحارالانوار، ج ٥٠، ص ٢١.
[٢٣]. سوره انعام (٦)، آيه ١٢٤.
[٢٤]. بحارالانوار، ج ٥٠، ص ٩.
[٢٥]. همان.