ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٧ - شما هم خيلى وقته منتظريد
نفسش سخت و پر صدا از سينه اش خارج مى شود. نيت و فال را فراموش مى كنم، به سويش برمى گردم اينبار نگاهش با من نيست. دل به نقطه اى دور دست داده، چشمانش روشن و پر اميد است: «وقتى بياد، اول از همه، چادر عدالت روى سر همه دنيا مى كشه تا هر كس هوس نكنه يه تفنگ برداره و لشگركشى كنه ...» مكث كوتاهى مى كند: «اين مرضهاى عجيب و غريب، همه اش از بى ايمانيه. وقتى بياد، اينجور مريضى ها ريشه كن مى شه ...» چشمهايش حالت غريبى دارد. احساس مى كنم دريچه اى به سويش گشوده شده و روزگار سبز ظهور را به وضوح مى بيند. مشتاق و اميدوار به سويم برمى گردد: «يعنى مى شه ما هم توى زمونه حكومت آقا باشيم؟» دلم مى لرزد. نگاهم را از چشمانش مى گيرم و به كف اتوبوس زل مى زنم: «ان شاءاللّه ...». به حرفهايش فكر مى كنم. در رؤياى شيرين حضور و مدينه فاضله پس از ظهور امام نازنينم غرق هستم كه صداى فرياد راننده مرا به دنياى خاكسترى امروز پرتاب مى كند: «اين بليطو كى داده؟» از لحن خشن و صداى بلندش، پشتم مى لرزد. همه با حالتى بى تفاوت نگاهش مى كنند. راننده، بليط را با عصبانيت پاره مى كند و كف اتوبوس مى ريزد: «يا بياد بليط همين ماه رو بده، يا راه نمى افتم ...» حالا همه اعتراض مى كنند. راننده با لجبازى بچه گانه اى ايستاده. پيرمردى بلند مى شود، يك بليط از جيبش بيرون مى آورد و مى گويد: «بيا بگير پسرجان! صلوات بفرست.» ياد كودكى خودم مى افتم، اين كه بزرگ ترها براى راضى كردن ما هميشه شكلاتى در جيب داشتند! من و پيرزن ديگر حرفى نمى زنيم. فقط گاه گاهى يكديگر را نگاه مى كنيم و لبخندى مى زنيم. گاهى با لبخند و سكوت راحت تر و بهتر مى توان صحبت كرد. نيمه هاى راه، او خداحافظى مى كند و پياده مى شود. من مى مانم و واژه هاى آرمانى او: «عدالت، سلامت، امنيت، صداقت ...»
اتوبوس تقريبا به ميدان «ولى عصر (ع)» رسيده است. من هنوز غرق صحبتهاى پيرزن هستم. با بى حوصلگى از اتوبوس پياده مى شوم. مغازه ها و زرق و برق ويترينها، مردم را به سوى خود جذب مى كنند اما قيمتهاى بالا و بى منطق اجناس، به همان سرعت مردم را دور مى كنند. تمام فكر و دلمشغولى ام، حرفهايى است كه مدتها بود فراموش كرده بودم: واژه هايى كه بسيار به كار مى روند، آنقدر زياد كه از معنى اصلى خود دور مى شوند. حال امروز من، مناسب اين خيابانهاى شلوغ و آدمهاى بى هدف نيست. فراموش كرده ام براى چه اينجايم. لحظه اى به بهانه نگاه كردن خرده ريزهاى يك دستفروش مى ايستم و سعى مى كنم به راهى كه امروز خداوند پيش رويم گذاشته، نگاهى بيندازم:
صبح ... در يك هواى آلوده تنفس كردم ... يك نفر شديدا به من برخورد كرد ... كبوتران پرواز مى كردند ... پيرزن چشم انتظار بود ... كودكى با يك ماسك رنگ و رو رفته پرسه مى زد ... يك بليط پاره چرخ خورد و كف اتوبوس آرام گرفت ...
حالا در ميدان «ولى عصر (ع)» هستم و تمام راه در نام زيباى «ولى عصر (ع)» غوطه ور بوده ام. پشت تمام اين اتفاقات، حتما يك نكته اساسى، يك درس مهم پنهان است. به سمت ديگر خيابان مى روم و منتظر اتوبوس مى شوم. بايد بازگردم ... پاكت مچاله شده فال حافظ را باز مى كنم:
بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد جمال بخت ز روى ظفر نقاب انداخت كمال عدل به فرياد دادخواه رسيد كجاست صوفى دجال فعل ملحد شكل بگو بسوز كه «مهدى» دين پناه رسيد
خانمى كنارم مى ايستد: «شما خيلى وقته منتظريد؟».
- «منتظر؟ ... خيلى وقته. به اندازه يك عمر ...».