ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٧ - تشرف حاج على بغدادى
گفتم: چطور نمى شناسم.
فرمود: «به او سلام كن».
گفتم: «اسلام عليك يا حجة اللّه يا صاحب الزمان يابين الحسن».
آقا تبسمى كرد و فرمود: «عليك السلام و رحمة اللّه و بركاته».
پس داخل حرم شديم و خود را به ضريح مقدس چسبانديم و ضريح را بوسيديم به من فرمود: «زيارت بخوان».
گفتم: سواد ندارم.
فرمود: «من براى تو زيارت بخوانم؟»
گفتم: بله.
فرمود: «كدام زيارت را مى خواهى؟»
گفتم: هر زيارتى كه افضل است.
فرمود: «زيارت امين اللّه افضل است»، سپس مشغول زيارت امين اللّه شد و آن زيارت را به اين صورت خواند:
«السلام عليكما يا امينى اللّه فى ارضه و حجتيه على عباده اشهد انكما جاهدتما فى اللّه حق جهاده، و عملتما بكتابه و اتبعتما سنن نبيه (ع) حتى دعا كما اللّه الى جواره فقبضكما اليه باختياره والزم اعدائكما الحجة مع ما لكما من الحجج البالغة على جميع خلقه ...» تا آخر زيارت.
در اين هنگام شمع هاى حرم را روشن كردند، ولى ديدم حرم روشنى ديگرى هم دارد، نورى مانند نور آفتاب در حرم مى درخشند و شمع ها مثل چراغى بودند كه در آفتاب روشن باشد و آن چنان مرا غفلت گرفته بود كه به هيچ وجه ملتفت اين همه از آيات و نشانه ها نمى شدم.
وقتى زيارتمان تمام شد، از طرف پايين پا به طرف پشت سر يعنى به طرف شرقى حرم مطهر آمديم، آقا به من فرمودند: آيا مايلى جدم حسين بن على (ع) را هم زيارت كنى؟»
گفتم: بله شب جمعه است زيارت مى كنم.
آقا برايم زيارت وارث را خواندند، در اين وقت مؤذن ها از اذان مغرب فارغ شدند. به من فرمودند: «به جماعت ملحق شو و نماز بخوان».
ما با هم به مسجدى كه پشت سر قبر مقدس است رفتيم آنجا نماز جماعت اقامه شده بود، خود ايشان فرادى در طرف راست محاذى امام جماعت مشغول نماز شد و من در صف اول ايستادم و نماز خواندم، وقتى نمازم تمام شد، نگاه كردم ديدم او نيست با عجله از مسجد بيرون آمدم و درميان حرم گشتم، او را نديدم، البته قصد داشتم او را پيدا كنم و چند قِرانى به او بدهم و شب او را مهمان كنم و از او نگهدارى نمايم.
ناگهان از خواب غفلت بيدار شدم، با خودم گفتم: اين سيد كه بود؟ اين همه معجزات و كرامات! كه در محضر او انجام شد، من امر او را اطاعت كردم! از ميان راه برگشتم! و حال آنكه به هيچ قيمتى برنمى گشتم! و اسم مرا مى دانست! با آنكه او را نديده بودم! و جريان شهادت او و اطلاع از خطورات دل من! و ديدن درختها! و آب جارى در غير فصل! و جواب سلام من وقتى به امام زمان (ع) سلام عرض كردم! و غيره ...!!
بالاخره به كفش دارى آمدم و پرسيدم: آقايى كه با من مشرف شد كجا رفت؟
گفتند: بيرون رفت، ضمناً كفش دارى پرسيد اين سيد رفيق تو بود؟
گفتم: بله. خلاصه او را پيدا نكردم، به منزل ميزبانم رفتم و شب را صبح كردم و صبح زود خدمت آقاى شيخ محمدحسن رفتم و جريان را نقل كردم او دست به دهان خود گذاشت و به من به اين وسيله فهماند، كه اين قصه را به كسى اظهار نكنم و فرمود: خدا تو را موفق فرمايد.
حاج على بغدادى (ره) مى گويد:
من داستان تشرف خود، خدمت حضرت بقية اللّه (عج اللّه تعالى فرجه الشريف) را به كسى نمى گفتم. تا آنكه يك ماه از اين جريان گذشت، يك روز در حرم مطهر كاظمين سيد جليلى را ديدم، نزد من آمد و پرسيد: چه ديده اى؟
گفتم: چيزى نديدم، او باز اعاده كرد، من هم باز گفتم: چيزى نديده ام و به شدت آن را انكار كردم؟ ناگهان او از نظرم غائب شد و ديگر او را نديدم.[١]
(ظاهراً همين برخورد و ملاقات باعث شده است تا حاج على بغدادى (ره) داستان تشرف خود را خدمت آن حضرت، براى مردم نقل كند).
پى نوشتها:
[١]. مفاتيح الجنان، ص ٤٨٤.
[٢]. نجم الثاقب، ص ٤٨٤، حكايت ٣١؛ بحارالانوار، ج ٥٣، ص ٣١٧.