ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٩ - وهم آب
امامزاده او را غريب آن وسط گذاشته بودند.
آخر توى اين برهوت آبانبار كجاست. اشكهايم روى كلوخهاى خشكيده بخار مىشد. اشكهايم روى كلوخهاى خشكيده بخار مىشد، مغزم جوش آورده بود. داد زدم و بو به پروانه ديويدم. اينجا سرآبه سرآبه هيچ آبانبارى نيست ...
او با لباسهاى نارنجى هاج و واج به اطراف نگاه مىكرد، حالا امامزاده داشت از ما دور مىشد.
دستهايم را بالاى چشمهايم حايل كردم و گفتم: امامزاده كه هست، اما آبانبار كجاست؟
پاهايم مىلرزيد، زبانم خشك شده بود. سقف دهانم مىچسبيد.
مىخنديد و دور خودش مىچرخيد و مثل يك پروانه رنگى، شانههايش را بالا انداخت ايستاد و زبانى روى لبهاى تفزدهاش كشيد و گفت: انگار ديشب اينجا رو بلدوزد انداختهاند و بعد خنديد و چشمهايش برق زد و گفت: چرا ناراحتى؟ بريم امامزاده و دويد.
دنبالش دويدم و گفتم: منو كشيدى اينجا، گفتى مىدونم، حالا نصف روز گذشته مادرم روى پايش بند نيست، هيچكس نيست بهش كمك كنه و تند و تند اشكهايم را پاك كردم و روى زمين نشستم. يك دختر نبايد اشكهايم را مىديد. دلم شور مىزنه، حالا هيچى نمىدونى؟ زيارت مىخوام چيكار؟ سايهاى را روى سرم احساس كردم، سايه خنك و دلپذيرى بود، سرم را بالا كردم. مردى خوشسيما با شالى سبز، خورشيد را سايه كرده بودم و گل لبخند توى صورتش موج مىزد. زير بغلم را گرفت و گفت برو زيارت، آبانبار همانجاست و من محو تماشاى امامزاده شدم. وقتى دوباره نگاه كردم، او رفته بود و هيچكجاى بيابان ردّى از او ديده نمىشد. گفتم: پروانه آقا را ديدى و دنبالش دويدم. دستهايمان را از دو طرف باز كرديم، انگار هليكوپتر بازى مىكرديم. باد گرم توى دهانمان مىرفت و قلقلكمان مىداد، ديگه عصبانى نبودم.
يك دفعه زمين زير پايمان شل شد و افتاديم، تاريك بود و صداى شرشر آب كه نم آن خيسمان مىكرد، چشمهايم هيچى نمىديد.
پروانه گفت: اين همان آبانبار است، شايدم قنات باشد.
حالا مىتوانستم توى تاريكى را ببينم، چه آب زلالى. مثل اشك چشم و زير لب گفتم: آن آقا گفت و شيشه را از جيبم درآوردم و تويش را شستم و پرآب كردم.
حالا چه جورى بريم بالا زيارت هم نكرديم، تازه از اينجا تا بالا، يك ماه رمضان راه است؟
خنديد و گفت: لياقتش رو نداشتى، بيا از همين كناره آب برويم، مثل يك قنات است.
به بالا نگاه كردم، خورشيد نورش كمتر شده بود، گويا ابرى جلوى نورش را گرفته بود. گفتم: باران مىآيد، پروانه گفت: برويم.
راه آب مثل يك تونل سياه و بزرگ و سربالا بود، گاهى ديوارهاى بىحفاظ داشت و گاهى لوله هاى قطور گرد. كنار ديوارههاى بىحفاظ راحت راه مىرفتيم، امّا لولهها گرد بود و ليز و ما بايد از وسطش راه مىرفتيم.
چه بزرگه، قد منه. مثل اينكه آب داره زياد ميشه.
توى لوله نرو، آب كه شدّنش زياد بشه ما رو مىبره، بدو بريم پشت لوله قايم بشيم تا آب شدّتش كم بشه ... و آب مثل يك ترن تند تند گذشت.
گفتم: گذشت؛ هستى؟
صورتش را از پشت شكاف درآورد: آره.
تند تند توى لوله دويديم، تا خود ما را به شكاف بعدى برسانيم. هر ده دقيقه يك بار آب شتابان و غرّشكنان مىگذشت، حالا سر تا پا خيس بوديم. فقط به روبهرو نگاه مىكرديم و گوشهايمان را تيز مى كرديم تا غرّش ترنوار آب را بشنويم. تونل سربالا مىرفت و ما نفس زنان خودمان را بالا مىكشيديم.
گفتم چقدر سربالايى جرأت ندارم پشت سرم را نگاه كنم، انگار داريم بالاى قلّه كوه مىرويم، نكنه ليز بخوريم پرت شيم پايين، باورم نمىشه راهو بالا اومدم.
چقدر ترسويى! ولى منم باورم نمىشه.
اونجارو! نور سبزى مثل يك شيار از بالا به پايين افتاده بود، يك سوراخ، شايد يك راه آب دوباره چشمهايم كوريم مىداد.
بيا اينجا جاى پا هم هست، انگار براى ما درست كردهاند. چقدر ديوارهاش گليه، بيا خودتو بكش بالا، بيرون هم بارون مياد؟ پروانه اينجا كه خونه خودمونه، اينم درخت بيد خودمونه.
آب رو همراهت دارى؟
دست كردم توى جيبم و شيشه را درآوردم و هردو خنديديم، اصلًا خسته نبودم. به طرف خانه دويدم. مادرم همچنان در رختخواب، خوابيده بود و خرناس مىكشيد. بوى بخور توى اتاق پيچيده بود، نزديكش رفتم و دستم را زير سرش بردم، آرام آرام آب را توى دهانش ريختم، چشمهايش را باز كرد، برق زندگى توى نگاهش بود. گفت: دستت درد نكند، تشنه بودم؟ از كجا آب آوردى؟
با پروانه رفتم. آنجا كنار در ايستاده توى بارون كنار چاه ايستاده و يك سيّد آقا هم كمكمان كرد.
مگه بارون مياد؟ ما كه چاه نداريم؟ پروانه كيه؟ و نشست: از اين آب خودت هم خوردى؟
نه، اصلًا يادش نبودم، وقت نبود، عوضش راهش را ياد گرفتم، زير درخت خودمان است. يك دلو مىاندازم تويش و هر روز برايت آب شفا مىآورم و دنبال پروانه دويدم.
شاخههايش را مثل دامن عروس روى زمين انداخته بود، زيرش هيچ چاهى نبود، فقط پروانهاى زيبا و نارنجى زير درخت پر مىزد.
مادر در آستانه در دستش را حايل چشمهايش كرده بود و سرخوش و سرحال ايستاده بود، گفت: پيدايش كردى؟