ماهنامه موعود
(١)
شماره چهل و هفتم
١ ص
(٢)
فهرست
١ ص
(٣)
نامه به شيخ مفيد
٢ ص
(٤)
شما محبوب مرا نديده ايد؟
٤ ص
(٥)
تولّد انتظار، شمع رهايى
٥ ص
(٦)
دعاى شب و آه سحر
٦ ص
(٧)
عصر ظهور و حكومت جهانى امام مهدى (ع)
١٠ ص
(٨)
شما هم خيلى وقته منتظريد
١٦ ص
(٩)
مهدى، معناى حيات شيعه
١٨ ص
(١٠)
مراد از «معنا» چيست؟
١٨ ص
(١١)
ضرورت معنا
١٨ ص
(١٢)
ضرورت ارزشمندى معنا
١٩ ص
(١٣)
معنا، ضرورتى براى فرد و جامعه
١٩ ص
(١٤)
معناى حيات اجتماعى شيعه
٢٠ ص
(١٥)
از قنوت عارفان
٢١ ص
(١٦)
الوتر الموتور و المنتقم الموعود
٢٢ ص
(١٧)
دست انتقام الهى در آستين غيبت
٢٣ ص
(١٨)
بررسى حديث از نظر سند و محتوا
٢٦ ص
(١٩)
اما از نظر سند
٢٦ ص
(٢٠)
اما از نظر محتوا
٢٧ ص
(٢١)
صبح روشن در شب انتظار
٣٠ ص
(٢٢)
يك جمله و بس
٣١ ص
(٢٣)
باور مهدوى در كلام رضوى
٣٢ ص
(٢٤)
1 خالى نبودن زمين از حجتهاى الهى
٣٣ ص
(٢٥)
2 نام و نسب امام مهدى (ع)
٣٣ ص
(٢٦)
3 صفات و ويژگيهاى امام مهدى (ع)
٣٤ ص
(٢٧)
4 غيبت و نهان زيستى امام مهدى (ع)
٣٤ ص
(٢٨)
5 فضيلت انتظار و چشم به راه بودن امام مهدى (ع)
٣٥ ص
(٢٩)
6 ظهور امام مهدى (ع)
٣٥ ص
(٣٠)
7 دعا به امام مهدى (ع)
٣٦ ص
(٣١)
باز هم نامه
٣٧ ص
(٣٢)
وقتى بيايى
٣٨ ص
(٣٣)
گلبانگ
٤٠ ص
(٣٤)
وقتى تو مى آيى
٤٠ ص
(٣٥)
جاءالحق
٤٠ ص
(٣٦)
جمال حق
٤١ ص
(٣٧)
مهارت هاى زندگى در عصر غيبت
٤٢ ص
(٣٨)
اشاره
٤٢ ص
(٣٩)
مهارت در شناخت دين
٤٢ ص
(٤٠)
مهارت در آراستگى به عدالت
٤٣ ص
(٤١)
مهارت در دشمن شناسى
٤٣ ص
(٤٢)
مهارت در صبر و پايدارى
٤٣ ص
(٤٣)
تشرف حاج على بغدادى
٤٤ ص
(٤٤)
وهم آب
٤٨ ص
(٤٥)
زنان در حكومت امام زمان (ع)
٥٠ ص
(٤٦)
نقش زنان در دوران غيبت صغرى
٥٠ ص
(٤٧)
نقش زنان در دوران ظهور
٥١ ص
(٤٨)
الف) حضور پنجاه زن در بين ياران امام
٥١ ص
(٤٩)
پنجاه زن از سيصد و سيزده نفر!
٥١ ص
(٥٠)
ب) زنان آسمانى
٥١ ص
(٥١)
ج) رجعت زنان
٥٢ ص
(٥٢)
زنان سرافراز
٥٢ ص
(٥٣)
1 صيانه ماشطه
٥٢ ص
(٥٤)
2- سميه، مادر عمار ياسر
٥٢ ص
(٥٥)
3- نسيبه، دختر كعب مازنيه
٥٣ ص
(٥٦)
4 امّ ايمن
٥٣ ص
(٥٧)
5 امّ خالد
٥٣ ص
(٥٨)
6 زبيده
٥٣ ص
(٥٩)
7 حبّابه والبيّه
٥٣ ص
(٦٠)
8 قنواء
٥٣ ص
(٦١)
د بانوان منتظر
٥٤ ص
(٦٢)
انتظار فرج
٥٤ ص
(٦٣)
فردا دير است !
٥٥ ص
(٦٤)
چگونه منتظر باشيم؟
٥٦ ص
(٦٥)
دل سپردگان
٥٧ ص
(٦٦)
موعود اديان
٥٨ ص
(٦٧)
1 تورات
٥٩ ص
(٦٨)
2 اشعياء نبى
٦٠ ص
(٦٩)
3 كتاب دانيال نبى
٦٠ ص
(٧٠)
4 مزامير داود
٦٠ ص
(٧١)
5 انجيل
٦٠ ص
(٧٢)
آه سحر!
٦٤ ص
(٧٣)
بخش اول
٦٤ ص
(٧٤)
دعاهايى كه در مورد خود حضرت است
٦٤ ص
(٧٥)
1 تعجيل فرج و ظهور حضرت
٦٤ ص
(٧٦)
2 دعا براى سلامتى حضرت
٦٥ ص
(٧٧)
دعاهايى كه در ارتباط غيرمستقيم با حضرت است
٦٥ ص
(٧٨)
1 دعا براى دوستان و ياوران و خدام آن حضرت
٦٥ ص
(٧٩)
2 دعاهاى شخصى كه در رابطه با حضرت براى خود دعا مى نماييم
٦٥ ص
(٨٠)
3 دعا عليه دشمنان حضرت
٦٥ ص
(٨١)
بخش دوم
٦٦ ص
(٨٢)
1 دعاى ندبه
٦٦ ص
(٨٣)
2 دعاى عهد
٦٦ ص
(٨٤)
3 زيارت آل ياسين
٦٦ ص
(٨٥)
4 زيارت حضرت در حرم سامرا
٦٦ ص
(٨٦)
5 زيارت امام زمان، عليه السلام، در سرداب مقدس
٦٧ ص
(٨٧)
6 صلوات بر امام زمان
٦٧ ص
(٨٨)
7 زيارت حضرت پس از نماز صبح
٦٧ ص
(٨٩)
8 دعا در زمان غيبت
٦٧ ص
(٩٠)
9 زيارت امام زمان، عليه السلام، در روز جمعه
٦٧ ص
(٩١)
10 دعا براى حضرت در شب نيمه شعبان
٦٧ ص
(٩٢)
11 دعا براى امام زمان، عليه السلام، در روز جمعه
٦٧ ص
(٩٣)
12 دعا براى امام زمان، عليه السلام، در سرداب مقدس
٦٧ ص
(٩٤)
13 دعا براى امام زمان، عليه السلام، در زمان غيبت
٦٨ ص
(٩٥)
هنرهاى دستى مهدويان
٦٩ ص
(٩٦)
اگر مى دانستم كجايى
٧٠ ص
(٩٧)
«الصحيفه المباركه المهديه»
٧٢ ص
(٩٨)
اگر تنها يكبار تو را ببينم
٧٥ ص
(٩٩)
عريضه
٧٦ ص
(١٠٠)
ميلاد خجسته حضرت صاحب الزّمان (عج) بر همه شيعيان و منتظران مبارك باد
٧٨ ص

ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٨ - وهم آب

وهم آب‌

اكرم اصفهانى‌

مثل خواب بود، شايد هم يك روياى كش‌دار. وقتى كه آرام و آهسته خود را توى خانه ديدم، دانستم كه خانه خودمان است، همه چيز آشنا بود.

خانه‌اى يك طبقه با دو اتاق و يك راهرو و حياط بزرگ، مثل حياطهاى مدرسه‌هاى ده. ميل پرچم هم وسط حياط سرافراز ايستاده بودو تور واليبال آن وسط، عاشقانه دست‌هايش را باز كرده بود و يك درخت بيدمجنون، كنار پنجره زير آفتاب داغ، بال‌هايش را تكان تكان مى‌داد و از گرما له له مى‌زد و راه فرارى هم نداشت.

حياط خانه پر از روشنى و نور بود، بوى زندگى مى‌داد و خانه را تاريكى، سكوت محض و هواى مرده پر كرده بود. بوى خاك و بوى دواهاى دواخانه مادر، همه‌جا را پر كرده بود.

وقتى وارد خانه شدم، چشم‌هايم به تاريكى عادت نداشت، كورمال كورمال از راهرو به سمت چپ رفتم. مادرم به همه‌پنجره‌ها، پرده‌هاى كلفت آويزان كرده بود و خودش روى تشك گوشه اتاق خوابيده بود. فقط خس‌خس نفس‌هايش سكوت را مى‌شكست. گاهى سرى بلند مى‌كرد و ناله‌اى مى‌زد و ديگر هيچ ...

گوشه‌اى نشستم و سرم را روى زانوهايم گذاشتم و فكر كردم: حالا چه كنم؟ مادر را چه كنم؟

از اين همه شربت جورواجور هم كه كارى ساخته نيست، صداى ناز او را شنيدم، دويدم و سرش را روى پايم گذاشتم. گفت بايد ... و نفسى تازه كرد، آب آب‌انبار را برايم بياورى.

كدام آب‌انبار مادر؟ من بلد نيستم. صورتش از اشك‌هايم خيس خيس شده بود.

جشم‌هايش را نيمه بازكرد و با دست اشاره كرد و گفت: گريه نكن، پروانه مى‌داند و دوباره سرش را روى بالشت گذاشتم و به پرده نگاه كردم، راستى كه از پناه تاريكى‌ها دخترى بيرون آمد، اصلًا نديده بودمش، نه توى ده، نه توى خانه. شايد همسايه بود، ولى من نمى‌شناختم. كوچك و تركه‌اى بود و روسريش را سفت زير گلويش بسته بود.

گفتم: تو ميدانى آب‌انبار كجاست؟

گفت: آره بيا برويم، همانجا كه امامزاده است و جلو افتد. دورش كلّى خانه است، يكى از آنها حتماً آب‌انبار است، دويديم، هوا خشك و گرم بود. بادگرم توى ريه‌هايمان مى‌رفت و حلق را مى‌سوزاند، له له مى‌زديم، هر وقت مى‌پرسيدم: راهمان درست است، مى‌خنديد و مى‌گفت: آره بيا.

به بيايانى رسيديم، بى‌سر و ته و آن دورها امامزاده غريب‌وار ايستاده بود، با گنبد سبز فيروزه‌اى و ديواره‌هاى آجرى و دورش كلوخ‌هاى خشك تفتيده بود. انگار همين ديشب همه‌جا را با خاك يكى كرده بودند. فقط به حرمت‌