ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٦ - تشرف حاج على بغدادى
فرمود: «بپرس!»
گفتم: در سال ١٢٦٩ به زيارت حضرت على بن موسى الرضا (ع) رفتم در قريه درود (نيشابور) عربى از عرب هاى شروقيه، كه از باديه نشينان طرف شرقى نجف اشرف اند را ملاقات كردم و او را مهمان نمودم از او پرسيدم: ولايت حضرت على بن موسى الرضا (ع) چگونه است؟
گفت: بهشت است، تا امروز پانزده روز است كه من از مال مولايم حضرت على بن موسى الرضا (ع) مى خورم نكيرين چه حق دارند در قبر نزد من بيايند و حال آنكه گوشت و خون من از طعام آن حضرت روئيده شده. آيا صحيح است؟ آيا على بن موسى الرضا (ع) مى آيد و او را از دست منكر و نكير نجات مى دهد؟
فرمود: «آرى واللّه! جد من ضامن است».
گفتم: آقاى من سؤال كوچكى دارم.
فرمود: «بپرس!»
گفتم: زيارت من از حضرت رضا (ع) قبول است؟
فرمود: «ان شاءاللّه قبول است».
گفتم: آقاى من سؤالى دارم.
فرمود: «بپرس!»
گفتم: زيارت حاج احمد بزازباشى قبول است، يا نه؟ (او با من در راه مشهد رفيق و شريك در مخارج بود)
فرمود: «زيارت عبد صالح قبول است».
گفتم: آقاى من سؤالى دارم.
فرمود: «بسم اللّه»
گفتم: فلان كس اهل بغداد كه همسفر ما بود زيارتش قبول است؟
جوابى نداد
گفتم: آقاى من سؤالى دارم.
فرمود: «بسم اللّه»
گفتم: آقاى من اين كلمه را شنيديد؟ يا نه! زيارتش قبول است؟
باز هم جوابى ندادند. (اين شخص با چند نفر ديگر از پول دارهاى بغداد بود و دائماً در راه به لهو و لعب مشغول بود و مادرش را هم كشته بود).
در اين موقع به جايى رسيديم، كه جاده پهن بود و دوطرفش باغات بود و شهر كاظمين در مقابل قرار گرفته بود و قسمتى از آن جاده متعلق به بعضى از ايتام سادات بود، كه حكومت به زور از آنها گرفته بود و به جاده اضافه نموده بود و معمولًا اهل تقوى كه از آن اطلاع داشتند، از آن راه عبور نمى كردندولى ديدم آن آقا از روى آن قسمت از زمين عبور مى كند!
گفتم: اى آقاى من! اين زمين مالى بعضى از ايتام سادات است تصرف در آن جايز نيشت!
فرمود: «اين مكان مال جد ما، اميرالمؤمنين (ع) و ذريه او و اولاد ماست. براى مواليا ما تصرف در آن حلال است».
در نزديكى همين محل باغى بود كه متعلق به حاج ميرزا هادى است او از متمولين معروف ايران بود كه در بغداد ساكن بود.
گفتم: آقاى من مى گويند: زمين باغ حاجى ميرزا هادى مال حضرت موسى بن جعفر (ع) است، اين راست است يا نه؟
فرمود: «چه كار دارى به اين!» و از جواب اعراض نمود.
در اين وقت رسيديم به جوى آبى، كه از شط دجله براى مزارع كشيده اند و از ميان جاده مى گذرد و بعد از آن دو راهى مى شود، كه هر دو راه به كاظمين مى رود، يكى از اين دو راه اسمش راه سلطانى است و راه ديگر به اسم راه سادات معروف است، آن جناب ميل كرد به راه سادات.
پس گفتم: بيا از اين راه، يعنى راه سلطانى برويم.
فرمود: «نه!: از همين راه خود مى رويم».
پس آمديم و چند قديم نرفتيم كه خود را در صحن مقدس كاظمين كنار كفش دارى ديديم، هيچ كوچه و بازارى را نديديم. پس داخل ايوان شديم از طرف «باب المراد» كه سمت شرقى حرم و طرف پايين پاى مقدس است. اقا بر درِ رواق مطهر، معطل نشد و اذن دخول نخواند و بر درِ حرم ايستاد. پس فرمود: «زيارت كن!».
گفتم: من سواد ندارم.
فرمود: «براى تو بخوانم؟»
گفتم: بلى!
فرمود: «أدخل يااللّه السلام عليك يا رسول اللّه السلام عليك يا اميرالمؤمنين ...» و بالاخره بر يك يك از ائمه سلام كرد تا رسيد به حضرت عسكرى (ع) و فرمود:
«السلام عليك يا ابا محمدالحسن العسكرى».
بعد از آن به من فرمود: «امام زمانت را مى شناسى؟»