ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٠ - جاءالحق
گلبانگ
وقتى تو مىآيى
|
جمال عشق پيدا مى شود وقتى تو مى آيى |
بساط عيش برپا مى شود وقتى تو مى آيى |
|
|
نه تنها خاطر دلها شود آشفته از زلفت |
چه غوغايى به دنيا مى شود وقتى تو مى آيى |
|
|
در اينجا معنى بودن، معمايى است، اما خوب |
معمايم چه معنا مى شود وقتى تو مى آيى |
|
|
منم مجنون بى ليلا، در اين شهر غريب، اما |
تمام شهر ليلا مى شود وقتى تو مى آيى |
|
|
وبى تو زشت مى ماند، به چشمم هر چه مى آيد |
وزشتيها چه زيبا مى شود وقتى تو مى آيى |
|
|
وبى تو گر چه مردابى عفن آلود مى مانم |
دلم همرنگ دريا مى شود وقتى تو مى آيى |
|
|
دل من تنگ تر از غنچه ى باغ دهان توست |
كه با مهر رخت وا مى شود وقتى تو مى آيى |
|
|
اگر چه تك درخت پير پائيز گذر گاهم |
بهار من شكوفا مى شود وقتى تو مى آيى |
|
|
تمام آرزوهايم به پايت خاك شد، اما |
سراپايم تمنا مى شود وقتى تو مى آيى |
|
|
و حتى خواستم با تو نگويم راز دل، اما |
دريغا مشت من وا مى شود وقتى تو مى آيى |