ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٣ - آرماگدون، عوام فريبى و انتظار مهدى (ع)
و گفت: اين چه حرفى است كه مى زنى زن! قرار نيست كه اين وضع سال ها ادامه پيداكند. همين كه سر و صدا خوابيد، محمد هم برمى گردد. تازه او كه نمى تواند بدون زاد و توشه تنها در نجف زندگى كند.
مادر با گريه ناليد: من همين يك پسر را دارم. چطور دورى اش را تحمل كنم؟
سيد محمد برخاست و كنار بستر مادر رفت. تحمل گريه او را نداشت. دست او را در دست گرفت و بوسيد و گفت: مادر تو كه مرا در دامن پاكت تربيت كردى، راضى هستى كه من سرنيزه به دست بگيرم و به فرمان فرماندهان ناصبى، به زن و بچه محله هاى سادات نشين جبل عامل حمله كنم و هر روز به بهانه اى آنها را آزار دهم؟ تو كه مى دانى سربازان ناصبى با شيعيان جبل عامل چه مى كنند. روزى نيست كه يك جرعه آب خوش از گلوى شيعه پايين برود. من نمى توانم. از روى جده ام «زهرا» شرم دارم كه پول ناصبى را بگيرم و فرمان ناصبى را اطاعت كنم. مرا حلال كن و اجازه بده كه به نجف بروم. شايد خدا فرجى رساند و ...
گريه صداى سيد را در گلويش شكست و سكوت كرد. مادر با ديدن گريه او تسليم شد و پيشانى اش را بوسيد و گفت: جاى هيچ حرفى برايم نگذاشتى. اگر راضى به رفتنت نشوم به تو ستم كرده ام اما قول بده مواظب خودت باشى و زود برگردى.
محمد مسرور از رضايت مادر، دوباره دست او را بوسيد و گفت: برايم دعا كن. دعاى تو بهترين پشتوانه است.
\*\*\*
اضطراب و دلهره بر همه خانه هايى كه جوانى به سن و سال سربازى داشتند، سايه افكنده بود. جوانان شيعه در روز از خانه بيرون نمى رفتند و يا اكثر آنها متوارى شده بودند. چهره جبل عامل به خاطر خبر سربازگيرى حكومت به كلى عوض شده بود.
سيد محمد با استفاده از تاريكى شب به خانه حامد رفت تا براى سفرش از او مقدارى پول قرض كند. پدر و ما در پيرش در شرايطى نبودند كه بتوانند به او كمك كنند.
در كه زد، حامد خودش در را به روى او گشود و از ديدن او در آن وقت شب و بدون فانوس جا خورد و پرسيد:
- اتفاقى افتاده؟
سيد سلام كرد و گفت: نه، مى خواهم از جبل عامل بروم.
حامد سلامش را پاسخ داد و دستش را گرفت و به حياط برد و در را پشت سرش بست.
- به كجا مى روى؟
- نجف. تنها جايى كه مى توانم مطمئن باشم خطرى مرا تهديد نمى كند.
- تكليف مادر بيمار و پدر پيرت چه مى شود؟
- پدرم خودش به حجره مى رود. چاره اى ندارم. خدا خودش مى داند نمى توانم با سرنيزه به جان مردم بيفتم.
- از دست من چه كارى ساخته است؟
- به من مقدارى پول قرض بده و هواى پدر و مادرم را داشته باش.
حامد، صميمانه او را در بغل گرفت و بوسيد.
- نگران نباش. همچون پدر و مادر خودم مراقب آنها هستم. هر كارى از دستم ساخته باشد، كوتاهى نمى كنم. ولى دلم برايت تنگ مى شود. هيچوقت فكر نمى كردم بعد از سال ها دوستى، بين ما جدايى بيفتد.
چشمان سيد پر از اشك شد و گفت: اگر به تو بگويم بعد از نگرانى پدر و مادرم، بزرگ ترين غم من دورى از توست باور مى كنى!
حامد با دست اشك هايش را پاك كرد و گفت: چرا باور نكنم ... صبر كن تا برايت پول بياورم.
به اتاق رفت و بعد از چند دقيقه با مقدارى پول برگشت و گفت: قابل تو را ندارد. كاش بيش از اين داشتم.
محمد تشكر كرد و گفت: در اين اوضاع و احوال دوستى و محبت تو برايم يك دنيا ارزش دارد.
\*\*\*
مادر با دست به ديوار تكيه داده بود و محمد را نگاه مى كرد كه آماده رفتن بود. سيد باور نمى كرد دارد شبانه خانه پدر و مادرش را ترك مى كند. سيدعباس او را درآغوش گرفت و بوسيد. سيد به طرف مادر رفت. دست او را بوسيد، ولى بغض نگذاشت حرفى بزند. مادر رنجور و دل شكسته فقط گريه مى كرد. او هم قدرت حرف زدن نداشت. سيد از در بيرون رفت. حامد هم آمده بود تا او را بدرقه كند. هر دو سخت در آغوش هم گريه كردند. جدايى بعد از سال ها دوستى براى هر دو سخت بود. با هم به راه افتادند و زير نگاه هاى اشكبار پدر و مادر دور شدند. تا دروازه شهر هر دو ساكت بودند. بغض اجازه حرف زدن به محمد نمى داد و حامد هم اگر حرفى مى زد اشكش جارى مى شد. ياد همه روزهاى شاد و بى خيال كودكى در دل هر دو زنده شده بود. روزهايى كه فارغ از هر غمى در كوچه هاى خاكى شهر بازى مى كردند و به فكر هيچكدام هم خطور نمى كرد كه روزى اينگونه تلخ از هم جدا شوند.
به دروازه شهر كه رسيدند محمد از حامد خداحافظى كرد. دوباره همديگر را درآغوش گرفتند و بى هيچ حرفى محمد به راه افتاد. حامد ايستاد و دور شدن او را در راه خاكى بيرون دروازه با چشمان اشكبار نگاه كرد و به داشتن دوستى كه غربت را بر پوشيدن لباس ستم بر مردم ترجيح داده بود، دردل، به خود باليد ...
\*\*\*
سيد به ديوار صحن اميرالمؤمنين (ع) تكيه داد و در سايه ديوار نشست و كوله بار سفرش را زمين گذاشت. در تمام نجف هيچ كس برايش آشناتر از على (ع) و هيچ جا امن تر از آستان او نبود. خيره به بارگاه