ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٩ - وقتى بيايى
وقتى بيايى ...
آسمان مى گريد؛ آبشار در دل كوهستان مى خندد و گل در دامن چمن زنده مى شود و دستهاى نياز، بالا مى روند و آسمان چه مهربانانه دستها را نوازش مى كند و قلبها به سوى يك مكان مقدس مى شتابند تا زيارتت كنند و در اين وقت است كه صداى خوش «اناالمهدى» گوشها را نوازش مى كند و شبنم چشم سرازير مى شود و سردى قلب با وجود گرم تو آن زنگار يخ زده را مى زدايد.
ليلا حسنى- گيلان
وقتى بيايى ...
وقتى بيايى از افقهاى دور، پا به پاى سپيده و نور با آمدنت روشنى را در رگهاى كهكشان جارى مى كنى.
مرهم زخم بر بالهاى شاپركها مى گذارى؛ خراش صورت ياسها را مداوا مى كنى؛ اشك گونه هاى شمع را مى نوازى و همه جا را پر از عطر گل محمدى مى كنى!
وقتى بيايى من چراغهايى از بلور اشك در مسيرت خواهم گرفت.
وقتى بيايى همه غمها و سختيها و دلتنگيها به پايان مى رسد. پس بيا اى شكوفه نرگس ... بيا كه جهانى در انتظار توست.
مريم سلوكى- زرند ساوه
وقتى كه تو مى آيى، يا ابا صالح المهدى (ع) خانه دلم را با اشك و مژه هايم آب و جارو مى كنم و با دامنى از ياس سپيد، شتابان به سوى تو مى آيم و فرياد مى زنم كه ديگر اندوهى نيست.
سميرا عاشورى- گيلان- ماسال
وقتى مى آيى گلهاى عدالت از لبخند زيباى تو فرو مى ريزد و بلبلان شيفته با عشق وصال به استقبال تو مى آيند. در همين هنگام چشمان منتظران به نور رخسارت منوّر مى گردد.
مهتاب عليزاده- آذربايجان شرقى- عجب شير
از انتظار چه بگويم؟ اى وسعت نور! اى موعود! اى اميد ما! بيا و جادوى سكوت را بشكن. تو را به آواى باران قسم، با اولين طلوع بيا!
وقتى تو بيايى جهان از وسعت نورت چراغانى مى شود. وقتى تو بيايى دلم را فرودگاه تو مى كنم كه از آسمان به آن فرود آيى. وقتى تو بيايى اسماعيل وجودم را ابراهيم وار به مقتل مى برم. وقتى تو بيايى چشمانم سهل است، جان را قربانى آمدنت مى كنم ...
تهمينه درويشى- خوزستان- اميديه
بى تو پرواز را از ياد برده ام و مى ترسم از اينكه آسمان بر سرم آوار شود.
اگر بر سايه ترديدم آفتاب يقين بتابانى، مى دانم كه طوفان بلا هم نمى تواند مرا به هراس بيندازد.
گر چه بى توقع تر از كويرم، اما دستان خيس تو، باران را به خاطرم خواهد آورد.
وقتى كه مى آيى، پيراهن پاييزى ام را به دست باد مى سپارم و به استقبال حضور سبزت مى آيم، با اينكه جز گوهر اشكهايم، كه در انتظار تو بر گونه هايم مى غلتند، هديه اى براى آمدنت ندارم ...
پريا ترك- لرستان- دورود
سلام بر تو اى بقية اللّه! سلام بر تو اى فرزند زهرا (س)! سلام بر تو اى مرد سخاوت و پاكى! سلام بر تو اى صاحب الزمان! در كدام ديار، در كدام دشت، در كدام صحرا در كدام دريايى؟ يا اباصالح بگو كجايى؟
آقايم! ديگر طاقت دورى ندارم. هر شب پنجره غم را باز مى كنم و با اشكهايم جاده اى را آبپاشى مى كنم كه تو از آن گذشته باشى.
مهدى جان! من به ميقات تو، در محل ميعاد مى آيم تا شايد بتوانم چهره ماهت را به نظاره بنشينم و در درياى نگاهت موجى از محبت و مهربانى را نظاره گر باشم.
مهدى جان وقتى كه مى آيى آسمان نور باران مى شود و تو با آمدنت فضاى گيتى را پر از عطر گل نرگس خواهى كرد. تمام جاده هاى عشق و محبت پر از گلهاى سوسن و محمدى خواهند شد و عدل و داد همه جا را دربر خواهد گرفت.
راضيه مالكى- اصفهان
وقتى كه مى آيى تنها تو منتهاى آرزويم، مقصود و مطلوب حاجتم و غرض نهايى دعايم هستى.
ناهيد آقايى- بروجرد