ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٦ - شما هم خيلى وقته منتظريد
شما هم خيلى وقته منتظريد
نرگس جورابچيان
آفتاب در حال طلوع است. روزى نو آغاز شده، پنجره را باز مى كنم و هواى يك آفتاب رنگ پريده تازه طلوع را به داخل ششهايم هدايت مى كنم. سينه ام سنگين مى شود. احساس مى كنم ششهايم را از دود پر كرده ام. اين هوا، بوى شبنم و رنگ آفتاب ندارد. راديو را روشن مى كنم. مجرى راديو با حرارت خاصى از كودكان، سالمندان و بيماران قلبى تقاضا مى كند كه تا حد امكان كمتر از خانه ها خارج شوند و هشدار مى دهد كه به دليل پديده وارونگى هوا، هواى تهران در وضعيت «خطرناك» قرار دارد. و بعد هم با بى تفاوتى خاص اين روزها، يك ترانه بى ربط پخش مى شود ... در حالى كه راديو را خاموش مى كنم، بلند بلند هم با خودم حرف مى زنم: «منظورش اين بود كه هواى سربى براى جوانها مفيد است. اصلًا ويتامين دارد. آى جوانها! تا مى توانيد تنفس كنيد.»
از خانه خارج مى شوم. ترجيح مى دهم به آسمان نگاه نكنم. دل آدمى از اين آفتاب بى رمق مى گيرد. وارد خيابان «ولى عصر (ع)» مى شوم. خيابان «ولى عصر (ع)»، با وجود اين هواى خاكسترى، ماشينهاى خاك گرفته، راننده هاى عصبانى و درختهاى زرد و پژمرده، هنوز هم زيباترين خيابان تهران است. به تجريش كه مى رسم، مثل هميشه روبروى گنبد امام زاده صالح (ع) مى ايستم و به رسم ادب سلام مى دهم. گنبد آبى اش غرق در دود است. كسى از پشت، شديدا با من برخورد مى كند: «خانم سر راه نايست!» دلم مى گيرد از تنه بى تفاوتى اش، از اين كه حتى در ميان اين آسمان سربى، آبى گنبد را نديده. آدمها با عجله از كنار يكديگر عبور مى كنند و گاه دنبال اتوبوسها مى دوند، بى آن كه حتى به پرواز فوج كبوتران به سوى «حرم» نگاهى بيندازند.
در صف اتوبوس «ميدان ولى عصر (ع)» مى ايستم. من دومين نفر هستم. نفر اول، خانم پيرى است كه با گوشه روسرى، بينى و دهانش را پوشانده. نگاهى به من مى اندازد و با دست به اگزوز اتوبوسى اشاره مى كند و سرى به علامت تأسف تكان مى دهد. مى گويم: «گفته اند امروز هوا خيلى آلوده است. اى كاش بيرون نمى آمديد.» براى لحظه اى روسرى را از جلوى صورتش دور مى كند و مى گويد: «بنشينم گوشه خانه كه چى؟ هر روز هوا همينطوره. يه روز يك كمى بهتر، يه روز مثل امروز، فاجعه! ترجيح مى دهم بين مردم بميرم تا گوشه خانه ...» بعد دوباره روسرى را جلوى دهانش مى گيرد و سرش را پايين مى اندازد. شايد نمى خواهد غبار غمى را كه در چشمانش نشسته ببينم. براى اين كه موضوع را عوض كرده باشم، مى پرسم: «شما خيلى وقته منتظريد؟» چند لحظه بدون اين كه حرفى بزند، نگاهم مى كند. و بعد مى گويد: «منتظر؟ آره، خيلى وقته ...» و سكوت مى كند. اما من احساس مى كنم هنوز حرفش تمام نشده. نمى دانم به نظرم آمده يا واقعا «منتظر» ى كه من گفته ام با «منتظر» ى كه او گفته تفاوت دارد. چشم از او برنداشته ام كه اتوبوس هم مى رسد. مثل هميشه مردم به سمت اتوبوس هجوم مى برند. پيرزن لبخند تلخى مى زند و مى گويد: «اينهم از حق تقدم! خدا آخر و عاقبتمان را به خير كند.» از آرامش او لذت مى برم. نگاههاى پيرزن و درد دلهايش بوى آشنايى مى دهد. سوار اتوبوس كه مى شوم، كنارش مى ايستم. باز هم نگاهش را به من مى دهد و با حالتى غريب مى گويد: «اگه صاحب اين زمونه بياد ... نگاهش را بين دو چشم تقسيم مى كند». يادم مى آيد كه مدتهاست آدمها در چشمان يكديگر نمى نگرند. شايد به اين خاطر كه كمتر حقيقت را مى گويند. «اگه بياد مگه مى ذاره اوضاع اينجورى بمونه» به پسر كوچكى كه ماسك كهنه و كثيفى بر صورت زده و چند پاكت فال حافظ در دست دارد اشاره مى كند و مى گويد: «مگه مى ذاره اين طفل معصومها آواره بمونند» پسرك به اتوبوس ما هم سرى مى زند: «فال ... فال ... فال حافظ» صدايش مى كنم، «نيت كن خانوم ... مى شه ١٠٠ تومن!».