ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٨ - وهم آب
وهم آب
اكرم اصفهانى
مثل خواب بود، شايد هم يك روياى كشدار. وقتى كه آرام و آهسته خود را توى خانه ديدم، دانستم كه خانه خودمان است، همه چيز آشنا بود.
خانهاى يك طبقه با دو اتاق و يك راهرو و حياط بزرگ، مثل حياطهاى مدرسههاى ده. ميل پرچم هم وسط حياط سرافراز ايستاده بودو تور واليبال آن وسط، عاشقانه دستهايش را باز كرده بود و يك درخت بيدمجنون، كنار پنجره زير آفتاب داغ، بالهايش را تكان تكان مىداد و از گرما له له مىزد و راه فرارى هم نداشت.
حياط خانه پر از روشنى و نور بود، بوى زندگى مىداد و خانه را تاريكى، سكوت محض و هواى مرده پر كرده بود. بوى خاك و بوى دواهاى دواخانه مادر، همهجا را پر كرده بود.
وقتى وارد خانه شدم، چشمهايم به تاريكى عادت نداشت، كورمال كورمال از راهرو به سمت چپ رفتم. مادرم به همهپنجرهها، پردههاى كلفت آويزان كرده بود و خودش روى تشك گوشه اتاق خوابيده بود. فقط خسخس نفسهايش سكوت را مىشكست. گاهى سرى بلند مىكرد و نالهاى مىزد و ديگر هيچ ...
گوشهاى نشستم و سرم را روى زانوهايم گذاشتم و فكر كردم: حالا چه كنم؟ مادر را چه كنم؟
از اين همه شربت جورواجور هم كه كارى ساخته نيست، صداى ناز او را شنيدم، دويدم و سرش را روى پايم گذاشتم. گفت بايد ... و نفسى تازه كرد، آب آبانبار را برايم بياورى.
كدام آبانبار مادر؟ من بلد نيستم. صورتش از اشكهايم خيس خيس شده بود.
جشمهايش را نيمه بازكرد و با دست اشاره كرد و گفت: گريه نكن، پروانه مىداند و دوباره سرش را روى بالشت گذاشتم و به پرده نگاه كردم، راستى كه از پناه تاريكىها دخترى بيرون آمد، اصلًا نديده بودمش، نه توى ده، نه توى خانه. شايد همسايه بود، ولى من نمىشناختم. كوچك و تركهاى بود و روسريش را سفت زير گلويش بسته بود.
گفتم: تو ميدانى آبانبار كجاست؟
گفت: آره بيا برويم، همانجا كه امامزاده است و جلو افتد. دورش كلّى خانه است، يكى از آنها حتماً آبانبار است، دويديم، هوا خشك و گرم بود. بادگرم توى ريههايمان مىرفت و حلق را مىسوزاند، له له مىزديم، هر وقت مىپرسيدم: راهمان درست است، مىخنديد و مىگفت: آره بيا.
به بيايانى رسيديم، بىسر و ته و آن دورها امامزاده غريبوار ايستاده بود، با گنبد سبز فيروزهاى و ديوارههاى آجرى و دورش كلوخهاى خشك تفتيده بود. انگار همين ديشب همهجا را با خاك يكى كرده بودند. فقط به حرمت