ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤ - شما محبوب مرا نديده ايد؟
شما محبوب مرا نديدهايد؟
سلام
خوبى؟ ... خسته ام از «خوبيم و جز دورى تو ملالى نيست». خسته ام از نامه هاى «اينجا هوا خوبست و ...» يا «خبرت دهم، اسماعيل دانشگاه قبول شد ...»
عادت كرده ايم كه بگوييم منتظريم. عادت كرده ايم بعد از هر صلواتمان بگوييم: «... وَ عَجِّل فَرَجَهُم» يا اين كه بعد از هر نماز دعاى فرج را بخوانيم. حتى از روى عادت براى سلامتى امام زمان (عج) صلوات نذر مى كنيم. به نبودنش، به نيامدنش، به انتظارمان عادت كرده ايم.
آن قدر در اين آخرالزمان در فتنه غرق شده ايم كه يادمان رفته مدينه فاضله يعنى چه؟ انگار عادتمان شده كه هر روز، خبر يك قتل، يك تصادف مرگبار يا يك سرقت را بشنويم. مثل اين كه اگر پنج شنبه ها منتظر نباشيم، يكى از كارهاى روزمره مان را انجام نداده ايم. يا فكر مى كنيم اگر صبحهاى جمعه در مراسم دعاى ندبه شركت نكنيم، از دوستانمان عقب مانده ايم. آخرين بارى كه صبح جمعه بيدار شديم و از اين كه «او» نيامده بود، دلمان گرفت؛ كى بود؟ عزيزى مى گفت: «خيلى وقتها منتظريم. منتظر تلفن كسى كه دوستش داريم، يا نامه اى كه بايد مى رسيده و نرسيده؛ يا كسى كه بايد مى آمده. چندبار از اين دست انتظارها براى آن كسى كه مدعى انتظارش هستيم، داشته ايم؟ ... يك جاى كار مى لنگد.» راست مى گفت. يك جاى كار مى لنگد ...
چند روز قبل، مرد نابينايى را ديدم كه كنار خيابان ايستاده بود. نه به ماشينهايى كه برايش بوق مى زدند توجه مى كرد، نه به آدمهايى كه مدام به او تنه مى زدند. پسركى كنارش ايستاد. زير گوش پيرمرد چيزى گفت و او سرش را به علامت جواب مثبت تكان داد. و بعد، پسرك با نرمى زير بازوى پيرمرد را گرفت تا او را از خيابان بگذراند. به وسط خيابان كه رسيده بودند، ديدم لبهاى پسرك مدام تكان مى خورد و بر لبهاى پيرمرد هم لبخندى نشسته. خيابان شلوغ بود و چند دقيقه اى طول كشيد تا از عرض آن گذشتند. و در اين مدت پيرمرد و پسرك جوان با هم صحبت مى كردند و مى خنديدند. به سمت ديگر خيابان كه رسيدند، پيرمرد دست پسر را از بازويش جدا كرد و به سرعت به سمت لبهايش برد و بوسيد ... پسرك مات و مبهوت به پيرمرد كه عصازنان دور مى شد، خيره شده بود ...
من هم مات شده بودم. پس از چند لحظه اى كه به جاى خالى پيرمرد خيره شده بودم، به خودم آمدم. صداى بوق ماشينها و همهمه مردم، به من فهماند كه در دنياى بى رحم اين زمانه، پيرمردى دست عاطفه فراموش شده بشرى را بوسيده، دست كمك به همنوع، دست «بنى آدم اعضاى يكديگرند» را ...
مى بينى چقدر در آخرالزمان غرق شده ايم؟ از اين روزهاى روز مرگى، از روزهايى كه با ديروز و فردايمان تفاوتى ندارند، خسته ام ...
چند وقت قبل- جايت خالى- ميهمان امام رضا (ع) بودم. يكى از شبها، با حال و هواى غريبى، گيج و منگ، تن به سينه سرد ديوار داده، به ضريح چشم دوخته بودم. دخترى كنارم نشسته بود. چادرش را تا روى صورت كشيده بود و با خود زمزمه مى كرد: «يا وجيها عنداللّه، إشفع لنا عنداللّه» يك نفر بلندبلند صلوات مى فرستاد و كسى آن طرف تر خوابيده بود ... از سمت ديگر ضريح، حدود ٢٠ جوان، در حالى كه هر كدام گل سرخى در دست داشتند و منظم و عاشق به سمت ضريح حركت مى كردند، يكصدا شروع به خواندن كردند:
|
اى خداى من اومدم دعا كنم |
از ته دلم تو رو صدا كنم |
|
|
اى خدا منم دارم در مى زنم |
يه شب اومدم به تو سر بزنم ...» |